خط وسابقه آن در نوشتن
بسمه تعالی
خط وزباندر ایران قدیم
الف ـ خط
تاريخ ادبيات فارسي به عبارتي ، سرگذشت زبان و خط فارسي هم هست ؛بنابراين ،بدنيست بدانيم كه خط فارسي از چه زماني پيداشد و چگونه رو به كمال رفت و شايستگي آن را پيدا كرد كه آثار برجستهاي را در خود بپرورد و به قلمرو ادبيات جهان پيشكش كند .
مي دانيم كه بشر در آغاز ، نوشتن نمي دانست و مقصود خود را تنها باگفتار ،آن هم در حد رفع نيازهاي آن روز ،ادا ميكرد . تاريخ پيدايي خط ،به درستي معلوم نيست ؛اين اندازه روشن است كه نخستين نوشتارهاي انسان ،بسيار ساده و ابتدايي بوده است ؛به اين معني كه با طرزي به دور از ظرافت ،تصوير چيزها را ميكشيدند و به اين ترتيب ، مقصود خود را به ديگران ميفهماندند .به اين نوع خط ،«خط تصويري » مي گويند كه هنوز هم در ميان برخي از اقوام ،نشانههايي از آن بر جاي مانده است .
خط تصويري به تدريج تكامل پيدا كرد وپس از گذشتن از مرحلة علامت نويسي ،«معني نگاري »به مرحلة الفبايي قدم گذاشت .الفبا براي اولين بار در ميان فنيقيها؛ يعني اقوامي كه حدود سه هزار سال قبل از ميلاد ،در سرزمين فنيقي (لبنان كنوني و حوالي آن )سكونت داشتند ،رواج پيدا كرد و از آن جابه ساير جاها پراكنده شد.
ايرانيان چند صد سال پيش از ميلاد ؛ يعني ، در دورة پادشاهي مادها، علامتهاي ميخي بابِلي را اقتباس كردند واز آن به مانند فنيقيها،الفبايي مستقل ترتيب دادند .
خط ميخي ـ الفبايي را كه ايرانيان در عهد باستان به كار بردند ،خط ميخي نام نهادهاند .اين نامگذاري از آن جهت بوده است كه براي نوشتن آن ازميلة آهني كوچك يا چوبي شبيه به ميخ ،استفاده مي كردند و خطهايي كه باآن بر لوحههاي گلي نقشميكردند ، شبيه به ميخ بود. اين خط كه مي توان آن را به خط «هجايي » ناميد ،داراي سي وشش حرف «هجا» بود كه از چپ به راست نوشته ميشد .تمام سنگ نوشتههاي بازمانده از عصر هخامنشي به اين خط است .
خط اوستايي ـ تاريخ اختراع خط اوستايي را كه آن هم در اصل از خطوط سامي گرفته شده بود اواخر دورة ساساني دانستهاند كه از آن براي نوشتن متون ديني مربوط به آيينِ زردشتي ، به ويژه كتاب اوستا،استفاده ميشد. خط اوستايي مانند اغلب خطوط سامي از راست به چپ نوشته ميشد و چهل و چهار حرف داشت . كتاب ديني زردشتيان اوستاست كه اصل آن در زمان حملة اسكندر به ايران از ميان رفته است واوستاي موجود در دورههاي بعد گردآوري وتنظيم شده است .
اوستاي موجود،از پنج كتاب به نامهاي يَسْنا،يَشْتها،ويسْپَرد ،ونَديداد وخُرده اوستا تشكيل شده است و جملگي حاوي نيايش اهورامزدا، خداي بزرگ وبي همتا ،ايزدان وفرشتگان ،ستايش پاكي ونيكي و راست كرداري ،نكوهش ديوان و اهريمنان و همچنين شامل دستورها واحكام و ذِكْرهاي مذهبي است و در بخشهاي از آن به ويژه يشتها ،اخبار تاريخي و داستانها و روايات آمده است .
خط پهلوي ـ خطي را كه ايرانيان در عصر اشكاني و ساساني به كار ميبردند و تا چند قرن بعد از اسلام هم در گوشه وكنار ولايات شرقي ايران براي نگارش آثار فكري و فلسفي مربوط به آيينهاي پيش از اسلام ،به كارميرفته است ،خط «پهلوي » مينامند .كلمه «پهلوي » اصلا"از واژة «پَرثْوَ» گرفته شده كه اسم قوم اشكاني بوده است .خط پهلوي كه قسمت عمدة ادبيات پارسي ميانه بدان نوشته شده داراي اصلي آرامي (يكي از خطوط سامي ) است .اين خط بيست و دو حرف (هجا) داشته وبه مانند اوستايي از راست به چپ نوشته ميشده است .
ب ـ زبان
زبان ايران پيش از اسلام كه مادر و ريشة زبان امروز ايران است پارسي (فارسي )ناميده مي شود .اين زبان از شاخة زبانهاي هند و اروپايي و به اين ترتيب ،با اغلب زبانهاي جهان متمدن (قديم وجديد) خويشاوند است . زبان فارسي از آغاز تا امروز ، سه مرحلة جداگانه را پشت سر گذاشته است و به عبارت ديگر به سه دورة جداگانه تقسيم مي شود:
1ـ فارسي باستان :كه در دورة هخامنشي رايج بوده وفرمانها ونامههاي شاهان به آن زباننوشتهميشدهاست.
2ـ فارسي ميانه (پهلوي ):مي دانيم كه زبانهاي ايراني ميانه به دو گروه عمدة شرقي وغربي تقسيم ميشود و هر كدام از اين دو گروه خود به دو شاخة شمالي وجنوبي .شاخة شمالي از گروه غربي را پهلوانيك (پارتي ) وشاخة جنوبي از گروه غربي را «پارسي ميانه » ميگويند.
از شاخة شمالي يا پهلوانيك (پارتي )آثار زيادي در دست نيست ،اما از شاخة جنوبي (پارسي ميانه )نگاشته ها ونوشته هاي بسياري موجود است كه برخي از آنها در سدههاي نخستين بعد از اسلام نوشته شده است .بنابر پژوهشهايي كه برخي از دانشمندان پيرامون نوشتههاي مانوي به دست آمده از شهر تورفان تركستان (واقع در ناحية سين كيان چين )انجام دادهاند ، در اين زبا ن شعر نيز وجود داشته است .
3ـ فارسي نو:پس از ورود اسلام به ايران ،زبان فارسي تحول تازهاي را پشت سرگذاشت با استفاده از خط (الفبا) عربي به مرحله نويني گام نهاد كه در اصطلاح ،فارسي نو (دري )،گفته ميشود.
پيوستگيهاي فرهنگي وادبي دورة ساساني با عصر اسلامي
نوشتههاي پارسي ميانه كه از روزگار ساسانيان به دست ما رسيده ،تنها بخشي از ادبياتي است كه در آن زمان وجود داشته است . آثار فراوان ديگري به پارسي ميانه وجود داشته كه مصنفان اسلامي از آنها نام بردهاند .
برخي از آنها را هم به زبان عربي ترجمه كرده بودند .از آن ميان ميتوان از مهمترين اين نوشتهها يعني كتاب خداينامه رانام برد كه در اواخر عهد ساساني پديد آمد و در نخستين سدههاي اسلامي چند بار به عربي درآمد.
از روي ترجمههاي خداينامه ،«سِيَرالملوك »ها و«شاهنامه »هاي متعددي پرداخته شد كه يكي از آنها شاهنامة منثور ابومنصور عبدالرزاق توسي بود كه يكي از منابع عمدة شاهنامة فردوسي بوده است .
در حقيقت خداينامه سرمشقي براي تاريخ نويسي در دورهاي بعد شد و بيشتر مورخان بخشهايي از آن را در كتاب خود آوردهاند .
