داستان رستم واسفندیار
داستان رستم و اسفندیار: در شاهنامه پس از مرگ کیخسرو دیگر اثری از رستم نیست تا آن که گشتاسپ به پادشاهی می نشیند و با ارجاسب می جنگد و او را شکست می دهد و دین زردشت را در جهان می پراکند و اسفندیار را به بند می کشد و به سیستان می رود و رستم شاه نیمروز او را پذیره می شود و دو سال از شاه ایران پذیرایی می کند.
گشتاسپ چون از سیستان بازگشت اسفندیار را رهانید و به رویین دژ فرستاد و اسفندیار بازآمد و از پدر تاج شاهی خواست و گشتاسپ که تاج را از فرزند دریغ می داشت او را گفت:
به گیتی نداری کسی را همال مگر بی خرد نامور پور زال
به مردی همی زآسمان بگذرد همی خویشتن کهتری نشمرد ...
به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن که او تاج نو دارد دارد و ما کهن ...
سوی سیستان رفت باید کنون به کار آوری زور و بند و فسون
برهنه کنی تیغ و گوپال را به بند آوری رستم زال را 6/224/1121
و اسفندیار که با این درخواست پدر همداستان نبود زبان به دفاع از رستم گشود:
چه جویی نبرد یکی مرد پیر که کاوس خواندی ورا شیر گیر
ز گاه منوچهر تا کیقباد دل شهریاران بدو بود شاد
نکوکارتر زاو به ایران کسی نبودست، کاورد نیکی بسی
همی خواندندش خداوند رخش جهانگیر و شیر اوژن و تاج بخش6/225/123
امّا گشتاسب بر تصمیم خود پایدار ماند و از اسفندیار خواست که به سیستان برود[1]
چو آن جا رسی دست رستم ببند بیارش به بازو فگنده کمند 6/226/134
و اسفندیار به سیستان آمد در حالی که در دل به بی گناهی رستم یقین داشت و در کنار رود هیرمند زبان به ستایش رستم گشوده بود:
همه شهر ایران بدو زنده اند اگر شهریارند و گر بنده اند 6/230/210
نخواهم من او را بجز نیکویی اگر دور دارد سر از بدخویی 6/231/215
اسفندیار، بهمن را به نزد رستم فرستاد و از وی خواست تا رستم را بگوید:
چه مایه جهان داشت لهراسپ شاه نکردی گذر سوی آن بارگاه
چو او شهر ایران به گشتاسپ داد نیامد تر هیچ زان تخت یاد
سوی او یکی نامه ننوشته ای از آرایش بندگی گشته ای
نرفتی به درگاه او بنده وار نخواهی به گیتی کسی شهریار 6/232/242
مرا گفت رستم ز بس خواسته هم از کشور و گنج آراسته
به زاول نشسته ست و گشته ست مست نگیرد کس از مست چیزی به دست6/233/264
برآشفت یک روز و سوگند خورد به روز سپید و شب لاژورد
که او را بجز بسته در بارگاه نبیند از این پس جهاندار شاه
کنون من ز ایران بدین آمدم نبد شاه دستور تا دم زدم 6/234/267
بهمن به سیستان شتافت و به راهنمایی «شیر خون» که او را زال با وی همراه ساخته بود به شکارگاه رستم رفت و بر سر کوهی شد و رستم را که گوری شکار کرده و فراز کوه به سوی رستم فروغلتانید ولی چون سنگ به رستم نزدیک شد:
نه جنبید رستم نه بنهاد گور زواره همی کرد زین گونه شور
همی بود تا سنگ نزدیک شد ز گردش بر کوه تاریک شد
بزد پاشنه سنگ بنداخت دور زواره بر او آفرین کرد و پور 6/237/330
و بهمن ناامیدانه به نزد رستم رفت و پیغام پدر بگزارد و از رستم خواست تا بند اسفندیار را بپذیرد امّا رستم پاسخ داد که
گر آن نیکویی ها که من کرده ام همان رنج هایی که من برده ام
پرستیدن شهریاران، همان از امروز تا روز پیشی زمان
چو پاداش آن رنج بند آیدم که از شاه ایران گزند آیدم
همان به که گیتی نبیند کسی چو بیند، بدو در نماند بسی 6/241/396
ندیده ست کس بند بر پای من نه بگرفت شیر ژیان جای من 6/242/406
رستم از اسفندیار خواست تا جوانی و غرور را به سو نهد و به میهمانی او آید تا او نیز همچنان که شاهان گذشته را خدمت می کرد به او و پدرش خدمت کند و چون اسفندیار اندیشه ی بازگشت به ایران کند با او به درگاه شاه برود و از او پوزش بخواهد.
