بازگردانی درس ذکر بردار کردن منصور حلاج یش دانشگاهی
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
a
ذكر حسين منصور حلاج ص76
- آن كه در راه خدا كشته شد .آنكه در راه رسيدن به حقيقت همچون شير نترس بود. آن انسان دلير راستگو . آنكه در درياي پر موج عشق خدا ، غرق شده بود . حسين بن منصور حلاج – رحمت خدا بر او – كار او كار ي شگفت انگيز بود و وقايع عجيب و غريب كه فقط مخصوص او بود. بسيار آرزومند ديدار محبوب (خداوند)بود و سخت در آتش جدايي يار (خداوند)مي سوخت. مست و بي قرار و آشفته ي روزگار خود بود و عاشق راستين و حقيقي و تلاش و كوشش زيادي داشت و در تزكيه ي نفس مي كوشيد كرامات ( كار هايي كه به سبب عنايت خداوند عارف انجام دهد ) شگفت انگيزي داشت. بلند همت بود . او آثار و كتابهاي زيادي دارد كه با كلمات دشوار نوشته شده و همه ي اين آثار درباره ي حقايق و اسرار عشق الهي و شناخت معارف و مفاهيم عرفاني است . سخنان گرم و گيرا و شيوا و رسا داشت كه هيچ كس نداشت . صاحب حال و شناخت عميق و زيركي داشت . اغلب مشايخ صوفيه از تأييد افعال و آثار حلاج خودداري كردند (اورا انكار كردند) و گفتند او در عرفان مقام و منزلتي ندارد (صوفي واقعي نيست) به جز ابو عبداله خفيف و شبلي و ابوالقاسم قشيري – خدا آنان را رحمت كناد- به طوري كه ابواقاسم قشيري در باره ي حلّاج گفت :« اگر در بارگاه الهي مورد قبول واقع شود با رد كردن و نپذيرفتن مردم از بارگاه الهي رانده نمي شود و اگر در بارگاه خداوندي مورد قبول نباشد تاييد و قبول مردم بي اثراست».
- و هميشه در حال تزكيه ي نفس و عبادت و بيان شناخت و يگانگي خدا بود. سخن اناالحق را زماني گفت كه جزء علماي دين بود . اما بعضي از مشايخ و علما او را به خاطر اعتقادات ديني و مذهبي اش از خود براندند. علت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن وي ، حال سر مستي و سكر عارفانه ي او بود. آنطور كه ابتدا به شوشتر آمد به نزد سهل ابن عبدالله و دو سال در آنجا بود. سپس قصد رفتن به بغداد را كرد و اوّلين سفر حلّاج در هجده سالگي بود . سپس به بصره رفت. با عمرو بن عثمان مكي ملاقات كرد . وهجده ماه با او همنشيني داشت و ابو يعقوب الاقطع دختر خود را به او داد. تا اينكه عمرو بن عثمان از او رنجيد و از آن به بغداد به نزد جنيد رفت . جنيد به حلاج توصيه كرد كه خلوت اختيار كند و با نا اهلان سخن نگويد و راز الهي را افشا نكند و حلاج هم مدّتي را در همنشيني با او به سر برد و به زيارت كعبه رفت و يك سال را در جوار خانه كعبه به سر برد و دو باره به بغداد برگشت . گروهي از عارفان به نزد جنيد رفت واز جنيد مسائل عرفاني را پرسيد جنيد پاسخ نداد گفت : به همين زودي خود را به كشتن خواهي داد( به زودي به دار آويخته مي شوي )*. حسين گفت: روزي كه من به دار آويخته مي شوم تو در لباس عالمان ظاهر بين و متشرعان خواهي بود.
- نقل شده است كه : روزي كه بزرگان دين حكم صادر كردند كه حلاج بايد كشته شود جنيد لباس صوفيان بر تن داشت و حكم ديني صادر نمي كرد. و خليفه دستور داده بود كه فتواي جنيد لازم است. آنطور كه جنيد عمامه و بالا پوش ( لباس علما و فقهاي دين) بر تن كرد و به مدرسه رفت و اقدام به صدور فتوا نمودكه« حكم ما به ظاهر اوست»يعني ظاهراً بايد كشته شود و حكم ما بر ظاهر اوست و از باطن و درون او خدا آگاه است.
