شرح ابیات رستم و اشکبوس(ادبیات 2 دبیرستان)
رستم و اشکبوس
1- پهلوانی که نامش اشکبوس بود مانند طبل جنگی فریاد کشید
2- به ایران آمد تا برای جنگ رقیبی پیدا کند و او را شکست بدهد
3- رهام در حالی که کلاه و لباس جنگی پوشیده بود به سرعت وارد میدان شد و گرد و خاکی به راه انداخت که به آسمان ها رسیده بود.
4- رهام با اشکبوس مشغول جنگ گردید و از هر دو سپاه صدای طبل و شیپور بلند شد.
5- اشکبوس گرز سنگین در دست گرفت و زمین برای تحمل او هم چون آهن محکم گردید و آسمان پر از گرد و خاک شد.
6- رهام گرز سنگین را بلند کرد و به خاطر سنگینی گرز دست هر دو پهلوان خسته شد.
7- وقتی رهام از جنگ با اشکبوس خسته شد فرار کرد و به سوی کوه رفت.
8- از مرکز سپاه توس فریاد کشید و اسب خود را به حرکت در آورد تا نزد اشکبوس بیاید.
9- رستم ناراحت شد و به توس گفت رهام اهل جنگ نمی باشد و فردی خوش گذران است.
10- تو مرکز سپاه را مطابق با رسم و رسوم حفظ کن و من پیاده به جنگ اشکبوس می روم.
11- رستم کمان آماده را به دوش انداخت و چند تیر به کمر بند خود نصب کرد.
12- فریاد کشید و گفت ای مرد جنگ جوی رقیب جنگی تو آمد فرار نکن.
13- اشکبوس خندید و حیران شد اسب خود را ایستاند و رستم را صدا زد.
14- با حالت تمسخر به رستم گفت نام تو چیست و چه کسی می خواهد بر بدن بی سر تو گریه کند.
15- رستم این گونه پاسخ داد و گفت: برای چه نام من می پرسی زیرا تو به آرزوی خود نمی رسی.
16- مادرم نام مرا مرگ تو گذاشت و روزگار مرا چکش سر تو قرار داد( مرگ تو در دست من است)
17- اشکبوس به رستم گفت بدون اسب جنگیدن یک باره سر خود را به باد می دهی و کشته می شوی.
18- رستم این گونه به اشکبوس پاسخ داد و گفت: ای مرد جنگ جوی و بیهوده گوی ...
19- آیا تا به حال کسی را ندیده ای که پیاده به جنگ بیاید و پهلوان ها را شکست بدهد؟
20- آیا در شهر شما پهلوان ها با حالت سواره به میدان جنگ میآیند؟
21- ای پهلوان جنگ جو هم اکنون من پیاده جنگیدن را به تو یاد می دهم.
22- توس به این دلیل مرا پیاده به جنگ فرستاده است تا اسب را از اشکبوس پس بگیرم.
23- اشکبوس مانند من از اسب پیاده شود و بجنگد و با این کار باعث خوشحالی سپاه بشود.
24- امروز یک پیاده ارزش پانصد سواره را در این جنگ دارد.
25- اشکبوس به رستم گفت: سلاحی به جز مسخره کردن در وجود تو نمی بینم.
26- رستم به اشکبوس گفت: به تیر و کمان نگاه کن و ببین که هم اکنون کشته می شوی.
27- چون اشکبوس به اسب قیمتی خود افتخار می کرد رستم کمان را آماده کرد و زه آن را کشید.
28- رستم تیر به پهلوی اسب زد و اسب با سر به زمین خورد.
29- رستم با صدای بلند خندید و گفت: که برو در کنار اسب قیمتی خود بنشین.
30- سزاوار است که سر اسب را در آغوش بگیری و لحظه ای دست از جنگ بکشی و استراحت کنی.
31- اشکبوس کمان خود را آماده کرد در حالی که چهره اش زرد و بدنش لرزان بود.
32- به سوی رستم تیر اندازی کرد و رستم به او گفت: که تو بیهوده...
33- با این کار بدن و بازو و روح بد اندیش خود را خسته می کنی.( کار تو بیهوده است)
34- رستم به کمر بند خود دست برد و یک تیر محکم انتخاب کرد.
35- یک تیری که نوک فلزی آن از الماس برنده بود و در انتهای آن چهار پر عقاب نصب شده بود.
36- رستم کمان را در دست گرفت و تیر خدنگ را با انگشت شست گرفت.
37- رستم دست راست خود را خم و دست چپ خود را راست کرد در حالی که از کمان صدایی بلند شد.
38- وقتی انتهای تیر به گوش رستم رسید از کمان صدایی برخاست.
39- وقتی نوک فلزی تیر به انگشت شست رستم رسید و از کمان رها شد تیر از ستون فقرات اشکبوس عبور کرد.
40- رستم تیر به سینه ی اشکبوس زد و در آن هنگام آسمان دست رستم را به نشانه ی تشکر بوسید.
41- سر نوشت به اشکبوس گفت تیر را بگیر و به رستم گفت تیر را بزن و آسمان و ماه به رستم آفرین گفتند.
42- اشکبوس فوراً مرد و انگار که از مادر زاییده نشده بود.