غزل

غزل در اصطلاح شعراي فارسي، اشعاري است بر يک وزن و قافيت، با مطلع مصرع که حد معمول متوسط مابين پنج بيت تا دوازده باشد و گاهي بيشتر از آن تا حدود پانزده و شانزده بيت، و بندرت تا نوزده بيت نيز گفته اند. اما از پنج بيت کمتر باشد ميتوان آنرا غزل ناتمام گفت؛ و کمتر از سه بيت را به نام غزل نشايد ناميد.

کلمه غزل در اصل لغت، به معني عشقبازي و حديث عشق و عاشقي کردن است؛ و چون اين نوع شعر بيشتر مشتمل بر سخنان عاشقانه است، آنرا غزل ناميده اند. وليکن در غزل سرايي حديث مغازله شرط نيست، بلکه ممکن است متضمن مضامين اخلاقي و دقايق حکمت و معرفت باشد، و از اين نوع غزلهاي حکيمانه و عارفانه نيز بسيار داريم که نمونه آنرا نقل خواهيم کرد.

فرق ميان غزل با تغزيل قصيده، آن است که ابيات تغزل بايد همه مربوط به يک موضوع و يک مطلب باشد، اما در غزل تنوع مطالب ممکن است؛ چندانکه آنرا شرط غزل دانسته اند. غزل هر قدر لطيف تر و پرسوز تر باشد، مطبوع تر و گيرنده تر است؛ و همان اندازه که در قصيده فخامت و جزالت مطلوب است، در الفاظ و معاني غزل بايد رقت و لطافت بکار برد و از کلمات وحشي و تعبيرات خشن و ناهموار سخت احتراز کرد.

تحول صناعي و معنوي غزل

بايد دانست که اصطلاح غزل در قديم مخصوص اشعار غنايي و سرودهايي آهنگين عاشقانه بوده است که با الحان موسيقي تطبيق مي شده و آنرا غالباً با ساز و آواز مي خوانده اند؛ در عدد ابيات و ساير خصوصيات نيز شرط و قيدي نداشت. بعد آنرا مرادف کلمه نسيب بکار بردند و تغزلات پيش آهنگ قصايد را به اسم غزل ناميدند.

تدريجاً همان غزلي که تشبيب قصايد بود به صورت غزل مفرد نظير غزليات عراقي و سعدي و حافظ درآمد و نوعي ممتاز و قسمتي مخصوص از شعر گرديد؛ و از آن تاريخ قسمت نسيب و تشبيب قصايد را براي امتياز به نام تغزل خواندند. در نوع غزل از نظر معني و مضمون نيز به مرور ايام تحول بزرگ روي داد. به اين جهت که شعراي قصيده سراي قديم، بيشتر توجهشان به مدح سلاطين و وزراء و رجال بزرگ عهد خود بود و در غزلهاي تشبيب قصيده، از حدود معاني عشقي و وصفي بيرون نمي رفتند.

اما از آن تاريخ که معاني عالي اخلاقي و مضامين دلپذير حکمت و عرفان داخل شعر فارسي گرديد، انواع شعر مخصوصاً نوع غزل از صورت محدود سابق بيرون آمد و با افکار و معاني بلند اخلاقي و عرفاني بياميخت؛ و بهترين وسيله براي پروراندن معاني عالي حکمت و معرفت گرديد. اصطلاحاتي که از مي و معشوق و ميخانه و پير مي فروش و مغ و مغبچه و خط و خال و چشم و زلف در غزليات باقي ماند، در بيان معاني عاليتري غير از آنچه هوسبازان کوته بين توهم کرده اند بکار رفت.

