سفر رستم به سمنگان: روزی رستم برای شکار به مرز توران رفت و شکار کرد و بخورد و بخفت. سواران تورانی رخش را در مرغزار یافتند و او را گرفتار ساختند و با خود به سمنگان بردند. رستم چون از خواب خوش برخاست و رخش را نیافت ردّپای رخش را بگرفت و به سمنگان رسید و شاه سمنگان او را به گرمی پذیرا شد و پذیرفت که رخش را بیابد.

شب هنگام رستم در سرای شاه سمنگان خفته بود که تهمینه دختر شاه به بالین وی آمد و به رستم ابراز عشق کرد و در همان شب رستم تهمینه را به آیین آن زمان به همسری خود درآورد و بامدادان تهمینه را پدرود کرد و بر رخش که پیدا شده بود، برنشست و از سمنگان برفت. (---> تهمینه) و پس از نه ماه از تهمینه سهراب به دنیا آمد.

چون سهراب جوانی نیرومند شد نام و نشان پدر را از مادر پرسید و در اندیشه ی یافتن پدر بود که افراسیاب برای این که پدر و پسر را به جان هم اندازد سپاهی برای سهراب فرستاد و با این سپاه به ایران تاخت. (---> سهراب) و دژ سپید را بگرفت. کاوس از ماجرا آگاه شد و مجلسی ساخت و:

بر آن برنهادند یک سر که گیو                     به زابل شود نزد سالار نیو

به رستم رساند ازین آگهی                           که با بیم شد تخت شاهنشهی     2/194/316

و کاوس نامه ای به رستم نوشت که:

دل و پشت گردان ایران تویی                       به چنگال و نیروی شیران تویی

گشاینده ی بند هاماوران                              ستاننده ی مرز مازندران                   2/195/33

اگر دسته داری به دستت مبوی                     یکی تیز کن مغز و بنمای روی    2/195/16ح

و کیو نامه ی شاه را به نزد رستم برد ولی رستم سه روز با وی به بزم نشست و روز چهارم به ایران رو نهاد. کاوس رستم را برای این تأخیر سرزنش کردن گرفتو طوس را گفت:

که رستم که باشد که فرمان من                      کند پست و پیچد ز فرمان من

بگیر و ببر زنده بر دار کن                         و زو نیز با من مگردان سخن   2/199/376

امّا چون طوس دست رستم را گرفت تا از مجلس شاه بیرون ببرد:

تهمتن برآشفت با شهریار                            که چندین مدار آتش اندر کنار

همه کارت از یکدگر بدترست                      ترا شهریاری نه اندر خورست  2/200/384

و طوس را ضربتی کوفت و سرنگون بر زمین افکن و ایرانیان را گفت:

به ایران نبینید دیگر مرا                                      شما را زمین، پر کرکس مرا     2/201/396

ایرانیان افسرده گشتند و گودرز را به نزد کاوس فرستادند و او را به خاطر رفتارش با رستم سرزنش کردند و کاوس پشیمان گشت و گودرز و بزرگان دیگر را به پوزش خواهی نزد رستم فرستاد و گودرز و بزرگان رستم را خشنود ساختند و به نزد شاه بازآوردند:

چو درشد ز در شاه بر پای خاست                  بسی پوزش اندر گذشته بخواست         2/205/442

چو آزرده گشتی تو ای پیلتن               پشیمان شدم خاکم اندر دهن                2/205/446

آن گاه رستم با صد هزار سپاه رهسپار دژ سپید گشت و در آن جا برای این که سهراب را بشناسد جامه ای ترکوار پوشید و به دژ سپید شد و سهراب را با ژنده رزم و هومان و بارمان در بزم دید امّا ژنده رزم برای کاری بیرون آمد و رستم را در تیرگی دید و نام و نشان وی را پرسید ولی رستم او را کشت و به سپاه خود بازآمد و با کشته شدن ژنده رزم سهراب دیگر کسی که رستم را بشناسد نداشت جز هجیر. روز دیگر سهراب نیز سپاه ایران را نگریستن گرفت و از هجیر نشان سراپرده ی رستم را پرسید:

بپرسید کان سبز پرده سرای                         یکی لشگری گشن پیشش به پای

یکی تخت پر مایه اندر میان                        زده پیش او اختر کاویان

بر او بر نشسته یکی پهلوان                        ابا فرّ و با سفت و یال گوان

ز هر کس که بر پای پیشش برست                نشسته، به یک رش سرش برترست

یکی باره پیشش به بالای اوی                      کمندی فروهشته تا پای او

بسی پیل و برگستوان دار پیش                     همی جوشد آن مرد بر جای خویش

نه مردست ز ایران به بالای اوی                  نبینم همی اسب همتای اوی      2/213/365

درفشی پدید اژدها پیکرست                         بر آن نیزه بر، شیر زرّین سرست2/214/366

امّا هجیر رستم را به سهراب نشناساند و به دروغ گفت که او پهلوانی چینی است که نام او را نمی داند.