رستم، بهمن را بازگرداند و از زال خواست تا میهمانی شاهانه ای برای اسفندیار بسازد و از سوی دیگر از آن جا که از خوی بد اسفندیار مطمئن نبود به نبرد می اندیشید.
رستم به قرارگاه سپاه اسفندیار در ساحل هیرمند شتافت و اسفندیار با صد سوار به دیدار او آمد و رستم وی را ستودن گرفت و به مهمانی فراخواند امّا اسفندیار نپذیرفت و از وی خواست تا پای به بند نهد امّا رستم پاسخ داد:
ز من هر چه خواهی تو فرمان کنم به دیدارت آرامش جان کنم
مگر بند کز بند عاری بود شکستی بود، زشت کاری بود 6/249/517
در برابر اسفندیار نیز رستم را به خوان خود فراخواند و رستم پذیرفت امّا چون گاه خوردن آمد اسفندیار کسی را نفرمود کو را بخوان . رستم دیری در انتظار ماند امّا کسی به نزد وی نیامد و رستم خشمگین به نزد اسفندیار رفت و او را سرزنش کرد و از نیروی خویش با وی گفت ولی اسفندیار دوری راه و گرمی هوا را بهانه کرد و رستم را بر دست چپ خویش نشاند. رستم جای خود را در سمت راست اسفندیار برگزید و بر کرسی زرّینی که در کنار وی بود بنشست (6/255) و پهلوان پیر که در این زمان هفتصد یا به قولی ششصد سال از عمرش می گذشت به ستایش خود و نیاکانش پرداخت و سرانجام افزود:
که گوید برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
که گر چرخ گوید مرا کین نیوش به گرز گرانش بمالم دو گوش 6/ 262/ 750
اسفندیار در میان سخن، چنگ رستم را آن چنان فشرد که از ناخن او آب زرد فرو ریخت ( 6/263) ولی رستم درد را بر خود آشکار نکرد و چنگ اسفندیار را فشردن گرفت و ناخن اسفندیار را پر از خوناب کرد آن چنان که اسفندیار گره بر ابروان افگند پس خوان بگستردند و شراب خام خواستند ولی شراب خام بر رستم بی اثر بود و شراب کهن خواست. رستم پس از برچیده شدن خوان، اسفندیار را بدرود کرد و در راه به دو راهی شگفتی که در پیش داشت می اندیشید:
که گر من دهم دست بند ورا وگر سرفرازم گزند ورا
دو کارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نو آیین و بد 6/267/819
و چون به خانه رسید، زال، او را اندرز داد که یا تن به بند اسفندیار نهد یا از زابل بگریزد و جان بدر برد امّا رستم این پند را نپذیرفت:
اگر من گریزم ز اسفندیار تو در سیستان کاخ و گلشن مدار
چو من ببر پوشم به روز نبرد سر هور و ماه اندر آرم به گرد 6/275/965
و سپیده دمان سپاه به جانب هیرمند کشاند و سپاه را به زواره سپرد و خود به تنهایی به نزد اسفندیار رفت و او را به پیکار تن به تن فراخواند؛
تویی جنگجوی و منم جنگخواه بگردیم یک با دگر بی سپاه 6/280/1041
رستم و اسفندیار باهم درآویختند و با نیزه و شمشیر و گرز پیکار کردند ولی چون سودمند نیفتاد، دست به دوال کمرها بردند تا بتوانند دیگری را از اسب برگیرند ولی این چاره نیز فایده ای نبخشید.