حسن تخلص در غزل

صنعت حسن تخلص چنانکه پيش دانستيم، بيشتر در نوع قصيده معمول است، و گاه باشد که آنرا در غزل نيز بکار برند. اما به اين طريق که در ابيات آخر غزل گريز به مدح کرده، يکي دو بيت در ستايش ممدوح بگويند و غزل را به دعاي او يا بيت غزلي ديگر ختم کنند؛ بطوري که گاهي مديحه در حکم جمله معترضه باشد. مثال غزل از حافظ:

ياري اندر کس نمي بينيم ياران را چه شد؟

دوستي کي آخر آمد، دوستداران را چه شد؟

آب حيوان تيره گون شد، خضر فرخ پي کجاست؟

خون چکيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟

کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد؟ ياران را چه شد؟

لعلي از کان مروت بر نيامد سالهاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد؟

شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار

مهرباني کي سر آمد؟ شهر ياران را چه شد؟

گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند

کس به ميدان درنمي آيد، سواران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست

عندليبان را چه پيش آمد؟ هزاران را چه شد؟

زهره سازي خوش نمي سازد، مگر عودش بسوخت؟

کس ندارد ذوق مستي، ميگساران را چه شد؟

حافظ، اسرار الهي کس نميداند، خموش

از که مي پرسي که دور روزگاران را چه شد؟

قطعه

نوع ابياتي است بر يک وزن و قافيت، بدون مطلع مصرع، که از اول تا آخر همه مربوط به يکديگر، راجع به يک موضوع اخلاقي و حکايت شيرين يا مدح و هجو و تهنيت و تعزيت و امثال آن باشد. حداقل قطعه دو بيت و حداکثر معمول متداول پانزده يا شانزده بيت باشد. وليکن بر حسب ضرورت تا حدود چهل يا پنجاه بيت و بيشتر از آن نيز گفته اند. در اين صورت فرق آن با قصيده همان است که قطعه داراي مطلع مصرع نيست؛ يعني قافيه را از آخر بيت اول آغاز کرده و در مصراع اول نياورده اند. اما در قصيده شرط است که داراي مطلع مصرع باشد. کلمه قطعه (با کسر قاف) به معني يک پاره از هر چيزي است؛ و چون اين نوع شعر شبيه پاره اي از ابيات اواسط قصيده است، آنرا قطعه ناميده اند. شعر از ابن يمين:

نشنيده اي که زير چناري کدو بني

بررست و بردويد بر او بر، به روز بيست؟

پرسيد از آن چنار که تو چند روزه اي؟

گفتا چنار سال مرا بيشتر ز سي ست

خنديد پس بدو که من از تو به بيست روز

برتر شدم، بگوي که اين کاهليت چيست؟

او را چنار گفت که: امروزه، اي کدو

با تو مرا هنوز نه هنگام داوري ست

 

 

 

شاعران

 

نثر نويسان

 

 

 

صبا

در ميان شعراي دربار فتحعلي شاه، از همه بنامتر، فتحعلي خان کاشاني متخلص به صباست. او پسر آقا محمد از خانواده هاي قديمي کاشان است. اکثر افراد اين خانواده خدمات دولتي داشته اند. جد اعلاي وي اصلا دنبلي (امراي دنبلي مدتها در آذربايجان، در حدود خوي و مراغه، حکومت و امارت داشته اند) بود که در پايان روزگار پادشاهي کريم خان زند از آنجا به عراق افتاد و در شهر کاشان اقامت گزيد. فتحعلي خان در کاشان بدنيا آمد (تاريخ ولادت او بدرستي معلوم نيست و با استدلالي که ملک الشعراي بهار در مقدمه خود بر کتاب گلشن صبا کرده، گويا او در سنين 1179 ه. ق. اتفاق افتاده) و در آنجا بزرگ شد. در جواني به آقا فتحعلي شهرت داشت و از شاگردان حاجي سليمان بيگ صباحي بيدگلي بود.