سهراب که از یافتن پدر ناامید شده بود به لشکر کاوس تاخت و تا سراپرده ی شاهی پیش رفت و کاوس بیم زده و نگران رستم را به یاری خواند و رستم به رویارویی با سهراب شتافت و از وی خواست تا به نبرد تن به تن بپردازند. سهراب که پهلوانی پیر را در برابر خود می دید، پیری پهلوان را بر وی خرده گرفت ولی رستم پاسخ داد که:

به پیری بسی دیدم آوردگاه                           بسی بر زمین پست کردم سپاه

تبه شد بسی دیو در جنگ من                       ندیدم بدان سو که بودم، شکن              2/22/685

سهراب که نشانی های پدر را در پهلوان پیر می یافت او را پاسخ آورد که:

من ایدون گمانم که تو رستمی                       گر از تخمه ی نامور نیرمی

چنین داد پاسخ که رستم نیم                          هم از تخمه ی سام نیرم نیم

که او پهلوانست و من کهترم                        نه با تخت و گاهم نه با افسرم    2/223/692

و آن گاه به نبردی سخت پرداختند؛

همی گفت رستم که هرگز نهنگ                             ندیدم که آید بدین سان به جنگ

مرا خوار شد شد جنگ دیو سپید                             ز مردی شد امروز دل ناامید     2/224/710

پس با تیر و کمان به پیکار پرداختند و چون هیچ کس پیروزی نیافت، دو پهلوان کمربند یکدیگر را چاره کردند که آن هم بیفایده بود، بنابراین یکدیگر را رها کردند و هر یک به سپاه دشمن تاختند و گروهی را بکشتند ولی سرانجام بر آن نهادند که روز دیگر با هم به نبرد پردازند.

روز دیگر رستم و سهراب به آوردگاه رفتند و سهراب مهربانانه کوشید تا رستم را بشناسد ولی سودمند نیامد و دو پهلوان به کشتی گرفتن پرداختند، سهراب رستم را بر زمین کوبید و بر سینه ی وی نشست و خواست سرش را از تن جدا سازد که رستم به نیرنگ دست یازید و سهراب را گفت که آیین ایرانیان چنین است که:

کسی کو به کشتی نبرد آورد                         سر مهتری زیر گرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین                     نبرد سرش، گرچه باشد به کین

گرش بار دیگر به زیر آورد                        ز افگندنش نام شیر آورد         2/234/857

و بدین چاره از دست سهراب رهایی یافت و از خداوند:

همی خواست پیروزی و دستگاه                    نبود آگه از بخشش هور و ماه   2/236/875

(در بعضی از نسخه های شاهنامه آمده است که رستم از آغاز کار بسیار نیرومند بود آن چنان که چون بر سنگ می شد پایش در آن فرو می رفت و از این نیروی فراوان در رنج بود بنابراین از کردگار جهان خواست تا بخشی از نیروی او را بستاند امّا پس از رویارویی با سهراب و شکست یافتن از وی در کشتی، بار دیگر از خداوند خواست تا زور بازوی وی را بازگرداند و یزدان درخواست او را برآورده ساخت.) (2/255)

رستم به نبردگاه بازگشت و با سهراب درآویخت و این بار در کشتی سهراب را بر زمین کوبید و:

سبک تیغ تیز از میان برکشید                      بر پور بیدار دل بردرید          2/237/895

و سهراب با او از پدر خود و کین خواهی وی سخن گفت:

ازین نامداران گردنکشان                            کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشته است و افکنده خوار              ترا خواست کردن همی خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت                  جهان پیش چشم اندرش تیره گشت2/238/904

و از سهراب پرسید:

که اکنون چه داری ز رستم نشان                   که کم باد نامش ز گردنکشان     2/238/905

و سهراب، مهره ای را که تهمینه بر بازوی وی بسته بود و یادگار رستم بود به وی نشان داد و رستم خروشان و شکسته دل فریاد برآورد:

که رستم منم کم مماناد نام                            نشیناد بر ماتمم زال سام                    2/238/9ح

رستم، زاری کنان در کنار سهراب بود که سواران ایرانی برای دریافت علّت باز نیامدن رستم به میدانگاه رفتند و اسب رستم را بی سوار یافتند و گمان بردند که رستم کشته شده است، پس بازگشتند و کاوس را آگاه ساختند و او را فرمان داد تا سواری به میدان تازد و دریابد که چه اتّفاقی افتاده است. امّا رستم خود بر اسب نشست و به سپاه ایران بازآمد و کار شگفت خود را با ایرانیان بازگفت و از آنان خواست تا با ترکان نبرد نکنند و خود به نزد سهراب بازگشت و در حالی که طوس و گودرز و گستهم و دلاوران دیگر ایرانی به همدردی با وی پرداخته بودند:

یکی دشنه بگرفت رستم به دست                   که از تن ببرد سر خویش پست

بزرگان بدو اندر آویختند                             ز مژگان همی خون فرو ریختند 2/243/980

پیاده شد از اسب رستم چو باد                       به جای کله خاک بر سر نهاد    2/243/982

رستم، بر سهراب دیبای خسروان کشید و او را به سراپرده ی خود برد و سراپرده و تخت سهراب را به آتش کشید و:

همه پهلوانان کاوس شاه                              نشستند بر خاک با او به راه

زبان بزرگان پر از پند بود                          تهمتن به درد از جگر بند بود    2/245/1009

(---> سهراب)[1] و پهلوان پیر به زابلستان بازگشت:

به رستم بر آن حال چندی گذشت                   به گرد دلش شادمانی نگشت               2/245/6ح

داستان رستم و سیاوش: چون چند سالی از تولّد سیاوش گذشت، رستم به درگاه کاوس رفت و از وی خواست که سیاوش را بدو سپارد تا وی را به نیکی بپرورد[2] و کاوس فرزند را به رستم سپرد و رستم سیاوش را به زابلستان برد و پروردن گرفت و چون نیک ببالید و پرورش یافت او را به نزد کاوس بازآورد و در همین اوان، افراسیاب با صد هزار سوار به ایران تاخت و سیاوش از پدر خواست تا او را به نبرد با افراسیاب گسیل دارد. کاوس درخواست پسر را پذیرفت و رستم را سپه کش وی ساخت و با وی همراه کرد.

افراسیاب که خوابی بیم انگیز دیده بود، بر آن شد تا با سیاوش آشتی کند بنابراین گرسیوز را با هدیه هایی به نزد سیاوش و رستم فرستاد و پیشنهاد آشتی کرد امّا رستم که به گرسیوز بد گمان بود از وی خواست تا صد تن از بستگان نزدیک خود را به گروگان به ایرانیان سپارد و سرزمین های اشغالی ایران را باز پس دهد و گرسیوز و افراسیاب این دو درخواست را پذیرفتند و سیاوش رستم را برای گزارش چگونگی آشتی به نزد کاوس فرستاد امّا کاوس که با آشتی همداستان نبود خشمناک شد و رستم را مسئول این آشتی دانست:

تن آسانی خویش جستی بر این                     نه افروزش تاج و تخت و نگین          3/63/968

و رستم را نزد خود نگهداشت و طوس سپهدار را به نزد سیاوش فرستاد تا او را به جنگ برانگیزد:

غمی گشت رستم به آواز گفت                      که گردون سر من نیارد نهفت

اگر طوس، جنگی تر از رستمست                 چنان دان که رستم ز گیتی گمست        3/64/975

و با خشم از درگاه کاوس بیرون آمد.

چون سیاوش، سیاوش گرد را بنا نهاد، فرمان داد تا تصویر رستم را بر دیوارها بنگارد (3/112) امّا دیری نپایید که سیاوش کشته شد و رستم یک هفته در سوک وی نشست و آن گاه با سپاهی فراوان به ایران رو نهاد و سوگند خورد تا سلاح از تن برنگیرد و سر از خاک نشوید مگر آن که انتقام سیاوش را گرفته باشد.

رستم خشمناک به درگاه کاوس رفت و او را ملامت کرد آن گاه به سرای سودابه شتافت و گیسوان او را گرفته از کاخ بیرون کشید و در راه وی را به دو نیم کرد[3]. (3/172) (---> سودابه و سیاوش) و به نبرد باتورانیان رو نهاد و چون فرامرز، سرخه پسر افراسیاب را اسیر کرد؛ رستم به رغم درخواست پهلوانان ایرانی فرمان داد تا او را بر دار کشیدند و سپس رستم پیلسم تورانی را کشت و در نبردگاه با افراسیاب روبرو شد و نیزه ای بر اسب او زد و اسب و سوار بر زمین غلتیدند و رستم خواست تا افراسیاب را گرفتار سازد که هومان گرزی گران بر شانه ی رستم کوبید و تا رستم خواست که با هومان درآویزد افراسیاب گریخت و شکست در سپاه توران افتاد. و رستم بر تخت افراسیاب نشست و گنج های افراسیاب را به ست آورد و در میان سپاه ایران بخش کرد و خود به شاهنشهی نشست و طوس را منشور چاچ داد و فرمود تا هر کس را که مقاومت کند و یا نام افراسیاب را بر زبان راند بکشد. رستم گودرز و فریبرز کاوس را نیز منشور فرمانروایی نواحی دیگر داد و مردم سرزمین های چین و ماچین چون خبر پادشاهی رستم را شنیدند به درگاه او روی نهادند و هدیه های فراوان آوردند. سال ها بر این برآمد و رستم بار دیگر برای گرفتن کین سیاوش به جستجوی افراسیاب برخاست:

همان غارت و کشتن اندر گرفت                             همه بوم و بر دست بر سر گرفت

ز توران زمین تا به سقلاب و روم                 نماندند یک مرز آباد بوم

بر این گونه فرسنگ بیش از هزار                برآمد ز کشور سراسر دمار      3/194/2975

مردم به ستوه آمدند و افراسیاب را نفرین ها کردند و رستم را بندگی کردند ولی گفتند که

ندانیم ما، کان جفاگر کجاست                        به ابرست یا در دم اژدهاست    3/195/2981

و رستم در جستجوی افراسیاب به قچقارباشی رفت و چون شش سال بود که از کاوس جدا مانده بود از بیم این که مبادا افراسیاب بر کاوس تاخته باشد به ایران بازگشت و با هدیه های فراوان به نزد کاوس و دستان رفت. (3/196)

چون کیخسرو به پادشاهی نشست[4] رستم با زال و گروهی از بزرگان به دیدار وی شتافت تا بداند که او زیبای گاه هست یا نه و کیخسرو که خبر آمدن رستم را شنیده بود سپاه و پهلوانان را به استقبال رستم فرستاد:

که اویست پروردگار پدر                            وز اویست پیدا به گیتی هنر               4/10/34

و از این پس رستم مشاور همیشگی کیخسرو بود (4/143) و در نبرد بزرگ کیخسرو با افراسیاب، رستم به یاری شاه برخاست و از زابلستان به نزد شاه آمد و شاه را ستود:

تو شاه نوآیین و من چون رهی                     میان بسته ام چون تو فرمان دهی

شوم با سپاهی کمر بر میان                          بگردانم این بد، ز ایرانیان       4/158/666

و با سی هزار سوار شمشیر زن به هماون رو نهاد:

دو منزل همی کرد رستم یکی                       نیاسود روز و شبان اندکی        4/160/691

در هماون، دیده بانان ایرانی طوس را از آمدن رستم آگاه ساختند:

درفش سپهبد گو پیلتن                                پدید آمد از دور با انجمن

سپهبد واری چو یک لخت کوه                      زمین گشته از نعل اسبش ستوه

یکی گرز همچون سر گاومیش                     سپاه از پس و نیزه دارانش پیش

همی جوشد از گرز آن یال و کفت                 سزد گر بمانی ازو در شگفت    4/180/1070

پدید آمد آن اژدها فش درفش                        شب تیره گون کرد گیتی بنفش   4/185/1113

طوس و گودرز و بزرگان ایرانی به پیشواز رفتند و او را از چگونگی نبرد با تورانیان آگاه ساختند و رستم قلب سپاه ایران را برآراست و چون اسبش خسته بود از ایرانیان خواست تا آن روز را ایستادگی کنند. پس خود بر فراز کوهی رفت و سپاه دشمن را نگریست:

همی گفت تا من کمر بسته ام                        به یک جای یک سال نشسته ام

فراوان سپه دیده ام پیش ازین                       ندانم که لشکر بود بیش ازین    4/195/1279

آن گاه تیری بر اسب اشکبوس زد و اشکبوس را از اسب فرو افگند و:

کمان را بمالید رستم به چنگ                        به شست اندر آورد تیر خدنگ

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست           خروش از خم چرخ چاچی بخاست

چو سوفارش آمد به پهنای گوش                    ز چرم گوزنان برآمد خروش

چو بوسید پیکان سر انگشت اوی                  گذر کرد از مهره ی پشت اوی

بزد بر بر و سینه ی اشکبوس                      سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت ده                        فلک گفت احسنت و مه گفت زه

کشانی هم اندر زمان جان بداد                      چنان شد که گفتی ز مادر نزاد   4/ 197/1305

پس از کشتن اشکبوس، رستم ه جنگ با کاموس کشانی روی آورد که الوای، نیزه دار وی را کشته بود. رستم کاموس را در کمند خود گرفتار ساخت و بر زمین افگند و دست های وی را بست و در پیش سپاه ایران آورد و فرو افگند و سپاهیان ایرانی او را کشتند. چنگش تورانی به کین خواهی کاموس برخاست امّا در نبرد با رستم پای داشتن نتوانست و گریخت امّا رستم او را دنبال کرد و:

دم اسب ناپاک چنگش گرفت                        دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

زمانی همی داشت تا شد غمی                       ز بالا بزد خویشتن بر زمی

بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست                    تهمتن ورا کرد با خاک راست             4/212/66