در همین هنگام بهمن به نبردگاه آمد و اسفندیار را از کشته شدن دو فرزندش به وسیله ی فرامرز و زواره آگاه ساخت و رستم به خاطر این حادثه پوزش ها خواست و اسفندیار را گفت که این دو را دست بسته به وی خواهد سپرد ولی اسفندیار نپذیرفت و خشمناکانه به پیکار با رستم ادامه داد آن چنان که رستم و رخش زخم های فراوان برداشتند و ناتوان شدند. رستم از رخش فرود آمد و به تپّه ای پناه برد و اسفندیار او را گواژه ها زد و رخش رستم را رها کرد و به خانه بازگشت. زواره رستم را یافت و:
تن مرد جنگی چنان خسته دید همه خستگی هاش نابسته دید
بدو گفت خیز اسپ من برنشین که پوشد ز بهر تو خفتان کین
بدو گفت رو پیش دستان بگوی کزین دوده ی سام شد رنگ و بوی6/287/1149
رستم برای اسفندیار که او را به تسلیم فرامی خواند، دیرگاه بودن وقت را بهانه ساخت و نبردگاه را ترک کرد و پیمان بست که فردا هر آن چه را که کام اسفندیار است برآورد و در نتیجه اسفندیار شبی را به وی زینهار داد در حالی که می اندیشید:
بر آنم که چون او به ایوان رسد روانش ز ایوان به کیوان رسد 6/291/1208
رستم خسته و ناتوان به ایوان خود رسید و از نیروی اسفندیار سخن گفت و اندیشه ی گریختن از زابلستان در سر می پرورد که زال چاره گر، سیمرغ را فراخواند و از او یاری خواست[2]. سیمرغ زخم های رستم و رخش را درمان کرد ولی رستم را سرزنش کردن گرفت:
بدو گفت مرغ ای گو پیلتن توی نامبردار هر انجمن
چرا رزم جستی ز اسفندیار که او هست رویین تن و نامدار 6/296/1273
سیمرغ قول داد تا رستم را یاری دهد امّا این نکته را نیز با پهلوان پیر در میان نهاد که هر کس اسفندیار را بکشد زندگی پر رنجی خواهد داشت و در جهان دیگر نیز کامران نخواهد بود[3]. (6/298/1288) امّا رستم پاسخ داد:
به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست 9/298/1294
به سفارش سیمرغ رستم شاخه ای را از درخت گزی که مرگ اسفندیار بدان بود ببرید و بر آتش راست کرد و پیکانی بر آن قرار داد و به میدان نبرد شتافت[4] و بار دیگر اسفندیار را به دوستی و ترک ستم فراخواند و از او خواست تا از اندیشه ی دربند کردن وی بگذرد امّا اسفندیار نپذیرفت و جز نبرد راهی برای رستم باقی نماند. رستم سر به سوی آسمان برداشت وبا خداوند از بی گناهی خود و ستم اسفندیار سخن گفت و از وی خواست تا او را به گناه کشتن اسفندیار مجازات نکند (6/304) آن گاه در برابر تیراندازی اسفندیار:
تهمتن گز اندر کمان راند زود بدان سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی ازو دور شد دانش و فرّهی 6/304/1389
اسفندیار از اسب فرو افتاد و رستم زاری کنان بر بالین وی شتافت امّا اسفندیار او را دلداری داد و فرزند خود بهمن را بدو سپرد تا وی را تربیت کند و رستم برخلاف اندرز برادرش زواره این پیشنهاد را پذیرفت (6/312)[5].
