شرح غزل حافظ کلاس دوم دبيرستان- دل می رود ز دستم - استاد خرمشاهی

بهاءالدین خرمشاهی

شرح غزل حافظ کلاس دوم دبيرستان

 دل می رود ز دستم

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

شاید که باز بینیم دیدار آشنا را

....

سعدی غزلی دارد بر همین وزن و قافیه:

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

کشتی شکستگانیم: صفت مرکب و جمع «کشتی شکسته یعنی آنکه بر اثر طوفان کشتی او خرد و شکسته شده باشد.» (لغت نامه)

سعدی گوید: «دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل برنیابد: تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.» (کلیات، صفحه 186) همچنین: «کاروان زده و کشتی شکسته و مردم زیان رسیده را تفقد حال به کمابیش بکند.» (کلیات صفحه 877)

به جای «کشتی شکستگانیم» قرائت مرجوح «کشتی نشستگانیم» نیز مشهور است. (برای تفصیل در این باره ß ذهن و زبان حافظ به همین قلم، صفحه 132 و 133)

باد شرطه: دکتر غنی مینویسد:

شرطه لغت عربی نیست و قطعا اصل لغت سانسکریت و هندی است. در قرن چهارم بزرگ ابن شهریار، رئیس ناخدایان دریاهای بین خلیج فارس و هند بوده است. از این مرد یادداشتهایی باقی مانده که نسخه هایی از آن در کتابخانه ملی پاریس هست. این یادداشتها در اروپا چاپ شده و ترجمه کرده اند. طابع که هندی میدانسته میگوید «شرطه» لغت هندی و سانسکریتی است و یک قسم بادی است. صاحب کتاب در ضمن صحبت میگوید: «و جاء الریح الشرتا» (حواشی غنی، صفحه 46)

جامع ترین تحقیق درباره باد شرطه را علامه قزوینی به عمل آورده است که تلخیص آن - با تصرفی در عبارات - به این قرار است:

باد شرطه به معنی باد موافق است. یعنی بادی که مساعد کشتیرانی باشد و کشتی را، به خصوص کشتیهای شراعی را به طرف مقصد مسافرین سوق دهد.

این سه کلمه سه باد در شعر سعدی و یک بار در شعر حافظ به کار رفته است. سعدی گوید: با طبع مبوبت چه کند دل که نسازد / شرطه همین وقتی نبود لایق کشتی (کلیات، صفحه 110)

سعدی در این بیت شرطه را ظاهرا به معنی مطلق باد استعمال کرده است. چه باد موافق بدیهی است که همیشه لایق کشتی است. همچنین: بخت بلند باید و پس کتف زورمند / بی شرطه خاک بر سر ملاح و مادبان (کلیات، صفحه 736) + تو کوه جودی و من در میان ورطه فقر / مگر به شرطه اقبالت اوفنم به کران (همان، صفحه 741)

حافظ گوید: کشتی شکستگانیم. ای باد شرطه برخیز.

این کلمه با شرطه عربی به معنی عسس هیچ ربطی ندارد. این کلمه نه عربی است و نه فارسی. اصل املای این کلمه شرتا بوده است. در کتاب عجاب الهند بره و بحره تألیف بزرگ این شهریار الناخدا الرام هرمزی که در حدود سنه سیصد و چهل و دو تألیف شده و یک نسخه قدیمی از آن در کتابخانه ملی پاریس موحود است، در صفحات 36، 130، 132 حکایتی نقل میکند و در ضمن آن دو بار به «شرتا» اشاره میکند که از سیاق عبارت به وضوح برمیآید که مراد از شرتا باد موافق است.

در کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم تألیف محمد ابن احمد مقدسی که در حدود سال 278 هجری تألیف شده (به اهتمام دخویه، چاپ لندن، صفحه 31) نیز ذکری از کلمه شرطه شده است. («باد شرطه» به قلم محمد قزوینی، یادگار سال چهارم، شماره اول و دوم، صفحه 63 - 68)

باشد که: بسی امید است. انتظار میرود. چه بسا و غالبا در مقام تمنی گفته میشود. حافظ در جاهای دیگر گوید:

-         باشد که چو خورشید درخشان به درآیی.