خاقان چین که شکست خود را حتمی می دید، پیران سپهسالار توران را به پیغامبری نزد رستم فرستاد امّا رستم از وی خواست تا کشندگان سیاوش را تسلیم کند و خود نیز کمر بسته به نزد کیخسرو رود. تورانیان این دو شرط را نپذیرفتند ولی حاضر شدند که باجگزار ایران باشند، در نتیجه با دیگر نبرد درگرفت و این بار حریف رستم، شنگل بود که بزودی مغلوب گشت و رستم او را بر زمین افگند و می خواست وی را بکشد که تورانیان او را یاری کرده از دست وی رهانیدند و رستم به سپاه توران حمله برد و میسره ی سپاه چین را درهم شکست:

کسی کو کند زین سخن داستان                      نباشد خردمند همداستان

که پرخاشخر نامور صد هزار                      بسنده نبودند با یک سوار         4/245/464

پس رستم به میمنه ی سپاه دشمن که زیر فرماندهی «کندر» بود حمله برد و آن را درهم کوبید و ساوه از خویشان کاوس و گهارگهانی را کشت و با صد سوار ایرانی به سوی قرارگاه خاقان چین تاخت تا پیل و تخت و یاره و طوق و تاج خاقان را بستاند.

رستم بسیاری از یاران خاقان را کشت و اسیر ساخت و خاقان که راهی جز تسلیم نمی دید از رستم آشتی خواست امّا رستم این پیشنهاد را نپذیرفت و او را پاسخ داد:

به تاراج ایران نهادید روی                          چه باید کنون لابه و گفتگوی     4/253/690

به سوی خاقان که برپیلی سپید سوار بود تاخت و او را در کمند خود اسیر ساخت و پیاده تا رود شهد به دنبال خود کشانید:

ازان پس به گرز گران دست برد                   بزرگش همان و همان بود خرد

چنان شد درو دشت آوردگاه                         که شد تنگ بر مور و بر پشه راه

ز بس کشته و خسته شد جوی خون                یکی بی سر و دیگری سرنگون 4/254/706

پس از این پیروزی، رستم خدای را سپاس گزارد و به بزم نشست و سپیده دمان به جستجوی پیران ویسه پرداخت؛ و هدیه های فراوان به وسیله ی فریبرز کاوس برای کیخسرو فرستاد و شاه ایران با شنیدن خبر پیروزی های رستم خدای را نیایش کردن گرفت که

سپاس از تو دارم نه از انجمن                      یکی جان رستم تو، مستان ز من          4/266/884

رستم، از کوه هماون به ساحل شهدرود لشکر کشید و چون دو منزل شد در بیشه ای فرود آمد و فرستادگان کشورها را که با نثارهای فراوان به نزد او آمده بودند بار داد و سپس رهسپار سغد شد و دو هفته در آن جا بماند و سپس به شهر «بیداد» رسید که مردمی آدمی خوار داشت.

رستم گستهم را به گشودن شهر گماشت امّا گستهم کاری از پیش نبرد با «کافور» فرمانروای شهر بیداد که بسیاری از ایرانیان را کشته بود شتافت و او را کشت. رستم دستور داد تا شهر را در حصار گرفتند و بن باره های دژ را کندند و دیوارها را خراب کردند. مردم شهر از دیوارها فرو افتادند و رستم شهر را به آتش کشید و بسیاری را کشت و گرفتار ساخت و زر و سیم و ستور و غلام وپرستاران فراوان به دست آورد و بزرگان ایرانی، رستم پیروزمند را ستودند:

خروشان بدیم از دم اژدها                            کمان تو آورد ما را رها           4/276/1048

بار دیگر رستم، با سپاه افراسیاب روبرو گشت و نبرد پیوست. در این نبرد «پولادوند» تورانی دلاورانی چون طوس و گیو و رهام و بیژن را از اسب سرنگون و درفش کاویانی را به دو نیم کرد و فریبرز و گودرز به نزد رستم شتافتند که

همه رزمگه سر به سر ماتمست                    بدین کار فریادرس رستمست    4/288/1229

رستم به نبرد با پولادوند رو نهاد و با وی درآویخت و سرانجام کمند پولادوند را گسیخت و پولادوند را به گردن برآورد و بر زمین زد و چون می پنداشت که او را کشته است بر رخش نشست و رهسپار سپاه ایران گشت امّا پولادوند جان بدر برد و به سپاه افراسیاب رفت چون بار دیگر نبرد درگرفت از لشکرگاه افراسیاب گریخت و به سرزمین خود رفت و افراسیاب که یارای برابری با رستم را نداشت سپاه و ساز و برگ خود را بر جای نهاد و با ویژگان به چین و ماچین گریخت.

