چند مقاله در باره حافظ
تبليغات X
--------------------------------------------------------------------------------
صفحه اصلی
سیاسی
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
سوسه
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها
جستجو
Date : 2007-10-11
آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما پنج شنبه 19مهر ماه 1386
[ هنری ]
* گفتگو با ابوالفضل خطيبي/ عضو فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي؛
حافظ، بازتاب ناخودآگاه جمعي ماست
* نگاهي به حضور طبيعت در شعر حافظ ؛ صد باد صبا اين جا با سلسله مي رقصند...
* با مردمان كوچه و بازار به انگيزه روز حافظ ؛... كه بستگان كمند تو رستگارانند
* سالك؛ «مريد» يا «مراد»؟ ؛ تأملي در معناي يك بيت از اولين غزل ديوان حافظ
--------------------------------------------------------------------------------
گفتگو با ابوالفضل خطيبي/ عضو فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي؛
حافظ، بازتاب ناخودآگاه جمعي ماست
ابوالفضل خطيبي ، متولد 1339 گرمسار است و محقق زبان و ادب فارسي و شاهنامه پژوه. ليسانس رشته تاريخ را از دانشگاه شيراز
دارد و فوق ليسانس رشته فرهنگ و زبان هاي باستاني را از پژوهشگاه علوم انساني. عضو هيأت علمي فرهنگستان زبان و ادب فارسي است و معاون سردبير مجله « نامه ايران باستان » ، نويسنده و ويراستار علمي گروه تاريخ دايرة المعارف بزرگ اسلامي بوده و عضو شوراي تخصصي گروه علوم انساني مركز نشر دانشگاهي است و معاون گروه فرهنگ نويسي فرهنگستان زبان و ادب فارسي زير نظر دكتر علي اشرف صادقي. نگارنده بيش از صد مقاله علمي به ويژه درباره شاهنامه در دانشنامه ها و مجلات تخصصي ادبي
بوده و دريافت كننده جايزه حاميان نسخ خطي به خاطر مقاله « اصالت كهن ترين نسخه: فلورانس 614 ه. ق » و در تصحيح شاهنامه با دكتر جلال خالقي مطلق در جلد هفتم همكاري داشته. آنچه مي خوانيد، گفتگوي ماست با ايشان كه به بهانه روز ملي بزرگداشت حافظ انجام شده است.
***
* آقاي خطيبي؛ شما در سخنراني اخيرتان در فرهنگسراي فردوسي در مشهد كه چندي پيش برگزار شد، استدلال كرديد كه حافظ انساني جبرگرا بوده، در حالي كه اين با صفت آزادمنش بودن حافظ كه خيلي ها به آن اعتقاد دارند و درباره آن كتاب نوشته اند منافات دارد. شما اين دو موضوع را چطور از هم تفكيك و تبيين مي كنيد؟
** در جريان نقد ادبي، بخصوص نقد متون گذشته، ما نبايد با تفكر مدرن قرن بيست و يكمي با متني كه در قرن هفتم به وجود آمده برخورد كنيم. اين اتفاق البته هيچ منافاتي با نگاه هاي نو به متون گذشته ندارد، ولي ما مي دانيم در عصر حافظ، هم تفكر اشعري، تفكر غالب بوده و هم تفكر خانقاهي كه جبرگرايي محض بوده، رواج داشته. از همه مهمتر سنت ادبي است كه حافظ محصول آن است و در ارتباط تنگاتنگ با ادبيات بيش از خود شكل مي گيرد، كه در اين سنت ادبي هم، بخش غالب، بخش جبر و جبرگرايي است. اما اگر بخواهيم با نگاه امروزي با اين مقوله برخورد كنيم، متوجه مي شويم كه انديشه جبرگرا، امروزه اصلاً قابل قبول نيست. پس تحليل گر امروزي، وقتي با ديد قرن بيست و يكي به اين موضوع نگاه مي كند، آن را توجيه مي كند.
«دكتر دادبه» در مقاله اي با عنوان«جبر در شعر حافظ؛ ابزار يا اعتقاد» مي گويد:«حافظ جبري نيست» و اضافه مي كند كه:«حافظ به جبر اعتقادي نداشته، بلكه از آن به عنوان يك ابزار استفاده مي كرده، براي به بار نشستن چند هدف كه يكي از آنها مقابله با متزوران و زهدگرايان بود، يا مقابله با دشمنان سركش مثل محتسب، صوفي و...
* يعني دكتر دادبه معتقدند كه حافظ به جبر اعتقاد نداشته؟
** ايشان مي گويد: وقتي حافظ مسأله جبر را مطرح مي كند و مي گويد: ما هيچ كدام اختيار نداريم يا وقتي مي سرايد كه:
من به پيمانه كشي شهره شدم روز الست
منظورش اين نيست كه اينها جبر است و هركاري كه من مي كنم در ازل براي من رقم خورده و خودم اختياري ندارم، بلكه مي خواهد به اين وسيله، با زاهدان ريايي به مقابله برخيزد و بگويد: «اگر ترشرويي و زهد ريايي تو در ازل رقم خورده، رندي من هم در ازل نوشته شده. پس تو نمي تواني به من ايراد بگيري».