رستم، اسفندیار و یارانش را به بلخ گسیل داشت و بهمن را به ایوان خود برد و هنرها بیاموخت و او را از فرزندان خود گرامی تر می داشت.
رستم در نامه ای به گشتاسپ از بی گناهی خود در کشتن اسفندیار سخن گفت و پشوتن را گواه گرفت وگشتاسپ به وی دل خوش کرد.
داستان رستم و شغاد[6]: شغاد نابرادری رستم بود که دختر شاه کابل را به زنی گرفته بود. شاه کابل باژ گزار رستم بود و سالانه یک چرم گاوزر برای رستم می فرستاد ولی پس از آن که شغاد دختر وی را به زنی گرفت متوقّع بود که رستم دیگر از وی باژ نستاند امّا فرستادگان رستم به کابل رفتند و از شاه باژحواهی کردند و این امر بر شغاد گران آمد و با شاه کابل به رایزنی پرداخت و بر آن نهاد که به نیرنگ رستم را به دام افکنده و بکشند. ( ---> شغاد).
تو نخجیرگاهی نگه کن به راه بکن چاه چندی به نخجیرگاه
بر اندازه ی رستم و رخش ساز به بن درنشان تیغهای دراز
همان نیزه و حربه ی آبگون سنان از بر و نیزه یر اندرون
اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج چو حواهی که آسوده گردی ز رنج 6/326/80
آن گاه شاه کابل به نیرنگ شغاد را در بزم خود خوار کرد و او را براند و شغاد رهسپار زابلستان شد و به نزد رستم رفت و ا زشاه کابل بدیها گفت و افزود که شاه کابل بر آن است که باژ نپردازد و سرکشی آغاز کند. رستم برآشفت و برادر را دلداری داد و خواست سپاه به کابل کشاند امّا شغاد او را منصرف ساخت که با شاه کابل نبرد نسازد:
که گر نام تو برنویسم بر آب به کابل نیابد کس آرام و خواب 6/328/119
شغاد از رستم خواست که بی سپاه با زواره و صد سپاهی سوار و صد پیاده به کابل برود زیرا مطمئن است که شاه کابل خواهشگران به نزد وی خواهد فرستاد و پوزش خواهد خواست و چنین نیز شد زیرا رستم و شغاد به کابل نزدیک شدند شاه کابل هدیه ها به نزد رستم آورد و پوزش خواست و رستم نیز گناه وی را بخشود و شاه کابل او را به جایگاهی خرّم که در آن جا بزمی ساخته بود به مهمانی فراخواند:
یکی جای دارم بر این دشت و کوه به هر جای نخجیر گشته گروه
همه دشت غرمست و آهو و گور کسی را که باشد تگاور ستور
ز گفتار او رسنم آمد به شور از آن دشت پر آب و نخجیر گور6/330/150
و رستم و یارانش دعوت شاه کابل را پذیرفتند و به شکارگاهی که چاه ها در آن جا کنده شده بود رفتند. رخش بوی خاک و چاه را در می یافت و ترسان از سویی به سویی می شتافت تا آن که به میان دو چاه سر پوشیده رسید و درنگ کرد. رستم خشمناک شد و تازیانه ای بر وی زد که رخش را برانگیخت و رخش و سوارش با هم به چاه فروافتادند، و سلاح ها در تن آن دو نشست و پهلوی رخش را بدرید. پس از چندی رستم به خود آمد و:
به مردی تن خویش را برکشید دلیر از بن چاه سر برکشید
چو با خستگی چشم ها برگشاد بدید آن بدادیش روی شغاد
بدانست کان چاره و راه اوست شغاد فریبنده بدخواه اوست 6/331/171