رستم پس از آن که بسیاری از تورانیان را کشت و اسیر ساخت به ایرانیان فرمان داد که دست از کشتن دشمنان بدارند. آن گاه دارایی تورانیان را برگرفت و به سپاه بخش کرد و برای شاه فرستاد و بار دیگر به دنبال افراسیاب لشکر کشید امّا هر چه توران را بیشتر جست کمتر یافت و سرانجام پهلوان پیروزمند به سوی ایران رو نهاد و کیخسرو او را استقبال کرد و هدیه ها بخشید و با وی به بزم نشست و در این بزم:

بدو گفت گودرز کای شهریار                       ز مادر نزاید چو رستم سوار

اگر دیو پیش آید ار اژدها                            ز چنگ درازش نیابد رها        4/299/1395

رستم پس از آن که یک ماه با کیخسرو بود هوای چهر زال کرد و کیخسرو او را هدیه ها بخشید و دو منزل بدرقه کرد و پهلوان دلاور به زابلستان بازگشت.

داستان رستم و اکوان دیو[5]: روزی کیخسرو با بزرگان در بزم نشسته بود که چوپانی خبر آورد که گوری زرد رنگ که به نیرومندی شیر است در گله پدید آمده است و یال اسبان را از هم می گسلد. کیخسرو به اندیشه فرو رفت و گرگین میلاد را به زابلستان فرستاد تا رستم را فراخواند و چاره ی این کار بسازد و رنج این جانور را از گله ی شاهی دور سازد. رستم به درگاه آمد و به بیشه رفت و سه روز در جستجوی آن گور بود تا سرانجام آن را یافت ولی تا کمند به سوی او پرتاب کرد گور از نظر پنهان شد و رستم دانست که آن گور نیست و اکوان دیو است و با زور بر وی چیرگی نتوان یافت. رستم سه روز بی آب و نان و خواب به دنبال اکوان بود تا آن که به چشمه ای رسید و رخش را آب داد و خود از خستگی به خواب رفت و اکوان در همین هنگام فرارسید و رستم را خفته یافت و او را با صخره ای که بر آن خفته بود برگرفت و به آسمان برد. رستم بیدار گشت و:

چو رستم بجنبید بر خویشتن                        بدو گفت اکوان که ای پیلتن

یکی آرزو کن که تا از هوا                          کجا آید افگندن اکنون ترا

سوی آبت اندازم ار سوی کوه                       کجا خواهی افتاد دور از گروه             4/305/65

رستم اندیشید که دیو واژونه ضد آن چه را که بگوید خواهد کرد بنابراین از دیو خواست تا او را به خشکی بیندازد و دیو او را به دریا افگند و رستم در حالی که با دستی نهنگان را می کشت و با دست دیگر شنا می کرد تندرست به خشکی رسید و خدای را سپاس گفت و به جستجوی رخش پرداخت تا آن که در بیشه ای خرّم رخش در گله ی افراسیاب یافت. گله بانان خواب بودند و رستم کمند افگند و رخش را بگرفت و گله ی فراوان را با خود براند و چون گله بانان او را دنبال کردند بسیاری از آنان را بکشت. افراسیاب چون از تنها آمدن رستم بدان بیشه آگاه شد با چهار پیل و سپاه فراوان به دنبال وی شتافت و با او به پیکار پرداخت ولی از رستم شکست خورد و گریخت و رستم به جایگاه خویش بازآمد و بار دیگر به اکوان دیو بازخورد:

ز فتراک بگشاد پیچان کمند                         بیفگند و آمد میانش به بند

بپیچید بر زین و گرز گران                         برآهیخت چون پتک آهنگران

بزد بر سر دیو چون پیل مست                     سر و مغزش از گرز او گشت پست

فرود آمد آن آبگون خنجرش                        برآهیخت و ببرید جنگی سرش           4/139/310

آن گاه برنشست و گله در پیش افگند و با پیل و خواسته ی فراوان که از افراسیاب به دست آورده بود به کیخسرو رو نهاد و چون به درگاه شاه رسید و مورد استقبال شاه و بزرگان قرار گرفت و اسبان را بر سپاه بخش کرد و پیلان افراسیاب را به شاه هدیه داد و پس از آن که دو هفته در بزم شاه بود به زابلستان بازگشت.

داستان رستم و بیژن: چون بیژن در توران گرفتار افراسیاب شد و به زندان افتاد کیخسرو به رستم نامه نوشت و از او خواست تا به توران رود و بیژن را برهاند. گیو پدر بیژن نامه ی شاه را به نزد رستم برد و پهلوان دلاور:

به گیو آن گهی گفت مندیش ازین                   که رستم نگرداند از اسب زین

مگر دست بیژن گرفته به دست                     همه بند و زندان او کرده پست            5/49/701

(بنابر بعضی از نسخه های شاهنامه بیژن خواهرزاده ی رستم بود. 5/49/12ح). رستم به نزد کیخسرو شتافت و شاه را گفت که بی سپاه بسیار و با فریب، بیژن را خواهد رهانید. رستم در همین هنگام از گرگین که عامل به زندان افتادن بیژن شمرده می شد در نزد شاه وساطت کرد و شاه گرگین را بخشود.

