بهترین مردم داستانی از محمد منور
بهترین مردم
شیخ ما گفت که وحی آمد به موسی علیه السّلام که بنی اسراییل را بگوی که بهترین کسی اختیار کند.صد کس اختیار کردند. وحی آمد که ازین صد کس بهترین اختیار کند، ده کس اختیارکردند. وحی آمدکه این ده، سه اختیار کنید.سه کس اختیار کردند. وحی آمد که ازین سه کس، بهترین انتخاب کنید. یک اختیار کردند. وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسراییل را بیارد. او چهار روز مهلت خواست وگِردِ عالم می گشت که کسی طلب کند .روز چهارم به کویی فرومی شد.مردی را دید که به فساد وناشایستگی معروف بود، وانواع فسق وفجور درو موجود، چنان که انگشت نمای گشته بود .خواست که او را ببرد، اندیشه ای به دلش در آمد که به ظاهر حکم نباید کرد، روا بُوَد که او را قدری وپایگاهی بُوَد ، به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید، وبه این که مرا خلق اختیار کردند که بهترین خلقی ، غرّه نتوان گشت. وچون هرچه کنم به گمان خواهد بود این گما ن در حقّ ِ خویش برم بهتر . دستار در گردن ِخویش انداخت وبه نزد ِ موسی آمد وگفت هر چند نگاه کردم هیچ کس را بد تر از خود ندیدم .وحی آمد موسی که آن مرد بهترین ایشان است نه به آن که طاعت ِ او بیش است بل که به آن که خویشتن را بدترین دانست.
(محمّد منوّر، اسرار التوحید