رستم، شغاد را سرزنش ها کرد و از وی خواست تا به نزد زواره رود و با او یگانگی کند و چون شاه کابل را ید او را فریبکار خواند و با وی از کین خواهی فرامرز سخن راند و سپس رو به شغاد کرد واو را گفت که اکنون که چنین بدکاری شومی انجام داده ای:
ز ترکش برآور کمان مرا به کار آور آن ترجمان مرا
به زه کن، بنه پیش من با دو تیر نباید که آن شیر نخجیرگیر
ز دشت اندر آید ز بهر شکار من اینجا فتاده چنین نابکار
ببیند مرا، زو گزند آیدم کمانی بود، سودمند آیدم
ندرد مگر زنده شیری تنم زمانی بود، تن به خاک افکنم
شغاد آمد آن چرخ را برکشید به زه کرد و یکبارش اندر کشید
بخندید و پیش تهمتن نهاد به مرگ برادر همی بود شاد 6/333/200
رستم کمان را برداشت و به سختی برکشید و شغاد را نشانه گرفت. شغاد به چناری کهن که درون آن تهی بود پناه برد. رستم تیر را رها کرد و:
درخت و برادر به هم بر بدوخت به هنگام رفتن دلش برفروخت
شغاد از پس زخم او آه کرد تهمتن بر او درد کوتاه کرد
بدو گفت رستم، ز یزدان سپاس که بودم همه ساله یزدان شناس
از آن پس که جانم رسیده به لب برین کین ما بر بنگذشت شب
مرا زور دادی که از مرگ، پیش ازین بی وفا خواستم کین خویش 6/333/210
بگفت این و جانش برآمد ز تن بر او زار و گریان شدند انجمن 6/334/211
علاوه بر رستم و رخش، زواره برادر رستم و دیگر یاران وی نیز در چاه های دیگر فروافتادند و مردندو تنها یک سوار توانست بگریزد و خبر کشته شدن رستم را به زال برساند.[7] زال فرامرز پسر رستم را به کابلستان فرستاد تا شاه کابل را بکشد و کشتگان را به زابلستان بازآرد. فرامرز[8] به کابل رفت و تن بی جان رستم را بر خاک و خون یافت و درودگران را به ساختن تابوت گماشت:
گشاد آن میان بستن پهلوی برآهیخت زو جامه ی خسروی
نخستین بشستندش از خون گرم بر و یال و ریش و تنش نرم نرم
همی عنبر و زعفران سوختند همه خستگی هاش بردوختند
همه ریخت بر تارکش بر گلاب بگسترد بر تنش کافور ناب
به دیبا تنش را بیاراستند وزآن پس گل و مشک و می خواستند
کفن دوز بر وی ببارید خون به شانه زد آن ریش کافورگون 6/336/253
و او را در تابوتی قیراندود و مشک آلود نهادند و با زواره و دلاوران و رخش به زابلستان آوردند. در طول راه همه جا زنان و مردان گریان بر سر راه ایستاده بودند و:
دو تابوت بر دست بگذاشتند ز انبوه چون باد پنداشتند
به ده روز و ده شب به زابل رسید کسش بر زمین بر، نهاده ندید
به باغ اندرون دخمه ای ساختند سرش را به ابر اندر افراختند
برابر نهادند زرّین دو تخت بر آن خوابنیده گو نیکبخت
و در حالی که مردم گل و مشک بر پای رستم می ریختند، در دخمه را بستند[9] و مردم سیستان یک سال در سوک رستم بودند، (6/339) مردم ایران نیز پس از آن هرگز رستم را از یاد نبردند آن چنان که در زمان هرمز هنوز درفش اژدها پیکر رستم نگهداری می شد و شاه ایران آن را به بهرام چوبین سپرد تا به نبرد با ساوه شاه رود. (9/ 345)[10].