رستم جامه ی بازرگانان پوشید و گستردنی و پوشیدنی فراوان با خود برداشت و با هزار سپاهی برگزیده و چند دلاور ایرانی (گرگین، زنگه شاوران، گستهم، گرازه، فروهل، فرهاد، رهام و اشکش) به سوی توران شتافت. امّا در مرز توران سپاه را به جا نهاد و با دلاوران ایرانی که همه جامه ی بازرگانان پوشیده بودند به ختن رفت. رستم برای این که پیرا فرمانروای ختن او را نشناسد چهره ی خود را پوشاند و به نزد وی رفت و او را هدیه ها داد و اجازه خواست تا در خانه ی فرزند پیران به گوهرفروشی بپردازد و پیران این درخواست بازرگان ایرانی را پذیرفت.

منیژه که آوازه ی آمدن کاروانی را از ایران شنیده بود به نزد رستم آمد و از وی نشان رستم و بزرگان ایرانی را پرسید و این که آیا از ایرانیان کسی برای رهایی بیژن کاری خواهد کرد یا نه؟

بترسید رستم ز گفتار اوی                           یکی بانگ بر زد، براندش ز روی

بدو گفت کز پیش من دور شو                       نه خسرو شناسم نه سالار نو               5/64/957

رستم پس از آن که از دلبستگی منیژه به بیژن آگاه شد و او را شناخت وی را در پیش خود نشاند و از او پرسش ها کرد و خوالیگری را فرمود تا مرغی بریان کند و به منیژه دهد و خود انگشتری خویش را در مرغ نهان کرد و به وسیله ی منیژه برای بیژن فرستاد و بیژن که نگین رستم را یافت و دانست که رستم به یاری او آمده است به وسیله ی منیژه برای وی پیغام فرستاد و رستم از منیژه خواست تا شب هنگام بر سر چاه بیژن آتش افروزد و چون منیژه چنین کرد رستم و دلاوران بر سر چاه بیژن رفتند و رستم سنگ اکوان را که بر سر چاه بیژن بود برگرفت و:

بینداخت در بیشه ی شهر چین                      بلرزید از آن سنگ روی زمین           5/71/1086

امّا رستم پیش از آن که بیژن را از چاه برآرد از وی خواست تا گرگین را ببخشاید و چون بیژن پذیرفت، رستم کمندی به درون چاه افگند و بیژن را برآورد و با منیژه به سرای خود برد و بیژن را جامه های نو پوشانید و فرمود تا سرو تن بشوید.

رستم، بیژن و منیژه را با اشکش به سپاه ایران فرستاد و با دلاوران ایرانی به درگاه افراسیاب رو نهاد و بسیاری را بکشت:

ز دهلیز در، رستم آواز داد                          که خواب تو خوش باد و گردانت شاد

بخفتی تو بر گاه و بیژن به چاه                     مگر باره دیدی ز آهن به راه

منم رستم زابل پور زال                             نه هنگام خوابست و آرام و هال

شکستم دربند زندان تو                               که سنگ گران بد نگهبان تو

رها شد سر و پای بیژن ز بند                       به داماد بر، کس نسازد گزند              5/74/1132

افراسیاب گریخت و خانه به رستم گذاشت و رستم ساز و برگ او بخش کرد و پری چهرگان سرای وی را به پهلوانان خود بخشید و بیدرنگ راه ایران را در پیش گرفت و سپاه خود برای رویارویی با افراسیاب آماده ساخت و چون افراسیاب با سپاهی گران فراز آمد رستم با سپاه وی پیکار و افراسیاب را به گریز وادار کرد و خود پیروزمندانه به نزد کیخسرو بازگشت. کیخسرو در هنگامی که نبرد بزرگ خود را با افراسیاب تدارک می دید سی هزار سوار به رستم داد و او را به هندوستان فرستاد و رستم ز کشمیر و کابل بر آورد گرد. (5/143). گودرز پیروزی رستم را در هندوستان برای پیران چنین بازمی گفت:

سوی نیمروز اندرون تا به سند                     جهان شد به کردار رومی پرند

تهم رستم نیو با تیغ تیز                              برآورد ازیشان دم رستخیز

سر هندوان با درفش سیاه                            فرستاد رستم به نزدیک شاه      5/158/1274

کیخسرو چون از «زیبد» عازم نبرد با افراسیاب شد رستم را فراخواند و فرماندهی میمنه سپاه خود را به وی سپرد امّا افراسیاب پیشنهاد آشتی داد و پذیرفت که هر شهری را که ایرانیان بخواهند بدانان دهد و بزرگان ایرانی نیز این پیشنهاد را پسندیدند امّا رستم از آشتی سرباز زد و شاه نیز با رستم همداستان شد و خود به نبرد با شیده پرداخت و پیروزی یافت و افراسیاب شکست خورد و گریخت.