-         باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

-         باشد که چو وا بینی خیر تو در این باشد

-         باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

-         باشد توان سترد حروف گناه از او

-         باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

غزالی مینویسد: «آفت دوم آن که قیام کردن به حق عیال نتوان الا به خلق نیکو و صبر کردن بر محالات ایشان... و این هرکسی نتواند کردن. باشد که ایشان را برنجاند.» (کیمیای سعادت، جلد 1، صفحه 307)

به جای: یعنی در حق. در جاهای دیگر گوید:

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما

به دست باش که خیری به جای خویشتن است

خداوندی به جای بندگان کرد

خداوندا ز آفاتش نگه دار

•         منوچهری: نعمت عاجل و آجل به تو داد از ملکان / ز آنکه ضایع نشود هر چه به جای تو کند (دیوان، صفحه 15)

•         سنایی: ای جان جهان مکن به جای من / آن بد که نکرده ام به جای تو (دیوان، صفحه 2003)

•         انوری: هرچ از وفا به جای من آن بی وفا کند / آن را وفا شمارم اگرچه جفا کند (دیوان، صفحه 833)

•         نظامی: دهر نکوهی مکن ای نیکمرد / دهر به جای من و تو بد نکرد (مخزن الأسرار، صفحه 53)

•         سعدی: مرا به هرچه کنی دل نخواهی آزردن / که دوست هرچه پسندد به جای دوست، رواست (کلیات، صفحه 427)

همچنین: نکویی با بدان کردن چنان است / که بد کردم به جای نیکمردان (همان، صفحه 42)

همچنین: آن را که به جای توست هر دم کرمی / عذرش بنه ار کند به عمری ستمی (همان، صفحه 59)

مل: «نبیذ باشد.» عنصری گفت: به زرینه جام اندرون لعل مل / فروزنده چون لاله بر زرد گل (لغت فرس، تصحیح دبیر سیاقی)

حلقه گل و مل در واقع این دو بیت منوچهری است که 9 بار گل و 8 بار مل را به کار برده است:

می ده پسرا بر گل، گل چون مل و مل چون گل

خوشبوی ملی چون گل، خودروی گلی چون مل

مل رفت به سوی گل، گل رفت به سوی مل

گل بوی ربود از مل، مل رنگ ربود از گل

(دیوان، صفحه 223)

سعدی گوید: بلای خمارست در عیش مل / سلح دار خارست با شاه گل (کلیات، صفحه 279)

همچنین در بعضی نسخ، از جمله قریب به جای هات الصبوح، فات الصبوح، یعنی صبوح از دست رفت، آما است. هبوا یعنی بیدار شوید، برخیزید. ضبط بعضی نسخ از جمله سودی هیوا است به معنی بشتاب یا آگاه باش. ولی اکثریت قاطع نسخ از جمله قزوینی و خانلری و تمامی نسخه بدلهایش «هبوا« ضبط کرده اند. هب یهب هبا و هبوبا یعنی بیدار شد (لسان العرب) این کلمه در مطلح معلقه عمرو ابن کلثوم به کار رفته: الا هبی بصحنک فاصبحینا (ای ساقی از خواب برخیز و برای صبوحی رظل گران بده.)

معنای بیت: دیشب در بزم گل و باده بلبل به زبان حال چنین میخواند که ای ساقی می صبوح بیاور و ای مستان از پا افتاده از خود بیخبر از خواب برخیزید و خمار دوشین را با بده سحرگاهی بزدایید.

صبوح: در نوشابه به ویژه باده ای که پگاه نوشند. در حافظ بارها به صورت صبوحی هم به کار رفته است و مشتقات صبوحی زده، صبوحی زادگان، صبوحی کشان، صبوحی کنان در دیوان او بسیار است. حافظ حتی صبوح و صبوحی را برای خواب هم به کار برده است.

در کوی نیکنامی: مضمون این بیت حاکی از اندیشه های ملامتی و جبرانگاری حافظ است. در جای دیگر شبیه این مضمون میگوید: «گر نیستت رضایی، حکم قضا بگردان.»

تغییر کن: یعنی تغییر ده. در جاهای دیگر گوید:

•         این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد.

•         این کارخانه ای است که تغییر میکند.