* و شما با اين نظر مخالف هستيد؟
** بله من با اين نظر دكتر دادبه مخالفم. به نظر من، حافظ، اعتقادات خودش را بيان مي كند. البته قبل از دكتر دادبه، اين نظر را دكتر شفيعي مطرح مي كند. ايشان در كتاب «موسيقي شعر» همين مسأله را مطرح مي كند و مي گويد: -نقل به مضمون- «حافظ عارف واقعي نيست و مجموعه عرفان، در دستان حافظ به عنوان ابزاري براي بيان هنري شعرش است.»
به اين مسأله خوب توجه كنيد. درست مثل اين كه اصطلاحات شطرنج و نجوم را براي بيان هنري در شعرش استفاده مي كند، آن هم استفاده ابزاري! اما من معتقدم كه عرفان يا جبر را نبايد در ديوان خواجه به اين شكل، توجيه كنيم.
* البته اين جا يك سؤال هم پيش مي آيد كه شما در سخنراني خود به آن اشاره كرديد؛ آيا اگر اين نظر را درباره جبر داشته باشيم، مي توانيم آن را درباره عشق هم به كار ببريم؟
** بله، اين سؤال به صورت جدي پيش مي آيد. چگونه است كه ما مي توانيم بگوييم جبر در ديوان حافظ ابزار است، ولي رندي و عشق، ابزار نيستند؟ اين مرز كجاست؟ چه كسي بايد اين مرز را تعيين كند؟ البته اين كه همه مي گويند: «حافظ ايدئولوژي مشخصي ندارد» درست است، اما آيا ما مي توانيم بگوييم: جهان بيني مشخصي هم ندارد؟!
ما جهان بيني حافظ را مي شناسيم: رندي، آزادگي و عشق. اينها را كسي انكار نمي كند. حالا اگر بگوييم جبر در ديوان حافظ ابزار است، آيا حق نداريم بگوييم كه عشق هم، ابزار است. رندي هم ابزار است؟ چه كسي مي خواهد اين مرزها را مشخص كند؟
* البته اينكه شما مي گوييد دكتر شفيعي و دكتر دادبه معتقدند حافظ به جبر اعتقاد نداشته، به نظر مي رسد موارد نقض كننده زيادي داشته باشد! براي مثال، ما معتقديم در مرحله آفرينش اثر ادبي، اگر شاعر به مفاهيم مورد استفاده اش اعتقاد عميق و دروني نداشته باشد، نمي تواند درباره آنها شعر بگويد. اين يك امر طبيعي است كه براي شعر گفتن درباره عشق، بايد عميقاً عاشق بود يا درباره جبر هم به همين منوال، بايد يك جبرگراي عميق بود تا جبرسرايي كرد...
** درست است. كاملاً به نكته درستي اشاره كرديد. اين مسأله تناقض دارد با اين كه مي گوييم: «حافظ حاصل ناخودآگاه او و همچنين ناخودآگاه جمعي قوم ايراني است».
اگر ما بگوييم حافظ از اينها استفاده ابزاري كرده، پس در واقع معتقديم كه او آگاهانه شعر سروده. يعني او نشسته، فكر كرده و اينها را به عنوان ابزار انتخاب كرده و آمده تا يك شعر ناب بگويد. آيا با اين تحليل، شعر حافظ را در حد «هنر براي هنر» تنزل نداده ايم؟
* و باز اين در حالي است كه بسياري معتقدند شعر حافظ، شعري شهودي و كشفي است...
** بله، بله شهودي است. براي همين ابزاري نيست. از دل بر آمده. شاعر به آن معناي فلسفي اش فكر نكرده، اما دكتر دادبه نظر ديگري هم در اين زمينه دارد. مي گويد:«وقتي حافظ گفته: بر آستانه تسليم سربنه حافظ
كه گر ستيزه كني روزگار بستيزد
يا شعرهايي كه بيانگر تسليم محض آدم در برابر تقدير است، ما از وراي ظاهر تسليمي شعر، صداي اعتراض حافظ به نظام هستي و نظام اجتماعي را مي شنويم.» اين نظر دكتر دادبه است، من با اين نظر مخالفم، چون چنين صداهايي را - من حداقل- نمي شنوم. غربيها اصطلاحي دارند به نام«تحليل مبتني بر سكوت منابع». به گمان من، ما حق نداريم تحليل خودمان را بر بنيان سطرهاي نانوشته استوار كنيم، چون به اين ترتيب به ورطه مطالب ذوقي و تخيلي كشيده مي شويم، درحالي كه ما تحليل هايمان را بايد بر بنياد داده هاي محسوس بگذاريم. براي مثال در همين شعر، هم«تسليم» و هم «آستانه تسليم» و هم«ستيزه» بار معنايي مشخص دارند.