کیخسرو در پی افراسیاب از جیحون گذشت. افراسیاب بر سپاه رستم شبیخون زد ولی رستم را بیدار و آماده ی نبرد یافت و ناگزیر به «بهشت گنگ» گریخت و رستم و کیخسرو او را دنبال کردند و رستم به دژ افراسیاب رخنه کرد و درفش سیاه افراسیاب را سرنگون ساخت (5/314/1329) و جهن و گرسیوز را اسیر کرد و افراسیاب را از راه زره به «دژ گنگ» پناه برد و رستم با کیخسرو به چین رفت ولی چون کیخسرو به مکران شتافت رستم را در چین به جا نهاد.

چون کیخسرو اندیشه بر گذشتن از پادشاهی و جهان استوار کرد و پهلوانان را به حضور نپذیرفت، دلاوران اندیشیدند که او گمراه شده است پس گودرز فرزند خود گیو را به نزد رستم فرستاد و او را به درگاه خواند. رستم و زال به درگاه آمدند و چون دریافتند که کیخسرو گمراه نشده است به خدمتش شتافتند و کیخسرو از رستم خواست تا سپاه را به هامون برد و چون خود به میان جمع آمد و هر یک از دلاوران را بسزا هدیه ای داد، جامه های خود را به رستم بخشید[6] و گنج «عروس» را به زال و رستم و گیو داد، امّا زال بر پای خاست و ضمن بازگو کردن جانبازی های رستم از شاه پرسید:

اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه                       چه ماند بدین شیر دل نیکخواه

چنین داد پاسخ که کردار اوی                       به نزدیک ما رنج و تیمار اوی  5/403/2843

و کیخسرو رستم را منشور فرمانروایی نیمروز بخشید.

رستم پس از آن که کیخسرو را بدرقه کرد سه روز در انتظار بازگشت دلاورانی که با او رفته بودند ماند ولی چون نشانی از آنان نیافت با سپاه بازگشت



[1] - داستان سهراب در غرر و طبری و بلعمی و اخبارالطوال نیامده است امّا در مجمل التواریخ که به نظر می رسد نویسنده ی آن متن شاهنامه را در نظر داشته به داستان کشته شدن سهراب به دست رستم اشاره شده است. (مجمل التواریخ، ص46).

[2] - طبری به این که رستم سیاوش را تربیت می کند (ج1، ص589) و همچنین نبردهایی که برای انتقام از کشندگان سیاوش انجام می دهد اشاره دارد. (ج1، ص602؛ تاریخ بلعمی، ص47؛ اخبارالطوال، ص14).

[3] - ثعالبی که داستان سیاوش و کاوس و سودابه و افراسیاب را به تفصیل آورده است، چگونگی کشتن سودابه را چنین توصیف کرده است: «چون خبر مرگ سیاوش به ایران رسید ... رستم از فرط پریشانی نتوانست خود را از دویدن به دربار کیکاوس حفظ کند و چون سر و پای برهنه، مویه کنان به درگاه وی رسید او را گفت ... چون تو نخواستی عیوب این سودابه ی جادوگر بی حیا را دیده باشی، در ارتکاب قبایحش آزاد گذاشتی و آن گاه به حرمسرا دویده گیسوان سودابه را بگرفت و به محضر کیکاوس آورد و در مقابلش او را بکشت و کیکاوس چنان زار و نزار بود که دم برنیاورده مانع او نگردید» (شاهنامه ی ثعالبی، ص97).

[4] - در غرر هم داستان به شاهی نشستن کیخسرو و استقبال رستم و بزرگان از وی آمده است. (شاهنامه ی ثعالبی، ص101).

[5] - این داستان و داستان بعدی (بیژن و رستم) نمی بایستی از حیث زمانی در این جای داستان قرار داشته باشند مخصوصاً که به نظر محققان داستان بیژن و منیژه از کارهای اوّلیّه ی فردوسی است: «بنابر آن چه از تحقیق در سبک کلام فردوسی در داستان بیژن و گرازان برمی آید فردوسی این داستان را در ایّام جوانی ساخته بود ...» (حماسه سرایی در ایران، ص177).

[6] - «... کیخسرو البسه ی خود را به رستم ... بخشید ...» (شاهنامه ی ثعالبی، ص 108).