اوصاف و تصاویر رستم در شاهنامه: از آن جا که رستم دلاور بی همتای شاهنامه است، فردوسی از او تصاویر و اوصافی ستایش انگیز به دست می دهد که به ذکر چند نمونه از این اوصاف و تصاویر اکتفا می شود:
یل صفت پناه 2/57/119؛ پهلو پیش بین 2/61/203؛ اژدها 2/64/40؛ پهلو نیمروز 2/91/ 280؛ تاجبخش 2/96/383؛ یل دانش افروز پرخاشجوی 2/5/1/537؛ پیل سرافراز 2/115/717؛ جهانجوی 2/121/827؛ شیر نامبردار 2/144/1ح، سپهبد 2/145/284؛ شیردل 2/149/342؛ نامبردار نیو 2/157/373؛ شیر دژ آگاه نخجیر جوی 2/171/18؛ گو پیلتن 4/257/649؛ شیراوژن 4/11/43؛ سپه دار گیتی فروز 4/10/24.
فرهنگ نامهای شاهنامه ، تألیف دکتر منصور رستگار فسائی ، مؤسّسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، تهران 1369، صص 409-449
رستم Rostam:
برادرم رستم ز فرمان اوی بگشته ست و هم دل ز پیمان اوی 9/23/23ح
برادر زاد فرّخ از سرداران خسروپرویز که با دوازده هزار سپاه سر از فرمان خسروپرویز پیچید[11].
فرهنگ نامهای شاهنامه ، تألیف دکتر منصور رستگار فسائی ، مؤسّسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، تهران 1369، ص 453
رستم Rostam [12]:
که رستم بدش نام و بیدار بود خردمند و گرد و جهاندار بود 9/313/25
پسر هرمزد و از سرداران یزدگرد سوم که به فرمان یزدگرد به رویارویی با سعد وقاص شتافت. رستم که دانایی هوشمند و ستاره شناسی خردمند بود، سی ماه در قادسیه با تازیان جنگید امّا سرانجام چون راز اختران را دریافت و دانست که شکست خواهد خورد نامه ای به برادر خود نوشت و او را از آینده ی ایران و سپاه آگاه ساخت.
تازیان به رستم پیشنهاد کرده بودند که از قادسیه تا رود فرات را به ایرانیان ببخشند و از آن سو ایشان را باشد تا از شاه ایران فرمانبرداری کنند امّا رستم می اندیشید:
چنینست گفتار و کردار نیست جز از گردش کژ پرگار نیست 9/315/53
رستم در نامه ی خود[13] برادرش را به فرمانبرداری از یزدگرد و یاری دادن به وی سفارش کرد و افسوس خورد:
که تا من شدم پهوان از میان چنین تیره شد بخت ساسانیان 9/220/117
رستم فرستاده نیز به نزد سعد فرستاد و آشتی جویی کرد ولی پاسخ سعد موافق خواست وی نبود بنابراین تصمیم به ادامه ی نبرد گرفت و برای سعد پیغامی دیگر فرستاد که
بگویش که در جنگ مردن بنام به از زنده دشمن بر او شادکام 9/328/219
پس سپاه آراست و سه روز با تازیان به نبردی سخت پرداخت آن چنان که
چو بریان و گریان شدند از نبرد گل تر بخوردن گرفت اسپ و مرد9/329/227
و سرانجام رستم با سعد به نبرد تن به تن پرداخت و اسب سعد را بکشت و سعد پیاده شد و رستم برای آن که کار وی بسازد از اسب خود فرود آمد ولی در میان گرد و خاک نبرد، لحظه ای از سعد غافل شد و سعد:
یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی که خون اندر آمد ز تارک به روی
چو دیدار رستم ز خون تیره شد جهانجوی تازی بر او چیره شد
دگر تیغ زد بر بر و گردنش به خاک اندر افگندجنگی تنش 9/330/240
و با کشته شدن رستم، شکست درسپاه ایران افتاد و لشکریان رستم به بغداد نزد یزدگرد رو نهادند.
رستم آذری: رستم فرخ زاد (شاهنامه ی ثعالبی، صص 356 و 357) ثعالبی رستم فرّخ زاد را هم رستم آذری می خواند. ---> رستم.