همچنين دركتابهاي اخلاقي و آموزشي فارسي مانند قابوسنامه ،بحرالفوايد ،نصيحة الملوك ،اخلاق ناصري از اندرزنامهها و پندنامههاي عصر ساساني كم وبيش استفاده شدهاست.
در زمينة ادبيات داستاني ، علاوه بر روايات پهلواني و تاريخي كه در يشتها و متون خداينامهها و سرگذشت نامهها آمده است ،وجود كتابهايي مانند هزار افسان ،كه برخي آن را منشأ كتاب هزار و يك شب ميدانند ،و يا داستانهاي مربوط به خسرو شيرين و هفت پيكر كه به دورههاي پيش از اسلام باز ميگردد ،گذشتة ادبي پر باري را نشان مي دهد .
آشنايي با اين سر چشمهها وبنيانهاي اصيل ،آگاهي ما را از هويت تاريخي و پيوستگي فرهنگي وادبي خود
و در نتيجه سهمي كه در معنويت جهان انساني داشتهايم بيشتر ميكند و احساس جاودانگي را كه آدمي
در رويارويي با دشواريهاي زندگي بدان سخت نيازمند است در عمق هستي ما بيدار ميسازد.
راجع به پيدايش موسيقي در جهان و در ایران
واقعيتش رو بخواهيد موسيقي منشا مذهبي داره چه در ايران چه در خارج از اون. در قرون وسطي موسيقي چيزي جز آنچه انسانها در مراسم مذهبي شون ميخوندن نبود که اين خود منشا موسيقي امروز شد شايد اسم آوازهاي گريگورين رو شنيده باشيد که مربوط به موسيقي اين دوران ميشه. بدنبال اون موسيقي هاي ديگري هم پيدا شد که مثلا" مربوط ميشد به ادمهايي که براي سرگرمي مردم شروع به تعريف داستان در خيابان ها ميکردند و در کنار آن شعر و ترانه ميخواندند. تا قرن نهم موسيقي فقط داراي يک قسمت بود و آنهم فقط خواننده (همون Vocal خودمون), در اين زمان يک قسمت يا part ديگه که عين آنچه خواننده ميخوند ولي پايين تر با يک فاصله پنجم يا چهارم به موسيقي اضافه شد. بعدها ياد گرفتند که صداي سومي هم با فاصله يک اکتاو پايين تر از خواننده به موسيقي اضافه کنند. تا مدتها حرکت اين دو يا سه بخش در يک جهت بود اما بتدريج ياد گرفتند که حرکت مخالف نه تنها ناخوشايند نيست بلکه به مراتب ميتونه زيبا تر هم باشه, اين بود که شروع به حرکت دادن اين بخش ها بصورت مخالف هم نيز کردند.به تدريج صاحبان هنر در کليساها قوانين و چهارچوبهايي براي حرک بخشها تدوين کردند و اساس موسيقي Polyphony را بوجود آوردند.آنها موسيقي را براي صداي انسان مينوشتند و پشت آن سازهايي را که معمولا" سازهاي کلاويه اي بود براي همراهي تنظيم ميکردند.
تاحدود قرن دوازدهم, ريتم جايگاه مشخصي در موسيقي نداشت اما در اين زمان به اين مشخصه توجه خاصي شد و ملودي ها و هماهنگي هاي پشت آن داراي ارزشهاي زماني مختلف شد و موسيقي بيشتر شبيه به آنچه امروز ما ميشنويم شد. رنسانس زماني بود که درآن انقلاب بزرگي در فرهنگ , تمدن و قوانين اجتماعي رخ داد. موسيقي هم مانند ساير هنر ها تحت تاثير اين پديده قرار گرفت و در آن تحولات اساسي رخ داد. دو هنرمند بنام هاي Lassos و Palestrina از فرانسه و ايتاليا بعنوان پايه گزاران اصلي Polyphony در آن زمان مطرح شدند. بتدريج در اسپانيا و انگليس نيز موسيقيدانان به سمت Polyphony حرکت کردند.
از حدود سال ۱۶۰۰ دوران باروک آغاز ميشه. حتما" نام Caludio Monteverdi رو شنيديد, ايشون بعنوان مطرح ترين موسيقيدان اين دوران بوده. دقت کنيد آقاي J.S. Bach هم مال همين دوران بوده و حالا بيشتر از مونتوردي معروف شده باشه براي بعد. مونتوردي حتي پدر اپرا شناخته ميشه چون اولين اپراها رو اون به تصنيف در آورد. باخ بنيان گذار موسيقي نوين کليسايي بخصوص با ارگ بوده. از اونجايي که راجع باخ زياد ميشه حرف زد ميزاريم بعدا".از اواخر دوران باروک گروههاي کنسرت شکل گرفتند. Tomaso Albinioni , Antonio Vilvaldi و George F. Handle همه از موسيقيدانان اين دوره هستند که هر کدومشون براي خودشون غولي بودند.
شاهنامه فرودسی و موسیقی
شاهنامه فردوسی (Book of Kings) مجموعه ارزشمندی است که علاوه بر ادبیات فارسی می تواند در سایر زمینه ها بعنوان مرجع مورد استفاده قرا گیرد، یکی از این زمینه ها موسیقی می باشد. از زاویه های متفاوتی در محدوده موسیقی می توان شاهنامه فردوسی را کالبد شکافی کرد که شاید جالبترین آنها استخراج ادوات موسیقی و کاربرد آنها در زمان حیات فردوسی بوده است.
وجود و تکرار بسیار زیاد نام ادوات و اصطلاحات مربوط به موسیقی در شاهنامه بیانگر آشنایی کامل فرودسی با سازها و موسیقی زمان خود بوده است. فردوسی آنچنان با مهارت و استادی به توصیف موسیقی در جشن ها، مراسم سوگواری، نبردها و ... پرداخته که گویی او خوب می دانسته که از کدام ساز باید در کدام مراسم استفاده شود. بعنوان مثال شاهنامه میتواند مرجع موثقی برای تشخیص و تحلیل وضعیت موسیقی در زمان سامانیان و بخصوص قبل از ورود اعراب به ایران مورد استفاده قرار گیرد. به مواردی چند از این اصطلاحات توجه کنید.
آوا یا آواز: طبیعی ترین وسیله اجرای موسیقی خواندن آواز می باشد. در شاهنامه فردوسی آواز به معانی مختلفی ازجمله خوانندگی، آوازخوانی، ترانه، نوا، صدای ساز، همهمه و ... بکار برده شده است. به این مثالها دقت کنید :
1- به چنگ اندرون خنجر آبگون دهن پر ز آواز و دل پر ز خون
2- به آواز ایشان شهنشاه جام ز باده تهی کرد و شد شاد کام
3- بخندید و آنگه فغان برکشید طلایه چو آواز رستم شنید
بربت : سازی است با کاسه ای بزرگ و دسته کوتاه که در کشورهایی مانند ترکیه، عربستان و برخی کشورهای اروپایی از آن استفاده میشود. معمولا" دو نام بربت و عود با یکدیگر بکار میرود اما واقعیت آن است که این دو ساز با هم تفاوت هایی دارند، بعنوان مثال روی شکم عود از چوب و روی شکم بربت از پوست پوشیده شده است. روایتهای زیادی هست که نشان میدهد عود سازی است که اعراب از روی بربت ایرانی ساخته اند. در شاهنامه از بربت بعنوان سازی که صدایی نافذ دارد و حزن انگیز است بیشتر استفاده شده است به این ابیات دقت کنید :
1- چو من دست کردم به بربت دراز سرشکش ز دیده برون راند راز
2- چو نومید برگشت از آن بارگاه ابا بربت آمد سوی باغ شاه
3- که برگیر بربت نوایی بزن فغانی درافکن ابر جان من
چنگ یا سنگ : همان هارپ یا لیر می باشد که از دیرباز نقاشی های آن برری دیوارها و سنگ نوشته های تمدن های بابل و آشور وجود داشته است. نقش برجسته های دوران ساسانی در طاق بستان دو صحنه شکار که در آن عده ای در حال نواختن چنگ هستند را نمایش میدهد. در شاهنامه از چنگ برای بزم ها استفاده میشود و اغلب نوازنده های آن را زنان تشکیل میدهند، مثالهای زیادی از این موارد را می توان در آثار مینیاتور ایرانی نیز مشاهده کرد که در آن زنان در حال نواختن چنگ هستند.