معناي بيت هم مشخص است. كاملاً نشان مي دهد كه جبري است. ما اگر جبر را در تفكر خودمان مذموم مي دانيم، نبايد آن را به هر شكلي كه شده در شعر حافظ هم توجيه كنيم! حافظ همانطور كه گفتم«بازتاب ناخودآگاه جمعي ماست»، براي همين هم در طول تاريخ، با محبوبيت زيسته و جاودان شده. غالب شعرهاي او هم، جبري است.
* يعني معتقديد جمله هايي مثل «خداخواسته»، «كاري از دست ما برنمي آيد» يا «مجبوريم اين كار را بكنيم» همه در راستاي همين اعتقاد به الگوي جبرگرايي تفسير مي شود؟
** بله، همين طور است...
* ببخشيد كه حرفتان را قطع مي كنم، دقت من در اين باره نشان داده كه بسياري از مردم ما هم، اشعار تسليمي و جبري حافظ را بيشتر مي پسندند و بيشتر آنها را حفظ هستند. مثل«حكم آنچه تو فرمايي...» يا «در دايره قسمت ما نقطه تسليميم»، آن هم در زماني كه از همه چيز نااميدند و انگار كاري از دستشان برنمي آيد...
** بله، من هم موافقم و در سخنراني ام گفتم كه اين از همان ناخودآگاه ما سرچشمه مي گيرد كه حافظ نمود عيني فرهنگي آن است. در سنت ادبي ما، تفكر جبري رواج دارد و اينكه مردم آن را از زبان حافظ
مي شنوند و با بيان شاعرانه مي خوانند، به اين معني است كه آن را بهتر مي پسندند و بيشتر مي خوانند.
* در گفتگويي كه هنگام سخنراني شما با دكتر ياحقي درگرفت، ايشان گفتند كه (نقل به مضمون): حافظ نه جبرگراست و نه اختيارگرا، بلكه او چيزي بين اين دو امر است. گاهي جبري است و گاهي اختياري. و همين مسأله هم هست كه شعر او را خواندني مي كند.
يعني همين حالت متناقض است كه حافظ و شعرش را در ادبيات ما ماندگار مي كند. شما آن جا تقريباً با اين نظر موافق بوديد، مي خواستم در اين باره بيشتر توضيح بدهيد.
** من حالا مخالفم، البته آنجا هم موافق نبودم! ببينيد به گمان من، ساده ترين پاسخ درباره جبر و اختيار در شعر حافظ اين است كه ما بگوييم:«حافظ هم جبري است و هم اختياري» و خودمان را راحت كنيم! ولي اين پاسخ اصلي نيست. حرف من اين است كه اگر ما در شعر حافظ ابياتي را كه دال بر اختيار هستند از ابياتي كه بر جبر دلالت مي كنند جدا كنيم، چه نتيجه اي حاصل مي شود؟ آيا اين نيست كه ما صدها بيت درباره جبرگرايي حافظ آن هم با برخوردهاي مختلف مي بينيم؟ آيا اين گونه نيست؟
اما در آن طرف، ابياتي كه مبتني بر اختيارگرايي هستند، از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمي كنند...!
* اما آيا كميت در اين گونه تحليلها، معيار درستي براي سنجش انديشه است؟
** با وجود اين، ما كه نمي توانيم يكسان داوري كنيم و بگوييم كه هم جبر بوده و هم اختيارگرا. اين علمي نيست. ما به هر حال بايد به نتيجه برسيم. مسأله ديگر اين است كه ما نبايد اينجا از نگاه اعتقادي به مسأله نگاه كنيم، بلكه بايد مسأله را واقع گرايانه ببينيم.
* يعني اينكه ارزش گذاري نكنيم يا حكم به درستي يا نادرستي مفاهيم مورد بحث ندهيم، درست است؟
** دقيقاً! من اصلاً نمي خواهم ارزشيابي يا ارزشگذاري كنم. فقط مي خواهم بگويم، حافظ چي و كي هست. مي خواهم تأكيد كنم كه وقتي حافظ مي گويد:
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد
در واقع، بيان نوعي انديشه جبرگرايانه است. اين «فيض روح القدس» چيست؟ چيزي است كه ما نداريم. يك منبع بالاتري آن را دارد و اگر به ما بدهد، ما هم صاحب كراماتي مي شويم و اگر ندهد، هيچ كاري از دستمان برنمي آيد! اين جبر است. اختيار آن وقتي حاصل مي شود كه انسان با ساختار وجودي خودش بتواند كاري انجام دهد.