فتحعلي خان ابتدا از مداحان لطفعلي خان، قهرمان زند، بوده و از قرار معلوم ديواني در مدح اين شاهزاده دلير و بيباک داشته که بعد از واقعه قتل برادر از ترس جان آن را فروشسته است. وي به گناه داشتن چنين ديواني مدتها مغضوب و متواري و دربدر بوده، تا در ايامي که بابا خان ( فتحعلي شاه بعدي ) به لقب جهانباني ملقب شد و از طرف آغا محمد خان به فرمانروايي فارس رسيد، به او نزديک شده است. بابا خان نيز، که خود شاعر و با سواد و طبعا مرد ملايمي بود، به تربيت و نگاهداري او پرداخته است.

از مدايح صبا درباره لطفعلي خان قصيده مفصلي است که بعد از قتل پدرش جعفرخان و جلوس صيد مراد خان به جاي او، سروده و در آن از لطفعلي خان دعوت کرده که از بوشهر به شيراز آيد و دست دشمنان را از سلطنت کوتاه کند.

چند بيت از آن قصيده که به سبک و وزن قصيده انوري ساخته شده چنين است:

جانب بندر بوشهر شو اي پيک شمال                        به بر شاه فريدون فر خورشيد خصال

خسرو ملک ستان لطفعلي خان که بود                     ياورش لطف علي ، يار خداي متعال

بعد تقبيل حريم حرمش خون بگري                          بعد تعطير غبار قدمش زار بنال

فتحعلي خان در سال 1211 ه. ق. به تهران آمد و در جشن جلوس فتحعلي شاه ( 1212 ه. ق.) قصيده غرائي خواند که پسند شاه افتاد و هر روز کارش بالا گرفت تا لقب ملک الشعرايي يافت و عنوان خان و منصب احتساب الممالکي گرفت. چند سالي هم حکومت قم و کاشان را داشت، و بعد از حکومت دست کشيد و در التزام رکاب بود، و زماني هم به کليد داري آستانه قم منصوب شد.

در اواخر سال 1223 ه. ق. بيماري و خشکسالي در قم افتاد و صبا با اجازه و فرمان شاه به تهران آمد. او از طرف شاه يک سفر به آذربايجان و يک سفر به ترکستان ماموريت يافت و در سال 1228 ه. ق. که شاه براي شرکت در جبهه جنگ ايران و روس عازم آذربايجان شد، صبا همراه وي بود، ولي در چند فرسنگي زنجان بيمار شد و به تهران مراجعت کرد. در همين سفر بود که هنگام مراجعت، از شاه دستور يافت تا کتابي در بحر تقارب ( به وزن شاهنامه فردوسي ) به نام شاهنشاه نامه به نظم در آورد و صبا آن را در مدت سه سال در چهل هزار بيت ( تعداد ابيات شاهنشاه نامه چاپي از 33 هزار تجاوز نمي کند ) به اتمام رسانيد و چهل هزار مثقال طلا صله گرفت.

در سال 1233 ه. ق. قحطي عظيمي در خراسان افتاد و صبا به سرپرستي هيئتي براي دادن اعانه، مامور خراسان شد و در سرماي سخت زمستان با زحمات و صدمات زياد به آنجا رسيد و وجوه و اعانه را بين نيازمندان تقسيم و به تهران مراجعت کرد.

صبا پس از اين مسافرت با سمت پيشخدمت و نديم خاص و عنوان ملک الشعراء در دربار فتحعلي شاه بود، تا اينکه در سال 1238 ه. ق. پس از شصت يا پنجاه و نه سال عمر، در تهران درگذشت.

 

شعر صبا

ملک الشعراي صبا در ادبيات فارسي تبحر، و به لغت عرب احاطه کافي داشت. وي اشعار زيادي از غزل و مثنوي و رباعي و ترجيع بند، سروده، اما هنر بزرگ او قصيده سرايي است. او در اين فن، در عين پيروي از انوري، داراي سبک و شيوه خاصي است که بعدا قاآني و اديب الممالک فراهاني و بسياري از شعراي قرن سيزدهم، از آن سبک و شيوه تقليد کرده اند. صبا صنايع لفظي و معنوي را به دقت رعايت مي کند، حتي لغات و اصطلاحات نامانوس و نامتجانس را در چکامه هاي خود با مهارت زياد به کار مي برد.