1- سراینده این غزل ساز کرد دف و چنگ و نی را هم آواز کرد
2- از او شاد شد جان افراسیاب می روشن آورد و چنگ رباب
3- زن چنگ زن، چنگ در برگرفت نخستین خروش مغان برگرفت
گسترش شعر و ادب فارسي
به قدرت رسيدن سامانيان در رواج و گسترش زبان فارسي تأثيري عظيم نهاد. بعد از اسلام، زبان عربي تا قرنها زبان دولتي ايران به شمار ميرفت. ليكن در عهد ساماني، به سعي اين خاندان ايراني زبان فارسي نيز در كنار عربي به عنوان زبان دولتي و رسمي پذيرفته شد. به تدريج حوزة نفوذ فارسي وسعت يافت، تا جايي كه در آثار ادبي و علمي هم جاي زبان عربي را گرفت. نخستين آثار منثور فارسي كه از دورة بعد از ورود اسلام به ايران در دست است، به سدة چهارم هجري مربوط ميشود. مقدمة شاهنامة ابومنصور معمري در صدر آثار منثور فارسي قرار دارد. اين اثر بعدها اساس كار حكيم توس در نظم شاهنامه قرار گرفت.
اگر چه تذكرهنويسان با ذكر ابياتي منسوب به ابوحفص سغدي، حنظله بادغيسي، فيروز مشرقي و ابوسليك گرگاني از اينان به عنوان طلايهداران شعر پارسي ياد ميكنند، ليكن اطلاعات چنداني دربارة صحت و سقم اين روايت در دست نيست. آنچه روشن است رشد و شكوفايي شعر دري نيز همچون نثر از قرن چهارم با ظهور شاعراني چون رودكي، شهيد بلخي، ابوشكور، دقيقي، كسايي و ... آغاز ميشود.
سعيد نفيسي در تاريخ نظم و نثر فارسي مينويسد: در آذربايجان محمدبن بعيثبن جليس كه در سال 235 رحلت كرده اول شعر فارسي گفته است.
در ادامه ميافزايد كه از اشعار وي تاكنون چيزي به دست نيامده است. ميدانيم كه اغلب نمايندگان برجستة شعر پارسي در قرن چهارم و نيمة اول قرن پنجم از مشرق ايران چهره نمودهاند. بخارا در آن دوره قطب اصلي ادب پارسي بود. كمتر دورهاي از ادوار ادبي است كه اين همه شاعر استاد و بزرگ، آن هم از يك ناحية محدود، در آن زندگي كرده باشند... علت اساسي اين توسعه و رواج روزافزون شعر، تشويق بيسابقة شاهان از شاعران و نويسندگان بود.
علاوه بر امراي ساماني، صفاريان و آل زيار نيز شاعران را تكريم مينمودند. در ميان شاعران دربار آل زيار از كفايي گنجهاي نام برده شده، اما متأسفانه معلوماتي دربارة حيات وي و نمونههايي از آثارش در دست نيست.
در قرن سوم حاكميت برخي سلسلههاي ايراني بر نواحي مختلف آذربايجان باعث شد، تسلط اعراب بر آن منطقه به تدريج روي به ضعف نهد. از اوايل قرن پنجم زبان و ادب فارسي در شمال غربي كشور (به ويژه آذربايجان) نفوذ و گسترش يافت. اميران و حاكمان ايراني در ترويج زبان و ادب پارسي از هيچ تلاشي فروگذار نكردند. با تسلط سلاجقه بر آذربايجان اين تلاشها دو چندان شد. اكثر رجال دربار سلجوقي از دانشمندان خراسان بودند، از اين رو ترويج ادب پارسي دري در مركز توجه سلجوقيان قرار داشت. به تدريج شاعران در دربار امراي آذربايجان گرد آمدند. اسدي توسي مؤلف گرشاسبنامه و قطران تبريزي از آن جملهاند.
قطران را ميتوان نخستين چهرة برجستة پارسيگوي آذربايجان به حساب آورد. در تذكرة لبابالالباب ميخوانيم:
«قطران كه همة شعرا قطره بودند و او بحر، و جمله فضلا در بودند و او خور. اشعار او در كمال صنعت و استادي و لطايف او محض اكرام و رادي. از اهل تبريز است و بر اقران سبقت كرد و قصايد او همه لطيف و اغلب رعايت جانب تجنيس كرده است...
علاوه بر ديوان اشعار، كتابي موسوم به “ تفاسير فيالغه الفرس” بدو منسوب است. اين كتاب و نيز “ لغت فرس” اسدي توسي را ميتوان ديرينهترين آثاري شمرد كه به منظور آشنايي مردم آذربايجان با فارسي دري (كه خاستگاه آن خراسان بود) تأليف شده است. از اشاراتي كه ناصر خسرو در سفرنامة خود، دربارة قطران تبريزي آورده، بايستگي و ضرورت تأليف چنين كتابهايي نيك روشن است. دكتر ذبيح الله صفا در اينباره مينويسد:
«غير از رسالهاي در لغت كه به قطران شاعر نسبت ميدهند و حاج خليفه آن را “تفاسير فيالغه الفرس” ناميده است، كتاب معتبري در لغت فارسي دري داريم به نام لغت فرس از ابومنصور عليبن احمد اسدي توسي كه وفات او را در سال 465 هجري (1072 ميلادي) نوشتهاند. اين كتاب را اسدي براي آن نوشت تا شاعران معاصر او در ايران و آذربايجان بتوانند مشكلات خود را در لغات پارسي دري به وسيلة آن مرتفع سازند.
بعدها شمس الدين محمدبن هندوشاه بن سنجر نخجواني مؤلف كتاب “دستورالكاتب في تعيين المراتب” بر اساس لغت فرس اسدي توسي، كتاب “صحاح الفرس” را ترتيب داد. نخجواني همچنين با افزايههايي به تكميل كتاب پرداخته است.
قرن ششم نيز از ادوار درخشان ادب پارسي است، همانگونه كه در قرن چهارم و نيمة اول قرن پنجم هجري، خراسان خاستگاه شاعران برجستهاي بود در سدة ششم امواج ادب پارسي تا كوههاي سر به فلك كشيدة آذربايجان رسيد، به گونهاي كه بزرگترين شاعران پارسيگوي آذربايجان در اين قرن ظهور كردند.
شروانشاهان آذربايجان كه خود را از سلسلة ساسانيان ميدانستند، بر شروان، دربند و شماخي حكومت ميكردند. شاعران برجستهاي چون مجيرالدين بيلقاني، ابوالعلاي گنجهاي، فلكي شرواني و قوامي گنجهاي هر يك به گونهاي از تشويق و حمايت شروانشاهان برخوردار بودند. حاكميت اين خاندان ايراني تا تشكيل سلسلة صفوي ادامه داشت. در برخي نواحي آذربايجان حكومتهاي محلي كوچكي مانند شداديان، رواديان و احمديليان تسلط داشت.