* خب اگر اجازه بدهيد مي خواهم همين جبرگرايي در شعر حافظ را به دوبخش تقسيم كنم. يكي جبر «عاقلانه» و ديگري جبر «عاشقانه» و بگويم كه حافظ وقتي از«دايره قسمت» و «حكم آنچه تو فرمايي» صحبت مي كند، قائل به جبر است، آن هم از نوع عرفاني/ فلسفي اش كه جبري عاقلانه و اعتقاد محور هم هست، اما وقتي مي گويد:
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
به نوعي جبر عاشقانه براي توجيه عشق و رندي خود دست مي زند و در واقع اين نوع جبر را بهانه مي كند تا بگويد:«من مجبورم عشق بورزم». نظر شما در اين باره چيست؟ آيا اين هم از آن رندي هاي حافظانه است؟
** من اين جا به آن تناقضي كه در باره اش بحث شد اعتقاد دارم. تناقض به چه شكل؟ مثلا به بسياري موارد در شعر حافظ برمي خوريم كه هيچ چاره اي نداريم كه آن را به عشق زميني تعبير كنيم، اما در عين حال اشعاري با همين واژه ها كه عشق زميني را سروده، هم دارد كه ترديدي نداريم كه عشق موجود در آن، عشق عرفاني است. ما نمي توانيم شعر حافظ را بدون توجه به پشتوانه هاي محيطي كه او در آن رشد كرده تفسير كنيم. سنت ما پيش از حافظ چيست؟ عرفان. اين عرفان ماست كه ادبيات ما را غني كرده و حافظ هم از آنها تأثير پذيرفته. بنابراين نمي توانيم اصطلاحاتي را كه در شعر حافظ وجود دارد بدون پشتوانه هاي پيشيني آن واژه ها تحليل كنيم. «مي و معشوق» و ساير واژه ها، در ادبيات عرفاني ما، بار عرفاني مشخصي دارند. ما چگونه مي توانيم پيشينه آنها را فراموش كنيم و بگوييم كه آنها در شعر حافظ، به همين معناي زميني «مي و معشوق» هستند؟ با وجود اين در برخي موارد، ابياتي هم هست كه ما به هيچ وجه نمي توانيم از آنها برداشتي عرفاني داشته باشيم.
خب حالا تناقض اين جاست! زيبايي كار حافظ در همين در هم تنيدن عشق زميني و عشق عرفاني است. ببينيد اين روحيه بشر است. شما به خودتان نگاه كنيد. گاهي شما هم بشدت مذهبي مي شويد و گرايش داريد به عرفان، ولي گاهي هم مي خواهيد بدون اينها زندگي كنيد. اين در وجود بشر است.
من اين را درست نمي دانم كه ما بياييم و يكي را فداي ديگري كنيم، هر دو اينها وجود دارند. هم عشق آسماني وجود دارد هم عشق زميني. كما اينكه اين در سنت ادبي ما وجود دارد. شما به داستان «شيخ صنعان» نگاه كنيد. شيخي كه آن همه مريد داشته و آن همه نماز خوانده، به يكباره عاشق دختر ترسايي مي شود كه همه چيز او را از او مي گيرد. پس اين بحث وجود داشته و دارد.
* حميد تقي آبادي
--------------------------------------------------------------------------------
نگاهي به حضور طبيعت در شعر حافظ ؛ صد باد صبا اين جا با سلسله مي رقصند...
هميشه و در همه جاي جغرافياي ادبي و بويژه شعر، شاعران، خودآگاه و ناخودآگاه به عناصر و اتفاقهاي روزمره دنياي اطراف خود توجه محسوسي داشته اند. اين توجه در غرب، گاهي به گونه اي خود آگاه به خلق آثار شاعران رئاليست و سپس ناتوراليست انجاميده است و گاهي به گونه اي ناخودآگاه در شعر شاعران كلاسيك و رمانتيك سرك كشيده و ماجرا، آنجا جالب مي شود كه حتي در شعر شاعران سوررئال كه بنا را بر عصيان در برابر مظاهر واقعيت گذاشته اند، هم حالت محوري پيدا مي كند.
اما اين ماجرا در شعر فارسي تقريباً ديگرگون بوده است.
تقسيم بندي سبكهاي شعر فارسي براساس ويژگيهاي بياني و نه تصويري، سبب شده نتوانيم براي شاعران يك سبك نسخه اي مشابه بپيچيم، اما تقريباً مي توان گفت شاعران بزرگ پارسي همه به اقتضاي فضاي كلي اشعار خود از جنبه هاي مختلفي از حضور طبيعت بهره مي برده اند و اين ميهمان هميشه زندگي بشر را از درهاي مختلفي به شعر خود وارد مي كرده اند.
بديهي است اين تنوع در شعر خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي بسيار پررنگ تر است، زيرا به عقيده بسياري، آنچه حافظ را محبوب ترين شاعر امروز شعر ايران كرده است همان تنوع و گوناگوني حسي اوست كه سبب شده او را سليقه هاي مختلف بپسندند. او حتي به گونه اي شگفت معمولاً از تكرار كلمات - جز در مواردي كه مشخصاً تعمدي هستند - در يك بيت و يك شعر اجتناب كرده است و در مواردي كه به ضرورت فرم بايد كلمه تكرار شود معمولاً از مترادف هاي نزديك كلمه استفاده مي كند.با اين مقدمه به سراغ ديوان 495 غزلي خواجه شيراز مي رويم تا ردپاي طبيعت را در هزار توي شعر او، با بضاعت ناچيز خود، رديابي كنيم.