ديوانش ده تا پانزده هزار بيت است. غير از شاهنشاه نامه که از آن جداگانه صحبت مي داريم، مثنوي به نام خداوندنامه در بيان معجزات پيغمبر اسلام و جنگها و دليريهاي علي، اميرالمومنين، و دو رساله منظوم بنام عبرتنامه به تقليد تحفة العراقين خاقاني و گلشن صبا در اندرز به فرزند خود ( محمد حسين ملک الشعراء، متخلص به عندليب) دارد. گلشن صبا از جمله بهترين اشعار صباست. اين اشعار به پيروي از سبک سعدي و بي اندازه پخته و ساده و روان سروده شده است.

شاهنشاهنامه

بزرگترين مثنوي صبا شاهنشاهنامه است، و آن داستان حماسي است به روال شاهنامه فردوسي و به همان وزن، در ستايش و ذکر وقايع پادشاهي فتحعلي شاه و مآثر آغا محمد خان و پدران آنان و جنگها و فتوحات عباس ميرزا با سپاهان روس و اندرزها و مطالب ديگر.

اين داستان را معاصران بسيار ستوده اند، فردوسي شاهنامه را در مدت سي سال به پايان برد و اين استاد هفتاد هزار بيت را شش سال سرود. اما " در هفتاد هزار بيت، از مناقب آل رسول که بگذري، در اسلوب شاعري، الفاظ مغلق مشکل را، که فقط خواص و اهل علم و ادب و لغت از آن محظوظ مي شوند و اغلب اشعارش شامل آنهاست، از آن پيروي کني، هفت بيت که مثل يکي از سي هزار بيت شاهنامه باشد، نيست...(به نقل از مجله يادگار، سال 5 شماره هاي 1 و 2)".

نمونه اي از گلشن صبا: موبد سالخورده

شنيدم يکي موبد سالخورد                در آن دم که روشنروان مي سپرد

تن پاکش از تابش آفتاب                    چو موم اندر آتش، چو شکر در آب

يکي گفتش: اي پير ديرينه روز            تن از تابش آفتاب به سوز

نبستي چرا در سراي سپنج              سپنجي سرايي پي دفع رنج؟

بناليد و گفتا: در اين روز کم                گر آسايش از سايه نبود چه غم

بزرگان چنين از جهان رسته اند           نه چون ما دل اندر جهان بسته اند

چو صاحبدلي بر جهان دل منه            به بيهوده گل بر سر گل منه

 

وصال

مورخان ادبيات ايران، ميرزا شفيع شيرازي، معروف به ميرزا کوچک و متخلص به " وصال " را نيز يکي از بزرگترين شعراي عهد فتحعلي شاه و نوه اش محمد شاه(پسر عباس ميرزا) مي شمارند.

وصال در زمان سلطنت کريم خان زند، به سال 1192 يا 1193 ( و به روايتي 1197 ه. ق. ) در يک خانواده محترم شيراز از پدري به نام محمد اسماعيل پا به عرصه وجود نهاد و علوم متداول زمان خود را نزد دانشمندان عصر، از جمله ميرزا ابوالقاسم سکوت، از عرفاي نامي فرا گرفت و نوشتن انواع خط را آموخت؛ و در سايه استعداد ادبي و خط خوب و آواز خوش به محافل انس راه يافت و نخستين اشعار خود را با تخلص " مهجور " تنظيم کرد.