به شهادت تاريخ، اين حكومتها نيز مشوق شاعران و نويسندگان پارسيگوي آذربايجان بودهاند. چنانكه معروض افتاد قرن ششم درخشانترين دورة ادب پارسي در آذربايجان است. از ميان شاعران اين دوره خاقاني شرواني و نظامي گنجهاي در عداد بزرگترين نمايندگان شعر پارسي جاي دارند. شعر پارسي در قرون چهارم و پنجم در خراسان نخستين مرحله از مراحل رشد و كمال را پشت سر ميگذارد و در قرن ششم دومين مرحله را در آذربايجان سپري ميكند. ايران و هند را بايد بستر دو مرحلة بعدي تكامل و شكوفايي شعر پارسي ملحوظ داشت.
شاعران آذربايجان مبدع سبك و طراز تازه بودند كه برخي منتقدان آن را سبك آذربايجاني نام نهادهاند. با توجه به اينكه فارسي دري لهجة متداول همة نقاط ايران نبود، و در نواحي مختلف (از جمله آذربايجان) به لهجههاي محلي تكلم ميشد، واژهها و اصطلاحات بسياري از زبان آذري در فارسي دري راه يافت و آن را زير تأثير قرار داد. از سوي ديگر آذربايجان به مناطق و ولايات عربنشين نزديكتر بود. آخرين نشانههاي تسلط اعراب بر ايران همچنان در آذربايجان بر جاي بود. براي همين در شعر شاعران آذربايجان نسبت به مناطق شرقي كشور لغات تازي بسياري راه يافت. و از نظر سبك شناختي اين خود موجد طرزي ديگر شد كه قرون بعدي ادب پارسي را زير نفوذ خود گرفت. بدينسان زبان پارسي ديگرگونة هيأتي يافت و در گنجينة واژگان عربي خود، سبكي مغلق و متكلف در نظم و نثر پارسي ايجاد كرد.
محققي دلايل تمايز سبك شاعران آذربايجان از آنچه در ديگر نواحي ايارن و يا پيش از آنان بوده است را، چنين برميشمارد:
«اول به آن سبب كه تا موقع ظهور آنان شعر فارسي مراحلي از تحول را پيموده و به سبكهاي نوي منجر شده بود، و اين شاعران ميتوانستند بر اثر كساني از قبيل انوري و نظاير ايشان گام نهند. دوم از آن جهت كه زمان ظهور اين شاعران مقارن بود با عهد ظهور شاعراني در عراق كه سبك آنان با سبك شاعران خراسان متفاوت بود و از حيث لفظ و معني در طريقي ديگر سير ميكرد و طبعاً ارتباط با اين شاعران در دور ساختن شاعران آذربايجان از گويندگان خراسان اثر آشكار داشت. سوم از آن باب كه اين گويندگان از محيطي كاملاً تازه كه با محيط ادبي خراسان فاصله و اختلاف داشت پديد آمدند. اين محيط يعني آذربايجان به چند علت از محيط ادبي خراسان و ماوراءالنهر متمايز بود. نخست از آن روي كه در اين محيط لهجة آذري كه با لهجة دري مغايرتهايي داشت، متداول بود. دوم آنكه آذربايجان بر اثر ارتباط با برخي از محيطهاي غير ايراني اطراف خود كه غالباً فرهنگي متمايز از فرهنگ ايراني داشتهاند، از ساير محيطهاي اجتماعي ايران از نظر معنا ممتاز بود و آميختگي بيشتري حاصل كرده بود و پيداست كه وجود لغتها و تركيبهاي عربي در لهجة آذري لحن سخن شاعران آذربايجان را با شاعران مشرق متفاوت ميساخت. خاصه كه ظهور شاعران آذربايجان مقارن بود با نفوذ و سيطرة ادب عربي در ميان اديبان و شاعران ايران و مجاز بودن آنان در استعمال بي حد و حساب كلمات و تركيبات عربي.»
در ميان شاعران قرن ششم آذربايجان، ابوالعلاي گنجهاي به عنوان استادي پيشكسوت جاي دارد. او كه نخست به عنوان برترين شاعر دربار شروانشاهان شناخته ميشد، استاد خاقاني بود. خاقاني با معرفي و حمايت وي، به دربار شروانشاهان راه يافت. فلكي شرواني نيز از شاگردان ابوالعلا بوده است.
افضلالدين بديل بن علي بن عثمان خاقاني شرواني يكي از بزرگترين شعراي ايران است. وي را مي توان زبدهترين چامهسراي تاريخ ادبيات پارسي شمرد. او نخست در شعر حقايقي تخلص ميكرد، اما بعد از راه يافتن به دربار خاقان اكبر، فخرالدين منوچهر بن فريدون شروانشاه به خاقاني متخلص و مشهور شد.
خاقاني در شعر پارسي از چنان مرتبتي برخوردار است كه وي را “حسان عجم” ناميدهاند. گويا نخستين بار عمويش وي را به اين لقب خوانده است. خود گويد:
چون ديد كه در سخن تمامم
حسان عجم نهاد نامم
خاقاني در ابداع تركيبات و معاني تازه يد بيضا نموده است. تسلط وي بر زبان پارسي از وسعت گنجينة لغات و تركيباتش به نيكي پيداست. خاقاني لطيفترين معاني و مضامين را به زباني ستوار و فخيم به نظم كشيده است. وي در ديوانش به توان شاعري خويش اشاره ميكند:
منصفان استاد دانندم كه در معني و لفظ
شيوة تازه نه رسم باستان آوردهام
تأثير خاقاني بر نسلهاي بعدي، به ويژه در قصيده سرايان به حدي است كه تا عصر ما نيز ادامه دارد. نتيجة تتبع قصايد خاقاني، جز تقليد و تكرار نبوده است و هيچ يك از پيروان وي نتوانستهاند به مرتبت او نايل شوند. استاد بزرگ شروان خود نيز چنين تقليدهايي را بينتيجه ميدانست:
خاقانيا خسان كه طريق تو ميروند
زاغند و زاغ را صفت بلبل آرزوست.
بس طفل كآرزوي ترازوي زر كند
نارنج از آن كند كه ترازو كند ز پوست
گيرم كه مارچوبه كند تن به شبه مار
كو زهر بهر دشمن و كومهر بهر دوست7
خاقاني شعر پارسي را اُستني است بيبديل. خاصه اينكه از بنيانگذاران شعر و ادب فارسي در آذربايجان است. اين شاعر افسونگر در قطعهاي ميگويد:
آسمان داند كه گاه نظم و نثر
بر زمين چون من مبرز كس نديد
در بيانم آب و در فكر آتش است
آبي از آتش مطرز كس نديد
ز آتش موسي برآرم آب خضر
ز آدمي اين سحر و معجز كس نديد
در دو ديوانم به تازي و دري
يك هجاي فحش هرگز نديد8
بنا به نوشتة تذكره نويسان، بعضي از شاعران آذربايجان تحصيلات ادبي خود را نزد خاقاني گذراندهاند. مجيرالدين بيلقاني از آن دسته است. وي اكثر قصايدش را به اقتفاي خاقاني سروده است و تأثير خاقاني در سرودههاي وي نمودي انكارناپذير دارد. اما مجير هرگز نميتواند در خلق معاني دقيق و بديع (حتي در تقليد) به پاي استادش برسد، او به مفردات و تركيبات پارسي چيرگي چنداني ندارد و اشعارش نسبت به خاقاني زباني سادهتر دارد. سادگي زبان شعرهاي مجير را نميتوان با سادگي و رواني زبان فلكي شرواني همسان شمرد. چه آنكه فلكي از طبعي نكتهسنج و خيالي لطيف و ظريف مايهور بود و گرايش وي به شعري شيوا و روان نه از روي ضعف و ناتواني، بلكه نتيجة انس و الفت خاص او با شعر غنايي و تغزلي بود. ديگر شاعر بزرگ اين دوره حكيم نظامي گنجوي است، كه منتقدان وي را از اركان شعر فارسي دانستهاند. وي علاوه بر ديوان اشعار، “خمسه” كه از گرانبهاترين آثار ادبي جهان است را آفريده. خمسه نظامي را ميتوان نقطة عطفي در تاريخ داستانسرايي فارسي شمرد.