الف) برخورد رئاليستي يا مستقيم
در اين نوع برخورد كه بيشتر مي توان آن را ميراث شاعران خراساني دانست عناصر طبيعت همان گونه وارد شعر مي شوند كه هستند. البته بايد به اين نكته توجه داشت كه مردمان قرن هشتم بي ترديد با ديد ديگري به عناصر طبيعت نگاه مي كردند و اتفاقاً نگاه خود را هم بسيار علم گرايانه و پوزيتيويستي مي دانسته اند.
تفكر رايج آن روز آن گونه بوده است كه به حق ستاره ها بر زندگي بشر تأثيري مهم و تضمين كننده داشته اند و با اين تفكر مي توان گفت مصرع دوم از اين بيت مشهور برخوردي است رئاليستي با طبيعت:
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
در اين مصرع حافظ «اختر» را وارد دايره تصويرسازي و تخيل خود نمي كند، بلكه آن گونه از آن مي گويد كه در باور او اين چنين است.
پس با اين تعريف بايد به اين نكته توجه داشت كه رئاليسم در هر دوره مصداقهاي خود را دارد.
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را
تقريباً هر جا حافظ وارد سخن گفتن از مكانهاي خاص مي شود به «رئاليسم» در بيان از طبيعت پناه مي برد.
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل، مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
همچنين تقريباً هرگاه حافظ به سمت توصيف اتفاقات دوره اي طبيعت مانند «فصلها» مي رود هم با بهره گيري مستقيم از تصاوير ذكر شده و با الهام از سبك خراساني به سمت اين حوزه مي رود.
ب) برخوردي استعاري در مركز متن
اين برخورد تقريباً ويژه ادبيات فارسي و عرب است و آن گاه اتفاق مي افتد كه حافظ با استفاده از بار مثبت يكي از عناصر طبيعت، آن را به معشوق تشبيه كرده و با حذف مشبه، نمادهايي چند صد ساله براي ادبيات فارسي به ارث مي گذارد.
اين كاربرد به قدري پررنگ است كه سبب شده بسياري شعر حافظ را شعري نمادگرا، يا سمبوليست بخوانند.
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند
همدم گل نمي شود ياد سمن نمي كند
در اين بيت «سرو چمان» با بهره گيري از اين برخورد ساخته شده است و مصرع را نيز به يكي از بهترين نمونه هاي شعر فارسي از واج آرايي تبديل كرده است.
اي سرو ناز من كه خوش مي روي به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت كه در ازل
ببريده اند بر قد سروت قباي ناز
در اين دو بيت، اين رويكرد حافظ با فضاسازي بيشتر به اوج زيبايي نزديك مي شود.
شرمش از چشم مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
در اين بيت تمام تلاش رندانه حافظ بر آن است كه تركيب «نرگس مست» را با طعنه از مركزيت دايره خارج كند، اما خود مي داند كه طعنه اش از سر مزاح است.
ج) برخورد استعاري در حاشيه متن
تفكر تغزلي حافظ هميشه، همه چيز جز معشوق را به حاشيه تصويرسازي خود مي راند، ولي توانايي بالاي ذهن او همين حاشيه را هم با استفاده هاي استعاري از طبيعت آذين مي بندد:
دائم گل اين بستان شاداب نمي ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
در اين بيت استعاره «گل» با توجه به بازگشتن آن به «شاعر» و «عاشق» با وجود زيبايي، در حاشيه تزيين شده است.
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت
ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
در اين بيت محوريت «گل» حتي از نظر بياني مدنظر حافظ بوده است و تكرار اين كلمه همه مؤيد همين مطلب است.
د) برخورد فراواقعي يا سوررئاليستي با عناصر طبيعي
اين برخورد سالها پيش از بيانيه 1924 سوررئاليستها، توسط شاعران پارسي گو و بويژه حافظ مورد استفاده قرار گرفته است.
در اين برخورد، شاعر با استفاده از تخيل خود و وراي صفت تشخيص؛ اتفاق، تلاش يا ذهنيتي را به يكي از عناصر طبيعت نسبت مي دهد كه در باور عاميانه هم قابل پذيرش نيست و به نوعي اختلاط «تشخيص» و «اغراق» است.
ز كوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل بيفروزي
شاعر به نوعي با استفاده از مجاز جزء به كل تمام بهار را هم در شعر خود، وامدار معشوق مي داند.
نرگس ارلاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پي نابينايي
در اين مثال و مثال بعد، حافظ اتفاقي را در شعر فارسي دنبال مي كند كه به سختي مي توان مانند آن را در شعر گذشتگان يافت.
در اين ابيات، اتفاقي بسيار شگفت روي مي دهد كه از بضاعت گردآورندگان صنايع بديعي، هنوز هم به دور است.