هنگامي که فتحعلي شاه براي بازديد خطه فارس به شيراز رفت، مکارم و فضايل وصال را شنيد و وي را به حضور طلبيد. وصال قرآني را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهيب و تجليد آن هنرمندي بسيار به کار برده بود، به شاه تقديم کرد و قصيده اي نيز خواند که چند بيت آن چنين است:

اي ملک جم، ببال که شاه عجم رسيد                       داراي افسر کي و اورنگ جم رسيد

باغ نشاط را خطر مهرگان گذشت                              روز اميد را نفس صبحدم رسيد

اي پارس، گر چه سايه شه داشت خرمت           خوش باش خوش که سايه يزدانت هم رسيد

گويند شاه وصال را به اسراف در کسب کمال ستود و دوهزار تومان صله داد و ساليانه مبلغي نقد و مقداري جنس مستمري براي وي تعيين کرد.

وصال مردي مهربان، خوش محضر و درويش بوده و در ميان اهل عرفان و ادب دوستان بسيار داشته و به خصوص با قاآني طرح روابط نزديک ريخته است و اوقاتي را که قاآني در شيراز بوده است غالبا با هم گذرانده اند. در اواخر عمر نابينا شد و در سال 1262 ه. ق. زمان سلطنت محمد شاه قاجار، به سن 69 سالگي در شيراز درگذشت.

وصال " اطواق الذهب " زمخشري را به فارسي برگردانده و رسالاتي نيز به نظم و نثر در حکمت، کلام، موسيقي، عروض و تفسير احاديث تاليف کرده و نيز کتابي به نام " صبح وصال " به طرز " گلستان " نوشته است.

 ديوان وصال در مجلد بزرگي در تهران چاپ سنگي شده و مشتمل است بر مدايح و مراثي و مثنويها و غزلها و آثار ديگر او.

شعر وصال

وصال در فنون شعر استاد بوده و در عين تقليد از پيشينيان، صفات اصلي بهترين نمونه هاي شعر کلاسيک را حفظ کرده است. او مثنوي " بزم وصال " را در بحر تقارب ساخت و داستان " شيرين و فرهاد " وحشي بافقي را که ناتمام بود، به قدري خوب و استادانه به پايان رساند که هر منتقد دقيق در تشخيص و بيان تفاوت آغاز و انجام داستان، دچار اشکال مي شود. استقبال هاي زيبا و فراوان وي از غزليات سعدي نيز همه به دقت و اصابت نظر ممتازند.

وصال شاعري است مداح و قصيده سرا و داراي همه صفات يک شاعر درباري. او فتحعلي شاه و محمد شاه و شجاع السلطنه و فرمانفرما و چند تن از بزرگان فارس را مدح گفته است و ديوانش به قول خود او " انباشته از مدح بزرگان است". با اين همه او نيز مانند سلف خود، سيد محمد سحاب ،بيهودگي شاعري درباري را دريافته بوده و از پيشه اي که در پيش گرفته بود رنج مي برده است:

کس نيست که گويد به من اي بيهده گفتار             اي زشت به گفتار و به کردار و به رفتار

اين پيشه کدام است که در پيش گرفتي                    بر ديده دل نشتر و در پاي خرد خار

گشتي ادب آموز و بدين گونه سپهروز                  گشتي سخن آرا و بدين گونه شدي خوار

چندانکه ترا کاست هنر بيش فزوديش                    اي بــر هــمــه خواري هنرمند سزاوار

مقدار هنر را بفزودي تــو بــه مــقـــدور                   او بيش ز مقدور ترا کاست ز مقدار

از قد چه کشيدي که بداديش چنين خم                  وز ديده جه ديدي که بکرديش چنين تار؟

ديوان تو انــبــاشـتـه از مـــدح بــزرگان                   در کيسه نه درهم بودت هيچ نه دينار

زين پيش گروهي پي اين کار برفتـند                 سود همه ز اين پيشه و نفع همه ز اين کار

شايسته تري کس نه چو ايشان به بر شاه              بايسته تري کس نه چو اين قوم به دربار

امروز چو بازار ادب سرد ببيني                         آخر به چه رو گرم بتازي تو به بازار؟

انديشه هاي نو و مضامين بکر يا آزمايشهاي مستقل لفظي در ديوان او نمي يابيم و هر چه دارد انعکاس ماهرانه و استادانه اي از سخن شعراي بزرگ گذشته است و بس. با اين وصف خواندن اشعار او لذت هنري بزرگي در خواننده ايجاد مي کند و هر سطر از اشعارش، بيتي از شعر استادان کهن را به خاطر مي آورد.