راوايان موسيقي ايران، ميراث دار فرهنگ،
فرهنگ به عنوان كليتي در هم تافته، مهم ترين، دستاورد بشري است. فرهنگ، كل پيچيده اي شامل دانش، اعتقادات، هنر، اخلاق و روحيات، حقوق، آداب و رسوم و هر گونه توانايي، قابليت و عادت هايي است كه به وسيله انسان به عنوان عضوي از جامعه كسب مي شود. در ديدگاه ذهنيت گرايي، نيز فرهنگ مجموعه اي از دانش و اعتقادات است، كه به ادراكات و تجربيات انسان نظم بخشيده و شيوه عملي حيات مردم شناخته مي شود.بااين پيش فرض ها، بر يك نكته مي بايست تاكيد كرد. انسان در جامعه زندگي مي كند و هرجامعه، فرهنگ دارد. اين مورد سيستم اجتماعي _ فرهنگي را پديد آورده است كه به واسطه آن ويژگي هاي هر مجموعه جداگانه و خودگردان بشري، مانند يك قبيله يا يك ملت برشمرده مي شود. آشوري در كتاب تعريف ها و مفهوم فرهنگ تاكيد مي كند هر سيستم اجتماعي فرهنگي تمامي ساز مايه هاي اصلي فرهنگ بشري را در خود دارد. «يعني سازمايه هاي فني (تكنولوژيك)، اجتماعي و انديشه اي (ايدئولوژيك) را.
انديشه و رفتار نمادين،فرهنگ بشري را ارتقا مي دهد. «نماد گرايي با كليت فراگيري كاربرد آن، وسيله اي ست جادويي كه راه جهان فرهنگ را مي گشايد.»3 اين نمادگري، انسان را به سوي جهان آرماني
سوق مي دهد تا آرمان هايش را در دين، هنر، علم و فلسفه، جست و جو كند.
موسيقي، به عنوان هنري انتزاعي در اين جهان آرماني، سهمي متعالي دارد. (نظريه فيلسوفاني نظير شوپنهاور). از اين منظر، يكي از دستاوردهاي مهم فرهنگ بشري، موسيقي است، درواقع چه از ديدگاه كلي فكر و چه با نگاه ذهني گرا، همچنين با رويكردهاي مختلف تعريف و مفاهيم فرهنگ از قبيل تعاريف توصيفي، روانشناختي، تاريخي، ساختاري و... موسيقي پديده اي فرهنگي محسوب مي شود كه با عناصر و اجزا فرهنگ، تعامل و كنش متقابل دارد. تمدن بشري، در طول تاريخ و در سير رشد و تكامل خود، سنت هاي كلاسيك يك سيستم اجتماعي _ فرهنگي را به ميراث فرهنگي بدل مي كند. با اين حال گروهي ميان سنت و ميراث تمايز قايل اند و ميراث را جنبه ابزاري و نمادهاي خارجي سنت (چون معماري، آيين ها و مراسم) برمي شمرند.4 با نگاهي دقيق تر به موضوع، مساله را مي توان، اين گونه در نظر گرفت كه سنت هاي فرهنگي، ميراث فرهنگي را پديد مي آورند. در اين نگاه، هر پديده با حضور ارجاع هاي نمادين در بستر يك پيشينه فرهنگي، ميراث يك سيستم اجتماعي _ فرهنگي محسوب مي شود. حال شايد بهتر بتوان پرسش نهفته در اين متن را كه مبتني بر حضور موسيقي به عنوان يك ميراث فرهنگي است، تبيين كرد.
در نگاه نخست، ميراث فرهنگي، ارجاعي تاريخي به نمودهاي خارجي تاريخي و فرهنگي گذشته است. در نگاه انسان ايراني، ستون هاي نيم مخروبه تخت جمشيد و يا نماي عمارت عالي قاپو، ميراثي از گذشتگان است. اين ميراث كه حسرت به گذشته متعالي نيز به دنبال دارد، با نگاهي توريستي به يك جريان قوي، دامن مي زند تا، جنبه هاي مهمي از فرهنگ بشري را كه امروزه نيز، همچنان زندگي مي كند، به فراموشي بسپاريم. برخورد موزه اي_ تاريخي، در نگرشي مسلط، در كشوري مانند ايران، ميراث فرهنگي را به سوي نهادي با وظيفه حفظ و نگاهداري اماكن تاريخي و آثار و اشيا كهن سوق مي دهد.
يك جمله اوليه در اين نگرش چنين است: آرامگاه حافظ را به عنوان ميراث فرهنگي حفظ كنيم. پرسش ثانوي پديد آمده بر اين اصل استوار است كه تكليف اشعار حافظ و حضور حافظ در فكر و فرهنگ ايراني
چه مي شود؟ آيا حافظ ميراث فرهنگي است يا آرامگاهش؟ فرهنگ امروز اگر بسياري از اندوخته هايش را بر گذشته بنا مي كند، اين بنا بر انديشه حافظ استوار است و يا بر آرامگاهش؟
اين پرسش ها و ده ها پرسش ديگر، در موضوع، مدخلي براي نگرش به جهان هاي واقعي از مفهومي به نام فرهنگ و ميراث فرهنگي است. عبارت موسيقي به عنوان ميراث فرهنگي، دو مدخل ديگر نيز دارد. تنوع قومي و در نتيجه آن، تنوع فرهنگي، در جامعه ايراني، يك ويژگي بارز است.
بيانيه جهاني سازمان يونسكو درباره گوناگوني فرهنگي، بر اين مساله صحه گذاشته است. دوازده ماده اين بيانيه، هويت، تنوع و چگونگي فرهنگ را به عنوان ميراث مشترك انساني برشمرده اند. در بخش هايي از آن آمده است: «همان گونه كه تنوع زيستي براي طبيعت ضروري است، تنوع فرهنگي هم به عنوان مرجع
تبادل، نوع آوري و خلاقيت براي انسان ها ضرورت است. تنوع فرهنگي دامنه انتخاب هايي را كه بر همه گشوده شده است، وسيع تر مي سازد. اين امر يكي از ريشه هاي پيشرفت است كه نه تنها به سادگي به عنوان سرآمد رشد اقتصادي شناخته شده، بلكه به عنوان ابزاري براي دسترسي بيشتر به عقلانيت رضايت بخش، احساسي، اخلاقي و هستي معنوي مورد توجه قرار گرفته است.»
در بيانيه مذكور، ضمن برشمردن جنبه هاي مختلفي نظير دستيابي همگاني به تنوع فرهنگي، خدمات فرهنگي به عنوان ابزارهاي يك فرهنگ يكپارچه بر ميراث فرهنگي به عنوان سرچشمه خلاقيت تاكيد شده است. «خلاقيت بر بستري از رسوم و سنت هاي فرهنگي ترسيم مي گردد، اما شكوفايي آن مستلزم تماس و ارتباط با ديگر خلاقيت هاست.»
تنوع اقوام موجود در ايران، تنوع موسيقايي گسترده اي را سبب شده است.