تلخوش: یعنی تلخ گونه، تلخ مزه، البته پسوند «وش» برای بیان طعم غریب است و کمتر نظیر دارد. و کنایه از «می» است.

ام الخبائث: اما الخبائث یعنی مادر و منشأ تباهی ها و صفت خمر است و اصل آن متخذ از حدیث نبوی است: الخمر ام الخبائث و من شربها لم یقبل الله منه صلاة اربعین یوما و ان مات و هی فی بطنه مات میتة جاهلیة. (ß مجمع الجوامع، الجامع الکبیر، سیوطی، صفحه 410) یعنی خمر ام الخبائث است و هر که بنوشدش خداوند چهل روز نماز او را نخواهد پذیرفت و اگر مست بمیرد، همانا به مرگ جاهلیت مرده است.

عطار در داستان شیخ صنعان گوید: بس کسا کز خمر ترک دین کند / بی شکی ام الخبائث این کند (منطق الطیر، صفحه 78)

خاقانی گوید: لیک یا ام الخبائث چون طارقش واقع است / خروش رجعت نفرماید به فتوی جفا (دیوان، صفحه 23)

دیگر: «الحق شرباتی بس مسکر، اما خیراب است نه شراب. ام اللطائف است نه ام الخبائث» (منشآت خاقانی، صفحه 199) همچنین: «اباء همت از مصالحه ام الحوادث و آن دنیاست و تبراء نفس از مناکحة ام الخبائث و آن صهباست...» (پیشین، صفحه 269)

کمال الدین اسماعیل گوید: شیره انگور باشد هر دو اما نزد شرع / باشد از ام الخبائث فرق تا نعم الادام (دیوان، صفحه 322)

اشبهی لنا و أحلی من قبله العذارا: برای ما دل انگیزتر و شیرین تر است از بوسه دوشیزگان.

کیمیا: شمس الدین عاملی در تعریف کیمیا مینویسد: «معرفت کیفیت تغییر صورت جوهری با جوهری دیگر و تبدیل مزاج آن به تطهیر و تحلیل و تعقید و مانند آن. آن را اکسیر و صنعت نیز خوانند...» (نفائس الفنون، جلد 3، صفحه 158)

فن یا بلکه آرزوی ساختن طلا و نقره... این فن افسانه وار و پر از رمز و راز که فردا شاخص همه علوم غریبه است. در قرون نخستین میلادی در شهر اسکندریه مدعیان و هواخواهانی پیدا کرد. بعدها از طریق ترجمه های سریانی کتب یونانی به جهان اسلام راه یافت و سپس از طریق اندلس به اروپای قرون وسطی انتقال یافت و تا زمان پاراسلوس در قرن شانزدهم معتقدان فراوان داشت... پاراسلسوس کسی بود که کیمیاگری را با شیمی جدید پیوند زد... (تلخیص با تضرف از مقاله کیمیا، دائرة المعارف فارسی)

جالب اینجاست که رؤیای محال اندیشانه کیمیاگران به همت دانشمندان شیمی و فیزیک در قرن حاضر جامه عمل پوشید ولی این طریقه چندان گران تمام میشود که صرف نمیکند. در دایرة المعارف بریتانیکا آمده است»

کشف ساختمان اتم در اوایل قرن بیستم، به یک معنی صحت یکی از کهن ترین نظریه های کیمیاوی را ثابت کرد. چه الکترون هسته اتم متشکل از پروتون و نوترون را میتوان ماده اصلی شمرد و روابط ساختاری آنها را صورتی که حامل خواص فردی هر عنصر است. در واقع دانشمندان توانسته اند عنصری را به عنصر دیگر تبدیل کنند و حتی طلا بسازند. ولی این تبدیل عناصر چه در روش و چه در هدف با کوششهای کیمیاگران باستان فرق دارد. (از مقاله «کیمیا» در دایرةالمعارف بریتانیکا، نیز برای اطلاع از نظرگاه قدما و معاصران حافظ درباره کیمیا ß نفائس الفنون، جلد 3، صفحه 158 تا 177)

کیمیا و مترادف آن «اکسیر» بارها در دیوان حافظ به کار رفته است:

چو زر عزیز وجود است شعر من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

.

وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش

 

یک معنای استعاری کیمیا نظر پیر و مرشد کامل است (برهان)؛ همین است که حافظ میگوید:

آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیایی است که در صحبت درویشان است

.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

.

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیاگری داند

 

همچنین عشق و عاشقی را کیما و کیمیاگری گویند (برهان)؛ چنان که حافظ گوید:

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

.

گدایی در میخانه طرفه اکسیری است

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

.

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این حیال که اکسیر میکند

 

قارون: حافظ بارها به گنج و قصه قارون اشاره کرده است:

گنج قارون که فرو میرود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

.

ز بیخودی طلب یار میکند حافظ

چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

.

احوال گنج قارون که ایام داد بر باد

با غنچه باز گویید تا زر نهان ندارد.

.

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانه ای به کف آور ز گنج قارون پیش

.

من که ره بردم که گنج بی پایان دوست

صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

.

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سودای زر اندوزی

.

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

.

بیا ساقی آن کیمیای فتوج

که با گنج قارون دهد عمر نوح...

در قرآن چند بار نام قارون آمده است. (عنکبوت 39، مؤمن 24، قصص 76 تا 82) که به نحو موجزی داستان او و گنج بدفرجامش را بیان میکند که ترجمه آن از این قرار است:

قارون از قوم موسی بود و بر آنها کبر و ناز میکرد و ما گنجهایی به او بخشیده بودیم که حمل و نقل کلیدهایش بر گروهی از مردان نیرومند هم گران میآمد. قومش به او گفتند سرمستی مکن، چه خداوند شادی فروشان را دوست نمیدارد. و از طریق مال و منالی که خداوند به تو عطا کرده آخرت خود را آبادان ساز و بهره دنیوی خود را از دنیا هم فراموش مکن. همچنان که خداوند به تو نیکی کرده تو نیز نیکوکاری پیشه کن و در پی فتنه و فساد مباش. چه خداوند تبه کاران را دوست ندارد. قارون پاسخ داد این ثروت را با علم و تدبیر خود (احتمالا کیمیا) به دست آورده ام. آیا نمیداند که خداوند بسیاری گروه های نیرومندتر و مال اندوزتر از او را پیش از او نابوده کرده و این گونه گناهکاران بدون پرسش و پاسخ به مکافات عمل خود میرسند.

روزی قارون با هیأتی آراسته در میان قوم خویش گذر میکرد. دنیا پرستان با دیدن او گفتند کاش ما نیز جاه و مالی مانند قارون داشتیم. به راستی چه دستگاهی دارد. آنان که اهل دین و دانش بودند میگفتند وای بر شما. بهره ای که خداوند در آخرت به مؤمنان و صالحان میدهد بهتر است و جز شکیبایان کشی شایسته آن مقام نیست.

باری (به کیفر گناهانش) او و خانه اش را به اعماق زمین فرو بردیم و از آن همه خدم و حشم کسی نبود که بتواند در برابر حکم الهی بلاگردان او باشد و بی یار و یاور ماند. و کسانی که دیروز آرزوی مال و مقام او را داشتند میگفتند حقا که خداوند روزی هریک از بندگانش را که بخواهد فراخ یا تنگ میگرداند، و اگر لطف الهی شامل حال ما نمیشد، ما نیز چنین سرنوشتی میافتیم و چنین مینماید که کافران روی رستگاری نمی بینند. (قصص، 76 تا 82)

شادروان خزائلی مینویسد:

ابن ندیم و مسعودی قارون را نخستین کیمیاگر شناخته اند... قارون معرب قورح است و داستان او در تورات و تلمود و کتب دیگر یهود، به قسمی که در قرآن مسطور است با تفصیلات بیشتری نقل شده است. (اعلام قرآن، صفحه 488 تا 490؛ نیز ß کشف الأسرار میبدی، جلد 7، صفحه 342 تا 354؛ ترجمه و قصه های قرآن، مبتنی بر تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، نیمه دوم، صفحه 799 تا 802)

معنای بیت: هنگام تنگ دستی به جای آن که در غم و غصه دنیا فرو روی، به عیش و نوش بپرداز و بدان که می، این ماده حیرت انگیز و دگرگون کننده هستی (هستی هم محتمل دو معناست: وجود و انانیت و رعونت) گدایان را چون قارون بی نیاز و توانگر میسازد. البته عیش و نوش با تنگدستی جمع نمیشود که این از مقوله تناقض گوییهای مباح یعنی شطاحی های حافظ است.