هلالي شد تنم زين غم كه با طغراي ابرويت
كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
اين دو بيت و ابيات مانند آن شايد نزديك ترين ابيات شعر حافظ به هنر ناب مدرن و شايد هم پست مدرن باشند كه غايت ذهني فيلسوفان سده اخير مغرب زمين بوده اند.
صد باد صبا اين جا با سلسله مي رقصند
اين است رقيب اي دل تا باد نپيمايي
ه) برخورد با طبيعت در بيرون جايگاه شاعري
مثالهاي اين نوع برخورد، چندان زياد نيست، ولي اين نگاه آن قدر به روز است كه نمي توان به راحتي از كنار آن گذشت؛
تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني
از پيشنهادهاي هميشه «بارت»، «فوكو» و «ليونار» آن بود كه شاعر بايد گاهي از ژست شاعري خود خارج شود تا بتواند اتفاقهايي را در متن رقم بزند كه از توان يك شاعر خارج است.
همين پيشنهاد است كه در اين سال ها سبب شده عده اي از شاعران نوآور به سمت سخن گفتن از ذات كلام در شعرهاي خود بروند. حافظ با زيركي مثال زدني اش در اين بيت، از جايگاه يك سازنده استعاره خارج مي شود و استعاره پيش ساخته خود را نفي مي كند و هيچ چيز جديدي هم نمي سازد تا اين خود مخاطب باشد كه دهان معشوق را به چيزي زيباتر از غنچه تشبيه كند.
هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
اولاً اين بيت هم از اعجازهاي شاعري حافظ است، مشخص نيست، كه «ش» به كلك» بازمي گردد يا «هر كو» البته احتمال بازگشت به «هر كو» بيشتر است، اما... .
ثانياً در اين بيت، حافظ از ذات سخن، سخن مي گويد كه ذاتاً اتفاقي است پست مدرن و جالب تر آنكه در انتهاي بيت حكمي نفرين آميز مي كند و از همه جالب تر همان است كه عرض شد؛ مخاطب نفرين حافظ در پستوي برداشت هرمنوتيكي شگفت اين بزرگ مرد نهفته است.
* محمدرضا شالبافان
--------------------------------------------------------------------------------
با مردمان كوچه و بازار به انگيزه روز حافظ ؛... كه بستگان كمند تو رستگارانند
* عباسعلي سپاهي يونسي
در عجله رفت و آمدهاي روزمره، پسرك با قفسي از فال و پرنده اي تنها، در حاشيه پياده رو نشسته است تا لقمه ناني به دست آورد و شب با دستي پر به خانه برگردد.
«فال حافظ، فال حافظ» و آدم ها تند مي گذرند. گاهي هم توقف مردي يا زني و نوك زدن پرنده. او كارش را خوب مي داند، نوك مي زند و كاغذي را برمي دارد و شعر حافظ زمزمه مي شود:
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند
همدم گل نمي شود ياد سمن نمي كند
اين اتفاق را ديده ايم؛ بارها و بارها و حافظ كاشف رازي است براي آنهايي كه مي خواهند حال و احوال خود و زمانه را از حافظ بپرسند.
حافظ سالها و قرنهاست كه همراه با قرآن ميهمان خانه ايرانيان است. ديروزها كه آدم ها كمتر وابسته اين زمين و زندگي شده بودند. بيشتر، و اين روزها كمتر خوانده مي شود. اما با اين همه هنوز هم حافظ براي بسياري كتاب روز و شب است.
به انگيزه روز حافظ به ميان مردم رفتم و از آنها درباره اين شاعر شيرين سخن پرسيدم تا روشن شود كه مردم ما چه اندازه حافظ را مي شناسند و مي خوانند.
از مردم سه سؤال پرسيدم؛
1- حافظ كيست؟
2- تا به حال به ديوان حافظ تفأل زده ايد و جواب تفألتان چه بوده است؟
3- بيت يا ابياتي از حافظ را بخوانيد.
* علي مقدم / كارگر:
1- از شاعران بزرگ ايران است كه مقبره او در شيراز است. او شعرهاي زيادي سروده است و شعرش طرفداران زيادي دارد. شعرهايش بيشتر غزل است و ديوان شعر او خيلي خواندني است.
2- بله چندباري تفأل زده ام. فكر كنم حدود 4بار! شعري كه آمد اين بود:
دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداي او شد و جان نيز هم
3- غزل كاملي را از حافظ حفظ نيستم، ولي از شعرهايش بيتهايي در حافظه ام هست:
تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
دل سودا زده از غصه دو نيم افتاده است
***
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست
نقطه دوده كه در حلقه جيم افتاده است
* عباس قدرتي/ افسر پليس:
1- حافط. شاعر سخنور و شيرين زبان فارسي است كه تقريباً همه آنهايي كه سواد دارند شهرهاي او را مطالعه كرده اند. تا جايي كه مي دانم در گذشته مردم وقت بيشتري داشتند و شعرهاي او و ديگر شاعران بيشتر خوانده مي شد، اما حالا كه گرفتاريها زياد شده مردم فرصت كمتري براي مطالعه غزليات زيباي حافظ دارند.