اين تنوع، پراكنش فرهنگي (تبادل عناصر فرهنگ از نقطه اي به نقطه ديگر) فرهنگ پذيري، پهنه فرهنگي (رابطه فرهنگ و زيستگاه) و گونه فرهنگي (رابطه فرهنگ و پهنه جغرافياييرا پديد مي آورد.
ارتباط شگفت آور، اين مجموعه، يكي از بزرگ ترين و متنوع ترين فرهنگ هاي شفاهي آسيا را به وجود آورده است. در پديده اي نظير موسيقي، تنوع سازها، مجموعه اجرايي هر قوم با صورت بندي متفاوت اما با ريشه هاي مشترك، فرهنگ ملي قوم ايراني را شكل داده است. به واقع، در مورد موسيقي نواحي، با ميراث قابل توجهي از فرهنگ هاي گوناگون مواجهيم. از سوي ديگر، ارتباط و كنش ادبيات، زبان و اسطوره ايراني، اين كل يكپارچه را، پيوندي محكم تر داده است. به عنوان مثال شاهنامه خواني به عنوان يك سنت، لايه هاي مختلفي از اقشار مختلف اجتماع را درگير مي كند. شاهنامه خواني، عشاير و نواحي مختلف، سنت نقالي و شاهنامه خواني زورخانه، صورت هاي مختلفي از يك ميراث مشتركند.
بخش ديگري از حضور موسيقي به عنوان فرهنگ، جلوه هاي هنر سنتي به عنوان هنري معنوي است.
سيد حسين نصر، ضمن تاكيد بر عدم تفكيك پذيري ميان سنت و قداست ميان اين دو تمايز قايل مي شود. منشا صدور امر قدسي، عالم روحاني است. او موسيقي ايراني را به ويژه پس از اسلام با صبغه هاي معنوي تشريح مي كند و به ارتباط ميان عرفان و موسيقي اشاراتي دارد.
در گذشته، هنر سنتي با كانون هاي معنوي مرتبط بود و موسيقي نيز از اين قاعده مستثني نبود. هر چند امروزه گسست هايي را در اين زمينه، به وضوح مي توان مشاهده كرد. علاوه بر اين، بيان معنويت در
حوزه موسيقي، در انواع مختلفي از موسيقي ايراني (موسيقي رديف دستگاهي _ موسيقي نواحي)، اين پديده را ملموس تر مي نماياند. جنبه هاي مختلفي از حضور امر قدسي درساحت موسيقي قابل بررسي است. به عنوان نمونه، موسيقي يارسان (اهل حق كرمانشاه)،موسيقي دراويش قادريه، نقشبنديه، و بخشي از موسيقي آييني در جنوب ايران، بازتاب،تداخل امر والا و هنر سنتي _ آييني به نام موسيقي است. لازم به ذكر است، تغييرات وبروز هنر جديد، در موسيقي ايراني نيز، روندي فاصله گرفته از مفاهيم ياد شده را درپي داشته است. باوجود اين، نمونه هاي برجسته اي از موسيقي ها با ساختاري برگرفته ازفرهنگ ادوار كهن و رويكري معنوي _ فرهنگي به حيات خود ادامه مي دهند.
اينموضوع، خود، مبحث ديگري را در روند شكل گرفته از موسيقي، فرهنگ و معنويت مي نماياند. مدخلي كه ارجاع آن انسان است. راويان موسيقي در تفكر شرقي، تنها بيان كننده يك ميراث معنوي بازمانده از نياكان نيستند، بل خود در مركز اين تفكر قرار دارند. در گونه هاي موسيقي مورد نظر ما، راوي، انساني است كه در كنش و ارتباطي متقابل ميان فرهنگ و معنويت سير مي كند. در اين طرز تلقي تا راوي موسيقي خود به مفاهيمي كه بيان مي كند، معتقد نباشد، نمي تواند، مفاهيم را انتقال دهد. با اين نگرش، انسان نيز به يك ميراث بدل مي شود. اهميت راويان موسيقي در فرهنگ ايران، نه به عنوان يك موسيقي دان، كه به عنوان ميراث دار فرهنگ و معنويت قوم خود و به واقع نمادي از خرد جمعي يك فرهنگ اند. لذا با مرگ هر يك از آنان، قسمتي از اين خرد، در معرض فراموشي و حتي نابودي قرار مي گيرد.
نقش ادبيات تطبيقي
براي اين كه بتوانيم نقش ادبيات تطبيقي را در گفت و گوي تمدن ها باز نماييم، لازم است كه تعريفي دقيق از ادبيات تطبيقي داشته باشيم، تا پس از آن بتوانيم نقش ادبيات تطبيقي را در گفت و گوي تمدن ها باز نماييم. ادبيات تطبيقي عبارت است از: «بررسي تاريخ روابط ادبي _ بين المللي ملت ها.» هرگاه دو ملت در زمينه هاي ادبي، تاريخي و اجتماعي از يكديگر تاثير پذيرفته باشند مي توان به مطالعه مقايسه اي ميان آثار پديد آمده در ميان آن دو ملت پرداخت. مطالعه پيوند ادبيات ايران و عرب و بررسي جنبه هاي گوناگون آن يكي از مهم ترين شاخه هاي ادبيات تطبيقي است. بي هيچ مبالغه اي مي توان گفت تاثير متقابلي كه از ديرباز ميان ادبيات دو ملت ايران و عرب وجود داشته، ميان ادبيات ديگر ملت هاي جهان شكل نگرفته
است.فوايد ادبيات تطبيقي را در بعد ملي و جهاني مي توان اين چنين برشمرد:
1 _ غني سازي و بارورسازي ادبيات خودي
2 _ آشنايي با فرهنگ ها و ادبيات هاي ديگر
ملت هاي جهان
3 _ كاهش تعصبات قومي
4 _ يافتن ضعف هاي خويش
5 _ آشنايي
با انديشه و تفكر ديگر ملت هاي جهان
6 _ برقراري تعامل فكري و ادبي با ساير ملت هاي جهان
در چارچوب ادبيات تطبيقي، ادبيات بومي و ملي هر ملتي علاوه بر حفظ و ماندگاري با بهره گيري از دستاوردهاي ادبيات ديگر ملل و با استفاده از ذوق و قريحه ايشان رشد مي يابد. از اين رهگذر ميزان تفاهم ميان ملت هاي مختلف بالا رفته و ادبيات از چارچوب محدود قومي به سوي يك ادبيات جهاني بركشيده شده و به وحدت و پيوند انساني ميان ملت ها منتهي مي شود. البته مقصود از ادبيات جهاني، پيدايش نوعي ادبيات بر مبناي نظريه «گوته» شاعر آلماني نيست كه آلمان را مركز فرهنگ جهاني و انديشه انساني قرار مي داد و اميدوار بود كه همه گونه هاي ادبيات در يك ادبيات بزرگ گرد آيند و يك ادبيات انساني _ جهاني واحد به وجود آيد كه ديگر ملت ها با آثار ادبي خويش آن را تغذيه كنند و يا همچون نظريه «گيفورد» كه معتقد بود هر زباني بايد ادبيات مشترك خويش را داشته باشد مثلا اتحاد ادبيات انگليسي ميان تمام كشورهاي
انگليسي زبان، يك مجموعه مشترك ادبي را به وجود آورد و همين طور ديگر زبان هاي جهان، ادبياتي واحد را به وجود آوردند، تا اين كه سرانجام اتحاد ميان ادبيات مكتوب هر زبان منجر به وحدت كلي ميان همه اين مجموعه ها شود و يك واحد ادبيات جهاني شكل گيرد. البته برخي ديگر نيز مقصود از ادبيات جهاني را گردآوري گنجينه هاي كهن ادبي و آثار نويسندگاني دانسته اند كه شهرت ايشان جهان را نورديده است كه البته هيچ كدام از اين نظريه ها مقصود ما نيست.