پس چون جواب سؤالات خود را از جنيد نشنيد نا راحت شد و بدون اجازه ي او به شوشتر رفت و يك سال آنجا بود . بسيار مورد توجّه و پذيرش مردم قرار گرفت – او براي سخنان مردم (تعريف و تمجيد) ارزشي قائل نبود و به آن اعتنا نمي كرد – تا نسبت به او حسادت كردند و عمرو بن عثمان مكي در باره ي او نامه هايي نوشت و احوال و كردار او را در نظر آن مردم زشت نشان داد و او نيز نسبت به مردم آنجا دلگير و ناراحت شد . لباس صوفيان را از تن خارج و لباس مردم عادي را پوشيد و به همنشيني مردم روزگار مشغول شد .-ولي در حالات او تغييري حاصل نشد- وپنج سال ناپديد شد و در اين مدت زماني در خراسان و ماوراءالنهر بود و زماني به سيستان . و دوباره به اهوا ز آمد و براي مردم اهواز صحبت كرد و در نزد همه ي مردم محبوبيت پيدا كرد و از اسرار الهي با مردم سخن گفت تا اينكه به او آشكار كننده ي اسرار خدا گفتند. سپس لباس درويشان را پوشيد و به قصد زيارت خانه خدا روانه شد . در اين سفر صوفيان زيادي همراه او بودند. هنگامي كه به مكه رسيد ، ابو يعقوب نهر جوري به او نسبت ساحري داد . سپس از آنجا به بصره آمد ، و باز به اهواز رفت . پس گفت : «به سرزمين هاي كفار مي روم تا مردم را به سوي خدا دعوت كنم » . به هندوستان رفت ، و سپس به ماوراءالنهر رفت و سپس به چين و مردم را به سوي خدا دعوت كرد و درباره ي شناخت خدا براي آنها كتاب هي زيادي نوشت.
- نقل شده است كه روزي به شبلي گفت :« اي ابابكر دعا و همراهي كن زيرا من قصد كا بزرگي را دارم و آشفته و حيران كاري شده ام (خود را درگير كاري كرده ام ) كه با انجام چنين كاري باعث مرگ خودم مي شوم .» چون مردم در كار او حيران و متعجب شدند مخالف و موافق بسياري پيدا كرد و كار هاي شگفتي از او ديدند . اعتراض كردند و در مورد او به خليفه گزارش دادند . و همگي در قتل او هم نظر شدند . زيرا مي گفت «انالحق . من خدا هستم ». پس حلاج را بردند تا بكشند . صد هزار نفر جمع شدند و او به همه نگاه مي كرد و مي گفت : « حق ، حق ، انا الحق» .
نقل شده است كه درويشي در همان زمان از او پرسيد كه« عشق چيست؟ » گفت: « امروز بيني و فردا و پس فردا » .آن روز او را كشتند و روز بعد او را سوزاندند و روز سوم خاكسترش به با دادند يعني، عشق و فداكاري اين است.
هنگامي كه او را به زير چوبه ي دار بردند در باب الطاق( اسم مكان) بغداد پاي بر نرد بان دار گذاشت به او گفتند حالت چگونه است؟ گفت: «مردان واقعي با شهامت و رفتن بر سر دار به مقام بالا و قرب الهي دست پيدا مي كنند . »دست به دعا بلند كرد و براي راز و نياز رو به قبله نمود و آنچه كه مي خواست از خدا طلب كرد . سپس بر سر دار رفت . گروه مريدان و پيروان وي گفتند : نظر تو در باره ي ما كه پيروان تو هستيم و كسانيكه دشمن تو هستند و به تو سنگ خواهند زد، چيست؟ گفت: آنها دو ثواب خواهند برد و شما يك ثواب ، زيرا شما فقط نسبت به من گمان نيكو داريد . حال آنكه ايشان به خاطر قدرت يكتا پرستي و استواري در دين حركت مي كنند و دست به عملي مي زنند .در شريعت يكتا پرستي اصل است و گمان نيكو ، فرع .
همه سنگ می زدند . وشبلي براي اعلام همراهي با مردم گِلي به سوي حلاج پرتاب كرد . حلاج آهي كشيد ؛ گفتند « از اين همه سنگ چرا هيچ آهي نكشيدي ، از گِلي اين همه آه كشيدي اين چه رازي است ؟» گفت : آن ها چون نمي دانند عذرشان پذيرفته است. از شبلي ناراحت مي شوم كه مي داند كه نبايد انداخت . سپس دستش را قطع كردند ، خنديد ؛ گفتند : چرا مي خندي؟ گفت: دست زنداني را قطع كردن آسان است . آن كسي مرد است كه بتواند دست صفات مرا كه دور پرواز و بلند همت است ، ببرد . سپس پاهايش را بريدند لبخندي زد و گفت: با اين پا در اين دنيا سير و سفر كردم اما پاي ديگري دارم كه هم اكنون مي تواند از خاك تا افلاك را در لحظه اي طي كند. اگر مي توانيد آن را ببريد. سپس دو دست بريده ي خون آلود خود را به صورت خود ماليد و صورت و ساعد دست خود را خون آلود كرد . گفتند چرا اين كار را كردي؟ گفت: خون بسيار از بدنم رفته است ؛ مي دانم كه چهره ام زرد شده است شايد شما خيال كنيد كه من ترسيده ام . خون به چهره ام ماليده ام تا در مقابل شما سربلند و سرافراز باشم زيرا زينت و سرخ رويي مردان خون ايشان است كه در راه معشوق ( خداوند)ريخته مي شود. والسلام