2- خير، يا حداقل الان در ذهنم نيست.
3- الايا ايها الساقي ادر كاساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها
* زهرا ارژنگي / آرايشگر:
1- حافظ در قرن هشتم زندگي كرده و پدرش اصفهاني بوده، اما بعد به شيراز مهاجرت كرده. آن طوركه شنيدم خيلي اهل سفر و مسافرت نبوده و بيشتر عمرش را در شيراز گذرانده.
2- معمولاً وقتي حاجتي دارم با حافظ فال مي گيرم؛ مثلاً آخرين فالي كه گرفتم اين شعر حافظ آمد:
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود
تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق كشي و شيوه شهر آشوبي
جامه اي بود كه بر قامت او دوخته بود
3- الايا ايهاالساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
* آسيه ناجي / مربي ورزشي
1- به نظر من حافظ بزرگ ترين شاعري است كه در ذهنها باقي مانده و همه مردم چه با سواد و چه بي سواد او را مي شناسند. او اهل شيراز بوده است.
2- من از زمان بچگي فال حافظ مي گرفتم و به شعر حافظ علاقه داشتم، الان هم هر وقت بچه هايي را مي بينم كه فال حافظ مي فروشند تفألي مي زنم. آخرين تفألي كه زدم اين شعر آمد
از صداي سخن عشق نديدم خوش تر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
3- دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا
* حميده صادقي / دانشجو:
اطلاعات من درباره حافظ همان چيزهايي است كه در كتاب هاي درسي خوانده ام.
مثلاً اين كه در قرن هفتم زندگي مي كرد و اهل شيراز بود، اما من هميشه كتابش و شعرهايش را فوق العاده دوست داشتم.
2- بله و يكي از شعرهاي معروف حافظ آمد:
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
3- خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود
به هر درش كه بخوانند بي خبر نرود.
* محمد محمدزاده / مغازه دار
1- حافظ، يك شاعر بزرگ و معروف است كه شعرهاي معروفي دارد. آرامگاه اين شاعر بزرگ هم در شيراز است و خيلي از مردم به ديدن آن مي روند.
2- خير تا حالا پيش نيامده به ديوانش تفأل بزنم.
3- الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها
***
در روز بزرگداشت حافظ، آرزو مي كنيم به روزهايي برگرديم كه حافظ را با دل و جان مي خوانديم و زمزمه شعرهايش، زمزمه خلوتمان بود. همان شعرهايي كه آدمي را به خدا نزديك مي كند و به او آرامش مي دهد كه در دنياي ماشين زده امروز، بيش از هر زماني به آن نيازمند است.
حسن تو هميشه در فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت
هر روز كه باد در فزون باد...
--------------------------------------------------------------------------------
سالك؛ «مريد» يا «مراد»؟ ؛ تأملي در معناي يك بيت از اولين غزل ديوان حافظ
* محمد حسن رعنايي
از ديرباز پرداختن به شخصيت شاعري چون حافظ و شعراي ديگر از دغدغه هاي مهم محققان عرصه ادبيات بوده است و بهتر است بگوييم از هنگامي كه «محمد گل اندام» اقدام به جمع آوري اشعار حافظ كرد كار حافظ پژوهي و بحث و نظر درباره ديوان وي هم آغاز شد. اما آنچه از آن روز تاكنون ذهن حافظ پژوهان و محققان را به خود مشغول داشته مقابله و تصحيح متون حافظ در مرتبه اول و مباحث لفظي و لغوي و پرداختن به صنايع ادبي شعر اوست.
اين نكته خود باعث غفلت از نكات بسياري از جمله نكات زباني در ديوان حافظ شده كه يكي از ظرايف ديوان حافظ از بعد زباني «تكيه» در اين اشعار است.
دقت نداشتن در اين امر كه «تكيه»ها در ديوان حافظ تا چه حد اهميت دارند و مي توانند در حيطه «معاني» تأثيرگذار باشند، موجب اين امر شده است كه حتي حافظ پژوهان بزرگ هم در يافتن معناي دقيق بعضي ادبيات دچار ترديد و ابهام شوند.
نمونه بارز اين ابهام، بيت معروف غزل ابتدايي ديوان حافظ، يعني بيت مورد بحث ماست.
در شرح بيت سوم غزل «الا يا ايها الساقي ادر كأساً و ناولها» گمانه زني به اين گونه بوده كه شارحان، «سالك» را يا «مريد» معني كرده اند يا «مراد» و يا آن را در ابهام گذاشته اند.