براساس اين تعريف، يك پژوهش تطبيقي آن است كه دو اثري را كه به دو زبان مختلف تاليف شده، و يكي از ديگري تاثير پذيرفته و با تاثيرپذيري از اثر نخست نوشته شده، مورد پژوهش و مطالعه قرار دهد. بنابراين چنين پژوهشي مي تواند برترين ابزار براي گفت و گوي ميان تمدن ها باشد. چه اولا هنگامي ما
به چنين پژوهش مقايسه اي دست مي يابيم كه مسلم شده باشد كه يك جريان ادبي است و يا يك تاثير لغوي از يك زبان به زبان ديگر راه يافته، كه اين وام دهي وام گيري نشانه تعامل فكري و زباني دو ملت مختلف با دو زبان گوناگون است. ثانيا اين تاثير متقابل فكري و زباني مي تواند زمينه يا بستري را فراهم سازد تا ديگر پيوندهاي اقتصادي،
اجتماعي، سياسي، ديني و ... نيز ميان دو ملت فراهم آيد. بررسي ادبيات تطبيقي در دو زمينه ملي و جهاني سودمند است. زيرا در زمينه ملي سبب مي شود تا با ادبيات بيگانگان آشنا شده و اين امر مايه كاهش تعصب بي مورد نسبت به زبان و ادبيات ملي مي شود. چه بسا تعصب كور و نابجا نسبت به ادبيات ملي مايه انزواي زبان و ادبيات ملي شده و آن را از تاثير مثبتي كه جريان هاي فكري _ فرهنگي سودمند در بارورسازي آن دارند، محلوم مي كند. در زمينه جهاني نيز موجبات ارتقاي روابط ادبي، فكري، فرهنگي و اجتماعي ملت هاي گوناگون جهان را پديد آورد.
با مطالعه پژوهش هاي تطبيقي شاهد نقش شاعران و نويسندگان ملت هاي مختلف در معرفي تمدن و فرهنگ ملل گوناگون به يكديگر هستيم كه چگونه با راهيابي آثار آنها در ميان ديگر ملل، انديشه هاي ايشان مورد توجه قرار مي گيرد و از مرزهاي جغرافيايي سرزمين خويش در گذشته و حتي به مرزهاي جهاني راه مي
يابد.
شاعران و اديبان برجسته ايراني با توجه به ديرينه و غناي فكري _ فرهنگي خويش در اين عرصه جايگاهي والا به خويش اختصاص داده اند. ملت ايران با نظر به پيشينه تاريخي، زباني، فرهنگي و ديني خويش نقش بسزايي در تاثيرگذاري بر ادبيات جهاني _ اعم از ادبيات ملل مسلمان و مشرق زمين و ملل غرب _ داشته ايم. با عنايت به اين نقش است كه بر آنيم تا در اين مقاله گوشه هايي از اين تاثيرگذاري را باز نماييم، از اين رو كشور ما مي تواند سهم بزرگي در گفت و گوي تمدن ها در سطح بين المللي داشته باشد.
با نظر به پيوند ديرين تاريخي _ ديني ما ايرانيان با اعراب پيوند ميان زبان و ادبيات فارسي و زبان و ادبيات عربي عميق و ريشه دار است. از دوره پيش از اسلام، حكومت حيره (شهري در نزديكي كوفه) به دست اعرابي بود كه دست نشاندگان پادشاهان ساساني بودند. پيوند ايشان با دربار ساسانيان، در آشناسازي اعراب با ايران و زبان و فرهنگ ايراني نقش مهمي داشت.
در اين دوره شاهد تاثير زبان فارسي و رواج برخي كلمات فارسي معرب در ميان اعراب هستيم، اين واژگان در ديوان برخي شاعران پيش از اسلام عرب راه يافته است. در دوره اسلامي نيز آيين اسلام مانند پلي بود كه دو ملت ايران و عرب را به يكديگر پيوند داد و از اين پس داد و ستد زباني در چارچوب
لغوي، ادبي، تاريخي و اجتماعي به شكل فزاينده اي چهره نمود. سبب اين امر آن بود كه با وجود تفاوت ريشه اي زبان فارسي و زبان عربي كه يكي ريشه در زبان هاي هند و اروپايي دارد و ديگري ريشه در زبان سامي. اين دو زبان در اصل نمايندگان دو ملت مسلمان بودند كه به سبب اعتقاد قلبي خويش به آيين مشترك جهت برافراشتن بناي عظيم تمدن اسلامي يكديگر را ياري مي رساندند. به همين سبب ايرانيان هم به طور چشمگيري به فراگيري زبان ديني خود پرداختند و هم به سبب پيوند دو ملت ايران و عرب زبان پارسي در شهرهاي عراق و جزيره العرب سخت رواج يافت. براي نمونه نويسندگان بزرگي همچون
جاحظ نمونه هاي فراواني در اين زمينه در اختيار ما نهاده اند. همين اعتباد قلبي به آيين اسلام موجب آن شد تا ايرانيان مسلمان بيشترين خدمات را در زمينه علوم مربوط به زبان و ادبيات عربي در اختيار ملل مسلمان قرار دهند. آثاري همچون تفسير طبري، تاريخ طبري، الكتاب سيبويه، الطب المنصوري (ابوبكر زكرياي رازي). اما تاثير متقابل دو ملت ايران و عرب از مرزهاي لغوي نيز درگذشت و در سده هاي بعدي جريان هاي ادبي مشترك ميان ايرانيان و اعراب نشان از پيوند و ارتباط متقابل اين دو ملت دارد.
با بررسي اين جريان هاي ادبي كه از فرهنگ و ادب ايراني به فرهنگ و ادب عربي راه يافته و يا برعكس و يا با بررسي پديده هاي اجتماعي كه مربوط به يكي از اين دو ملت مي شده و بر ملت ديگر نيز تاثيرگذار بوده است و با بررسي ردپاي ادبيات اسلامي در ميان جهان غرب مي توان به بهترين نمونه هاي خود جوش گفت و گوي ادبي _ فرهنگي متقابل ميان اين ملت ها در بستر زمان پي برد، در اين جا به پاره اي از اين جريان هاي ادبي اشاره خواهيم كرد:
داستان نويسي از زبان حيوانات يكي از گونه هاي مهم ادبي است كه در دوره انوشيروان با كتاب «كليله و دمنه» از سرزمين هند به ايران راه يافت و از آن پس در دوره اسلامي با ترجمه اين اثر از زبان پهلوي به زبان عربي توسط مترجم بزرگ ايراني ابن مقفع كتاب كليله و دمنه به فرهنگ و ادبيات عربي راه يافت. بعدها نيز با از بين رفتن اصل پهلوي «كليله و دمنه» اين كتاب از زبان عربي به زبان فارسي دري
ترجمه شد. در قرن ششم كتاب كليله و دمنه توسط ابوالمعالي نصرالله منشي با عنوان كليله و دمنه بهرام شاهي به فارسي ترجمه شد و در پايان سده نهم نيز شيخ احمد سهيلي با عنوان انوار سهيلي اين اثر را با مقداري تغيير به زبان فارسي دري ترجمه كرد. كه البته در اين جا نقش مترجمان بزرگ و زبردست همچون ابن مقفع و ابوالمعالي در پيوند ميان فرهنگ ها و تمدن ها سخت آشكار است. اما آن چه در اين ميان مهم است تاثير ژرفي است كه اين كتاب تاكنون بر ادبيات جهاني داشته است. بعدها لافونتن در ادبيات فرانسه و خوان رامون خمنيث در ادبيات اسپانيولي (د.1957) با تاثيرپذيري از اين اثر آثار خويش را خلق كردند. چه در اين قالب مي توان تمام اندرزها و سخنان حكمت آميز و ارزشمند را در قالب داستان و از زبان حيوانات بيان كرد. و پيام هاي سياسي و اجتماعي و ملي را در آن نهاد تا آنان كه نكته سنج و تيزفهم هستند مراد نويسنده را از آن دريابند و ديگران نيز مطالعه آن را مايه سرگرمي بدانند همانگونه كه «احمد شوقي»، شاعر معاصر مصري و «توفيق الحكيم» نمايشنامه نويس مصري معاصر تمام انديشه ها و
انتقادهاي سياسي و اجتماعي ضد استعماري خويش را در قالب داستان منظوم و نمايشنامه از زبان حيوانات بيان كرده اند. در يونان باستان نيز ازوپ (ايسوپ) كسي است كه مجموعه هايي داستاني از زبان حيوانات به او نسبت داده شده كه همچون كليله و دمنه از ويژگي اندرزگويي و تهذيب توام با لذت بخش بودن براي خوانندگان برخوردار است.