رستم تورگیلی: از پهلوانان روزگار بهمن است که آذربرزین را آزاد کرد و سپس با بهمن جنگ ها کرد. (مجمل التواریخ، صص 54 و 92؛ حماسه سرایی در ایران، ص 293؛ احیاءالملوک، ص 43).
فرهنگ نامهای شاهنامه ، تألیف دکتر منصور رستگار فسائی ، مؤسّسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، تهران 1369، صص 454- 456
[1] - درباره ی اختلاف رستم و اسفندیار، ابوحنیفه ی دینوری مطلبی دارد متفاوت با آن چه در شاهنامه آمده است: «گویند زردشت، پیامبر مجوس نزد گشتاسپ (بشتاسف) شاه آمد و ... همه به فرمان او خواه ناخواه گردن نهادند. رستم پهلوان که ... از جانب وی بر سیستان و خراسان فرمانروایی می کرد و نسبش به کیقباد ... می رسید چون از گرویدن به آیین زردشت آگاه شد سخت خشمگین گردید و گفت: کیش پدران ما را که از یکدیگر به ارث می بردند فروگذاشت ... پس از آن مردم سیستان را گرد کرد و برکنار نمودن گشتاسپ را برای آنان کاری شایسته جلوه داد. از این رو متمرد شدند. گشتاسپ پسر خود اسفندیاد را به پیش خواند و به وی گفت ... کار تو جز با کشتن رستم صلاح نمی پذیرد ... اسفندیاد دوازده هزار تن از دلیران عجم را از سپاه پدر برگزید و به سوی رستم رفت ...» (اخبارالطوال ترجمه ی فارسی، ص27).
«اشپیگل گفته است که نویسندگان اوستا رستم را می شناختند امّا عمداً از او نامی نیاورده اند زیرا رفتار او مطبوع طبع موبدان زرتشتی نبوده است امّا نلدکه این فرض را نادرست دانسته ... زیرا اگر رستم در نظر نویسندگان اوستا مطرود بود می توانستند از او به بدی یاد کنند چنان که بسیاری از پهلوانان را به بدی یاد کرده اند ... بنابراین اگر رستم در برابر کارهای بزرگ خود کاری نادرست و ناروا کرد، یعنی اسفندیار پهلوان بزرگ مذهبی و شاهزاده ی ایرانی را به قتل آورد ممکن بود از این کار زشت او نیز بدگویی کنند ...» (حماسه سرایی در ایران، ص 564).
[2] - در اخبارالطوال دینوری، دخالت سیمرغ در نبرد رستم و اسفندیار ذکر نشده است ولی در غرر ثعالبی این داستان بیان شده است. (شاهنامه ی ثعالبی، صص 168-172).
[3] - همچنین است در غرر، (ص170).
[4] - همان کتاب، (صص169و 170).
[5] - هم چنین است در غرر «... اسفندیار رستم را گفت ... حالا که روزگار، کار خود را کرد من پسرم بهمن را به تو می سپارم که او را تربیت کنی و رستم جواب داد امرت را اطاعت می کنم و پسرت را همان طور که در تربیت سیاوش دقیقه ای ... فروگذار نکردم (تربیت) می کنم ... زواره نیز رستم را مخاطب ساخته گفت ... در قبول تربیت بهمن از پدرش خطا کردی ...» (همان کتاب، ص172). امّا دینوری در اخبار الطوال می نویسد «سرانجام رستم اسفندیاد را بکشت ... گشتاسب از این ماجرا به قدری غمگین شد که ناتوان گردید و بیمار گشت و بمرد و پادشاهی به نواده ی خود بهمن پور اسفندیاد بداد. گویند چون رستم به اقامتگاه خود در سیستان بازگشت چیزی نگذشت که بمرد.» (اخبارالطوال، ترجمه ی فارسی، ص28).
[6] - همچنین است در غرر ثعالبی (شاهنامه ی ثعالبی، ص 174).