اما اینکه مراد از کیمیای هستی که توانگری میبخشد از بیت دیگر حافظ

ای گدای خانقه بر جه که در دیر مغان

میدهند آبی و دلها را توانگر میکنند

سرکش مشو...: کسروی این بیت را بی معنی خوانده است. مینویسد:

این شعر از بس چرند است من هیچ نمیدانم چه معنایی بکنم و چه نویسم. سرکش مشو زیرا که اگر سرکش شوی چون شمع از غیرتت بسوزد، دلبر که سنگ خارا در کف او همچو موم است. شما بیندیشید که آیا از این معنایی تواند درآورد؟ ( حافظ چه میگوید نوشته احمد کسروی، چاپ چهارم، تهران با همان آزادگان، 1335، صفحه 35 و 36.

پیداست که کسروی نمیتوانسته است بیت را درست بخواند. و ضمنی «غیرتت» را نه مفعولی، بلکه ملکی میگرفته. و «سوزد» را نه متعدی بلکه لازم میانگاشته. حال آنکه مراد از دلبر در این بیت معشوق ازلی (=خداوند) و مراد از غیرت، غیرت الهی است و معنای بیت چنین است که «از حدود الهی از جمله رسم وفاداری عاشق تجاوز و تعدی مکن وگرنه خداوند که همه چیز در ید قدرت اوست تو رت به آتش غیرت خود خواهد سوزاند.»

آیینه سکنر: (= آیینه اسکندر = آیینه سکندری) مخلوطی از افسانه و حقیقت است. مراد از آیینه سکندر، آیینه اسکندریه است یعنی آینه ای است که گویند در فانوس دریایی (منارةالبحر) معروف واقع در شبه جزیره فاروس در اسکندریه تعبیه شده بود و کشتی ها را از صد میل راه نشان میداده است و از عجایب هفت گانه عالم شمرده شده. طبق افسانه آن مناره را اسکندر به دستیاری ارسطو بنا کرده و فرنگان از غفلت پاسبان استفاده کرده، آینه را در آب افکندند و اسکندریه را بر هم زدند و ارسطو به فسون و اعداد آن را از قعر دریا بیرون آورد. در اصل این مناره را بطلیموس سوتر (رهاننده، نجات بخش، متوفای 81 قبل از میلاد) ساخته یا تکمیل کرده است. اما از آنجا که بنای اسکندریه و نیز این مناره را به خود اسکندر نسبت داده اند، لذا آن آیینه افسانه ای یا واقعی را نیز به اسکندر نسبت داده اند. یاقوت (متوفای 626 ق) در معجم البلدان بازدید خود را از این مناره شرح میدهد و میگوید از جای آینه ای که تصور میکردند بر بالای آن نصب شده و رسیدن کشتی ها را از دور خبر میدهد، جستجو کردم و چیزی نیافتم. ( برهان قاطع، لغت نامه، فرهنگ معین و دایرةالمعارف فارسی - ذیل کلمه «فاروس»)

حافظ اشاره های دیگری هم به آیینه اسکندر دارد:

•         نه هر که آینه سازد سکندری داند

•         من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندر وار

ولی چون ساختن آینه عادی نیز به اسکندر نسبت داده شده ممکن است در واقع دو آینه به اسکندر منسوب باشد.

حافظ در این بیت، صفت افسانه ای دیگری هم به آیینه سکندر افزوده است و آن غیب نمایی این آینه است و آن را کمابیش به پایه جام جم رسانده است. (درباره خلط شدن جام جم و آیینه سکندر ß مکتب حافظ صفحه 214 - 216)

دارا: «این پادشاه همان دارای بزرگ است که به دست اسکندر در سال 330 قبل از میلاد کشته شد و در تواریخ متأخر او را به عنوان داریوش سوم میشناسیم.» (لغت نامه) سرگذشت او و شرح شکستش در شاهنامه فردوسی و اسکندرنامه نظامی به شیوه دلپذیری به نظم درآمده است.