براي نمونه ديگر مي توان از آثاري كه در ميان ملت هاي مختلف درباره سفر به جهان آخرت نوشته شده نام برد، از جمله اين آثار مي توان از كتاب «ارداويراف نامه» ايران باستان، «معراج نامه» غزالي، «رساله الغفران» ابوالعلا، «كمدي الهي» دانته، «جاويد نامه» اقبال لاهوري، و حتي «بهشت گمشده» ملتون نام برد. كه با انگيزه ترغيب آدمي به نيك كرداري و پرهيز از بدكرداري و گناه و بزه نوشته شده است. آسين پالاسيوس شرق شناس اسپانيولي پس از بيست سال كاوش در كتاب كمدي الهي دانته تاثيرپذيري دانته را از آثار اسلامي به اثبات رساند.
تاثير آثاري همچون داستان «ليلي و مجنون» و داستان «يوسف و زليخا» در زبان عربي نيز بر ادبيات فارسي كاملا آشكار است. منظومه هاي ليلي و مجنون (نظامي _ دهلوي _ جامي _ هاتفي) در زبان فارسي
و منظومه «ليلي و مجنون» فضولي به زبان تركي با تاثيرپذيري از داستان ليلي و مجنون در ادبيات عربي شكل گرفت. و منظومه «يوسف و زليخا» منسوب به حكيم ابوالقاسم فردوسي و منظومه «يوسف و زليخا» عبدالرحمان جامي نيز زير تاثير داستان حضرت يوسف (ع) در قرآن كريم و داستان يوسف و زليخا در ادبيات عربي سروده شده است. همچنين منظومه هاي «يوسف و زليخا» حمدي و منظومه «يوسف و زليخا» ابن كمال پاشا در ادبيات تركي نيز با تاثيرپذيري از داستان «يوسف و زليخا» در ادبيات عربي و ادبيات فارسي سروده شده است.
مقامات حميدي در ادب فارسي نيز نمونه اي از تاثير فن مقامه نويسي عربي بر زبان فارسي است. قاضي حميدالدين بلخي (د: 559 هـ ./1164 م) كتاب مقامات خويش را در قرن ششم با تاثيرپذيري از مقامات بديع الزمان همداني (د: 398 هـ ./1007 م) و حريري (د:519 ه ./1122م) به نگارش درآورده است.
بررسي راهيابي فرهنگ و ادب اسلامي به جهان غرب يكي از بهترين ابزارها براي گفت و گوي تمدن هاي ملل شرق و غرب است. اوج اين تاثيرپذيري را در ديوان شرقي _ غربي گوته و تاثيرپذيري او از حافظ و برخي ديگر از بزرگان ادبيات ايراني _ اسلامي مانند عطار، سعدي، مولوي شاهد هستيم.
ديگر شاعر آلماني ريلكه، از جمله شاعراني است كه مجذوب سير و سفر در جهان شرق شد. او پس از مطالعه ترجمه فرانسوي داستان هاي هزار و يك شب به فراگيري زبان عربي پرداخت و بازتاب تاثير داستان هاي هزار و يك شب روي قصيده «آوازي براي اورفيوس» ريلكه پديدار شد.
تاثير واقعه كربلا در ميان ايرانيان چنان است كه كتاب هايي سخت تاثيرگذار همچون سروده هاي جانسوز محتشم كاشاني در سوگ امام حسين (ع) زاده مي شود و يا حسين واعظ كاشفي به تاثير از آن كتاب «روضه الشهداي» خويش را مي نگارد. اين آثار نشان از تاثيرگذاري اين واقعه عظيم تاريخي بر ملت ما دارد. پيوند ديني ميان دو ملت ايران و عرب و عشق ايرانيان به خاندان پيامبر (ص) سبب شده تا اين رخداد تاريخي در ميان ما ايرانيان از چنان جايگاه والايي برخوردار شود كه به جرات مي توان گفت واقعه عظيم
كربلا در ميان بسياري از كشورهاي ملسمان عربي از چنين جايگاهي برخوردار نيست. پس از اين همه نشان از آن است كه گفت و گوي تمدن ها ميان ملت هايي كه چنين پيوندهاي عميق قلبي آنها را به يكديگر پيوند داده امري بس آسان و ضروري است و موجبات ارتقاي ملل مسلمان را در سطح بين المللي فراهم مي آورد.
وجود اشعار حماسي در ميان ملت هاي كهن و همچنين وجود انبوهي آثار در زمينه ادبيات تعليمي در ادبيات جهان زمينه هاي مشترك ارزشمندي براي گفت و گوي ميان تمدن هاي اين ملت هاست. شاهنامه فردوسي، اشعار حماسي هومر (در زمينه ادبيات حماسي)، آثار بزرگاني مانند سعدي، نظامي، عطار، جامي، سنايي و... نوشته هاي حكمت آميز موجود از ايرانيان باستان همچون نامه تنسر، نامه اردشير و سخنان و مضامين اندرزآميز موجود از كاهنان عرب پيش از اسلام و يا اشعار حكمت آميز اين دوره، و بررسي نوشته هاي هزيود يوناني (در تاريخ زندگي وي اختلاف نظر وجود دارد. برخي اين تاريخ را پيش از هومر و برخي پس از هومر دانسته اند) كه در آنها مردم به پايبندي به ارزش هاي اخلاقي همچون صداقت، دوري از كذب، وفاداري به عهد و پيمان و ديگري فضيلت هاي اخلاقي ترغيب مي شوند، كه همه از مضامين مشترك انساني اخلاقي، بهترين ابزارهايي هستند كه مي توان با پرداختن به آنها پيوند و ارتباط ميان اين ملت ها را گسترش دارد.
نكته قابل اهميت در اين مطالعات آن است كه تحقيق و پژوهش در ادبيات تطبيقي هرگز به معناي پيدايش و ايجاد يك ادبيات مشترك جهاني و خلط ادبيات ملت ها با يكديگر نيست بلكه پرداختن به ادبيات تطبيقي هم براي باورسازي و غني سازي ادبيات بومي و ملي هر ملتي پر ثمر خواهد بود و هم در بعد جهاني باعث ايجاد تفاهم و پيوند ميان ملت ها مي گردد. از اين رهگذر است كه هر ملتي با پي بردن به كاستي هاي خويشتن از تعصبات ملي خويش خواهد كاست و با آشنايي با فرهنگ ها و ادبيات هاي ديگر ملل به غناي ادبي، فكري خويش ياري خواهد رساند و در عين حال ويژگي هاي بومي _ ملي _ فرهنگي و ادبي خويش را نيز حفظ خواهد كرد.