[7] - داستان مرگ رستم در شاهنامه شبیه غرر است چه در آن جا شغاد، رستم را می کشد ولی در بلعمی کشنده ی رستم، بهمن است که به فرمان گشتاسب به سیستان می رود و رستم و زال و فرامرز و زواره را می کشد. (بلعمی، صص 70 و 71) امّا در اخبارالطوال آمده است که «رستم بمرد و بهمن به سیستان رفت و هرکه را از دودمان رستم و کسان او به دست آورد بکشت» (ترجمه ی فارسی، ص 29) در غرر بهمن نیز پس از مرگ رستم به زابل می رود و کسان رستم را می کشد. (شاهنامه ی ثعالبیف ص 177).
[8] - رستم را از خاله ی شاه کیقباد، فرامرز بزاد و بانوگشسب و زر بانو و ایشان سخت دلاور و مبارز بودند.» (مجمل التواریخ، ص 25).
[9] - «... گور رستم و گور پدرش در شهر سمنجور است بر ساحل دریای هندوستان نهاده و ایشان وصیت کردند کی ایشان را آن جا دفن کنندتا دشمن بر تن ایشان ظفر نیابد چه ایشان دشمن بسیار داشتند.» (عجایب المخلوقات، ص 230).
[10] - مهرداد بهار در کتاب اساطیر ایران نوشته است که رستم بسیار شبیه به ایندره خدای هندی است چه هر دو از پهلوی مادر زاده می شوند و هر دو دلاوری های همسان دارند. ( اساطیر ایران، صص 43 و 33؛ زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه، ص 291).
[11] - یوستی او را برادر فرّخ زاد آذرمگان می داند. (نامنامه، ص 263؛ فهرست ولف ص 434) طبری فرّخ زاد ( زاد فرّخ) را بیگانه ای که نام ایرانیب گرفته بود می داند. (طبری، ص 1041؛ نلدکه؛ 352).
[12] - رستم پسر فرّخ هرمز است بنا به قول طبری (ص 1065؛نلد که ص 394) سپهبدی از سپهبدان روزگار آزرمیدخت نمی توانست علناً با او مخالفت کند در نهان وسایل قتل او را فراهم آورد امّا رستم پسر فرّخ هرمز با سپاه به پایتخت رو نهاد و آزرمیدخت را گرفت و خلع و کور کرد و زمینه ی پادشاهی یزدگرد سوم فراهم آمد.
بنا به قول کریستن سن (ایران در زمان ساسانیان ، صص 522 به بعد) رستم از رجال متدر روزگار یزدگرد بود که مورّخان ارمنی رستم و پدرش را ایشخان Ishkan آذربایجان خوانده اند که در زبان ارمنی به معنی «پرنس» است (بنونیست، مجله ی مطالعات ارمنی، ج 9، ص 8 به نقل از ایران در زمان ساسانیان، ص 523 ح 3).
«... رستم که در این وقت نایب السلطنه ی حقیقی ایران محسوب می گشت مردی صاحب نیروی فوق العاده و مدیری با تدبیر و سرداری دلیر بود. او کاملاً از خطر عظیمی که در نتیجه ی حمله ی عرب به کشور ایران روی آورده بود، اطّلاع داشت.پس فرماندهی کلّ نیروی لشکری را به عهده گرفت و در دفع دشمن جدید کوششی دلیرانه کرد. سپاهی بزرگ در پیرامون پایتخت حاضر شد امّا خلیه عمر دست پیش انداخت و در سال 636 سپاه ایران را در قادسیه نزدیک حیره با سعد بن وقاص سردار عرب روبرو شد. جنگ سه روز طول کشید و به شکست ایرانیان خاتمه یافت. رستم که شخصاً حرکات افواج ایران را اداره می کرد و در زیر خیمه نشسته و درفش کاویان را در برابر خود نصب کرده بود کشته شد ...» ( ایران در زمان ساسانیان، ص 525).
[13] - در مورد این نامه و جعلی بودن یا اصیل بودن آن مراجعه شود به (حماسه سرایی در ایران، صص 194 و 195).