معنای بیت: آینه عجایب نما و غیب نمای اسکند همین جامی است که اگر در آن به دیده تحقیق بنگری احوال پادشاهی و سرانجام دارا (داریوش سوم) که با آن همه حشمت جفاها بر او رفت، و خلاصه بی اعتباری جهان را به عیان نشان میدهد.

خوبان پارسی گو / ترکان پارسی گو: در بعضی نسخ به جای «خوبان»، «ترکان» آمدده است. ضبط «خوبان پارسی گو» برابر است با نسخه قزوینی، خانلری و شرح سودی. جای تعجب است که سودی با وجود ترک بودن چرا جانب این قرائت «فارسی» را گرفته است. نسخه قدسی، عیوضی- بهروز و انجوی «ترکان پارسی گو» است. ضبط نذیر احمد - جلالی نائینی «خوبان پارسی گو» است ولی در حاشیه اش آمده است: «ایاصوفیه، ستایشگر، قدسی و پرتو «ترکان پارسی گو» و در این سیاق ظاهرا عبارت «ترکان پارسی گو» مناسب تر به نظر میرسد.» ضبط قریب «خوبان فارسی گو» (با «ف») است و در حاشیه اش آمده است: «ضبط ایاصوفیه: ترکان پارسی گو، شاید این ضبط مناسب تر باشد.»

آری به دلایلی «ترکان پارسی گو» مناسب تر است.

1.     خوبان فارسی و ایرانی خواه و ناخواه پارسی گو هستند و این فی نفسه فضیلتی برای آنان نیست. بلکه حتی نوعی حشو است. لطف معنی در این است که سخن از زیبارویانی باشد که علاوه بر هنر زیبایی، از هنر پارسی گویی نیز برخوردار باشند. ترک فارسی گو، همان ترک شیرازی است که ذکر خیرش گذشت.

شادروان غنی هم طرف دار این ضبط است: «ترکان پارسی گو: جاحظ میگوید خود «لحن» هم بر نمک معشوق میافزاید. لحن یعنی کسی عربی (یا هر زبانی را) غلط حرف بزند.» ( حواشی غنی، صفحه 45)

2.     دلیل دوم در کلمه «پارسا» در همین بیت یعنی در «رندان پارسا» نهفته است. در اینجا پارسا به معنی پرهیزگار و پاکدامن نیست. زیرا رند با صفاتی که در حافظ دارد نمیتواند پارسا باشد. بلکه به معنی پارسی، یعنی فارسی (اهل فارس) است. حافظ در جاهای دیگر هم این کلمه را به معنی پارسی به کار برده است:

تازیان را غم احوال گرانباران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

و علامه قزوینی تصریح کرده است: «پارسایان یعنی اهل پارس در مقابل تازیان» (دیوان، صفحه 394)

حافظ یک بار دیگر هم «پارسا» را به معنی پارسی به کار برده است:

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا میباش

لذا به قرینه «بیگانگان» در مصراع اول معلوم میشود که پارسا باید پارسی و آشنا باشد.

3.     دیگر آن که - چنان که پیش تر گفتیم - رند حافظ پارسا نیست و رند پارسا مثل کوسه ریش پهن است (و در غزلی که بیت اخیر جزء آن است سک بار پارسا به معنی پرهیزگار را قافیه قرار داده است: سه ماه می خو و نه ماه پارسا میباش، و قائدتا نباید به این آسانی تکرار قافیه کرده باشد.)

حاصل آن که چون در غیر از بیت مورد بحث در این غزل، دو بار پارسا را به معنی پارسی به کار برده و یک بار آن را در مقابل «تازیان» و یک بار در برابر «بیگانگان» قرار داده است، قائدتا باید اینجا هم آن را در مقابل «ترکان» قرار داده باشد.

 

*          *          *          *

 

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

شاید که باز بینیم دیدار آشنا را

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکاری

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمیپسندی، تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثــش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او، موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

ترکان پارسی گو، بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشد این خرقه مه آلود

            ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

 

+ نوشته شده توسط دکتر غلام رضا هاتفی در دوشنبه ششم دی 1389 و ساعت 19:38 |