به عنوان نمونه يكي از اين گمانه زني ها در كتاب «حافظ نامه» استاد بهاء الدين خرمشاهي رخ مي دهد. استاد درتوضيح اين واژه مي فرمايند:
«سالك در ديوان حافظ، هم صفت پير (مرشد، مراد، راهبر) است نظير:
- چو پير سالك عشقت، به مي حواله كند
بنوش و منتظر رحمت خدا مي باش
- سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
و هم صفت مريد (راهرو)
- در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
- اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
و در معني كردن بيت، همان گونه كه پيشتر آمد، خواننده را در ابهام مي گذارند و با قطعيت اظهار نظر نمي كنند. (اگر پير مغان كه مرشد توست دستور دهد كه سجاده را كه مظهر پاكي و طهارت است به مي آلوده و بي حرمت سازي، بپذير، چرا كه سالك (مريد) نبايد از حكمت اين گونه دستورها بي خبر باشد يا مي توان سالك را صفت «پير» گرفت كه در اين صورت معناي مصراع دوم چنين مي شد كه پير سالك (پير مغان، مراد و مرشد تو) از راه و رسم منزلها و آداب سير و سلوك دادن و راه بردن مريدان با خبر است...».
اما در شواهدي كه استاد ذكر مي كند، قرينه صارفه اي وجود دارد تا خواننده بر معناي سالك واقف شود. در بيت اول اضافه شدن «پير» به «سالك» اين معنا را به دست مي دهد كه مقصود از سالك، «پير» است و در بيت دوم، كلمه «عارف» چنين وضعيتي دارد. در شواهدي كه براي «مريد» ذكر شده نيز چنين قرينه اي وجود دارد.
در بيت اول:
كلمه «طريقت» ذهن ما را از رسيدن به معني «پير» منصرف مي كند، زيرا «طريقت» براي سالك استعمال مي شود و «پير» به «حقيقت» رسيده است و در بيت دوم: كلمه «سالك» در مقابل كلمه «پير» به كار برده شده است.
با كمي دقت نظر و به كار گرفتن كاربردهاي زباني كه يكي از آنها «تكيه» است مي توان اين مشكل را رفع كرد.
«تكيه» كه در زبان فارسي و در هنگام خواندن اشعار ظهور و بروز پيدا مي كند، گاه در تغيير معاني نيز دستي به هم مي رساند. يعني پا را از مرز زبان فراتر مي گذارد و در عرصه معاني نيز گام مي گذارد.
اكنون به شواهدي در اين باره مي پردازيم تا نكته مبهم بيت روشن شود.
در بيت معروف:
سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
اگر بيت به صورت عادي خوانده شود، تنها «ابلاغ امر» صورت گرفته است؛ يعني (به الطاف خداوندي اعتماد و اطمينان كن) اما اگر تكيه بر روي «الطاف خداوندي» قرار گيرد علاوه بر معني سابق «حصر» نيز از آن استخراج مي شود.
يعني (تنها به الطاف خداوندي اعتماد و اطمينان كن)
- ز آتش وادي ايمن نه منم خرم و بس
موسي آنجا به اميد قبسي مي آيد
در اين بيت نيز اگر «تكيه» بر روي واژه «موسي» واقع شود، معناي «تعظيم» به دست مي آيد، در حالي كه برداشتن تكيه تنها موجب اخبار است.
- بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملك آن توست و خاتم فرماي هر چه خواهي
در مصراع دوم اين بيت مي توان تكيه را در دو جاي قرار داد؛
اول بر روي واژه «توست» و ديگري بر روي واژه «خاتم» در صورت اول معني اين گونه است «ملك از آن توست هر چه را مي خواهي خاتم فرما يعني مهر كن يا تأييد كن»
و در صورت دوم «ملك و خاتم از آن توست هر چه مي خواهي بفرما يا فرمان بده»
- حافظ مكن شكايت گر وصل دوست خواهي
ز ين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالي
«تكيه» در اين بيت در ميان حروف «هجرت» تقسيم مي شود.
اگر «تكيه» بر روي هجاي اول قرار گيرد كلمه مركب دانسته مي شود از «هجر» به علاوه شناسه «ت» به معني هجر تو اما اگر تكيه كمي جلوتر برود و بر روي هجاي دوم قرار گيرد كلمه بسيط دانسته مي شود و به معناي «كوچ» و «رحيل» است.
و اما بيت مورد بحث در ابتداي اين مقال را نيز مي توان دو گونه قرائت كرد:
اول: به شكل عادي يعني تنها امر به رنگين كردن سجاده به مي و دوم: هنگامي كه تكيه را بر روي «پير مغان» قرار دهيم. يعني تنها زماني تو مجوز داري كه سجاده را به مي رنگين كني كه «پير مغان» گفته باشد يعني تنها پير مغان مي تواند چنين كاري را به تو امر كند نه ديگران و ندانستن اين موضوع برابر است با بي خبري از راه و رسم منزلها.
و در پايان معني بيت اين گونه به دست مي آيد: تنها در صورتي سجاده را به مي رنگين كن كه پير مغان به تو بگويد، زيرا سالك (رهرو) از راه و رسم منزلها باخبر است و مي داند كه بايد از چه كسي اطاعت امر كند و از چه كسي اطاعت نكند.
موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
Info@qudsdaily.com
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 21:34 توسط دکتر غلامرضا هاتفی مجومرد
|