 

محمود خان ملک الشعراء

محمود خان فرزند محمد حسين خان عندليب و نوادهً فتحعلي خان ملک الشعراء صباست. وي اصلش از کاشان است ولي پدرانش در زمان زنديان از آذربايجان به عراق انتقال يافته اند.   مــحـــمــود خـــان بسال 1228 ه. ق. در تهران به جهان آمد. علوم زمان خود را نزد عم دانشمند خويش محمد قاسم خان فروغ آموخت. وي در اواخر سلطنت محمد شاه قاجار، قصيده اي در مدح حاجي ميرزا آقاسي ساخته نزد او معرفي شد و به پيشکاري الله قلي خان ايلخاني، حاکم بروجرد و لرستان که دختر زاده فتحعلي شاه و پسر زن حاجي ميرزا آقاسي بود، منصوب گرديد.

الله قلي خان مردي مغرور، تند خو و بدکار بود، ولي دستي بخشنده داشت و در بروجرد اسب و اسلحه مي خريد و سران الوار را به خود دلگرم مي ساخت و به احکام مرکز چندان اعتنايي نمي کرد. محمود خان در اين ماموريت با او نساخت و مردم را از پرداخت ماليات منع کرد و توسط ميرزا محمد تقي سپهر که با وي قرابت سببي داشت، گزارشهايي راست يا دروغ به صدراعظم داد و مدعي شد که وي داعيه پادشاهي در سر دارد. شاهزاده عزت النسا خانم، مادر ايلخاني، به پسر نوشت که در کار خود هشيار باشد. ايلخاني در صدد آزار محمود خان برآمد و او نيمشب از بروجرد گريخت و پس از مدتي تحصن در قم خود را به تهران رسانيد. 

ديري نگذشت که محمد شاه درگذشت و عده اي به مخالفت حاجي ميرزا آقاسي برخاستند و محمودخان چندي از کار برکنار ماند.

در سلطنت ناصرالدين شاه، محمودخان دوبار به دربار راه يافت و لقب ملک الشعرايي را که پدر و جدش نيز داشتند، گرفت و مورد توجه و احترام پادشاه جوان ايران و ميرزا آقا خان نوري، صدراعظم، وزرا و شاهزادگان گرديد. او در اين مرحله از عمر فراغتي يافت و به مطالعه پرداخت و در نقاشي و پيکر تراشي و منبت کاري و تحرير انواع خط تمرين و ممارست کرد و در همه اين رشته هاي هنري پيش رفت. تابلوهاي او هم اکنون با زير نويس " بنده آستان محمود " در موزه سلطنتي کاخ گلستان موجود است.

محمود خان به سال 1311 ه. ق.( دو سال پيش از کشته شدن ناصرالدين شاه ) در تهران درگذشت.

ديوانش، که در سال 1339 شمسي در تهران چاپ و به ضميمه سال بيست و سوم مجله ارمغان منتشر شده و ناشر آن را " ديوان کامل و جامع " شاعر مي داند، حاوي 58 قصيده و قطعه و چند شعر پراکنده و ناتمام و 14 بند مرثيه به سبک 12 بند محتشم کاشاني؛ و کلاً در حدود 2600 بيت است که گويا شاعر خود در پايان عمر آنها را برگزيده است و اين مقدار شعر اندک که از او باقي مانده همه روان و دلپذير است.  

سروش

ميرزا محمد علي، فرزند قنبر علي سدهي اصفهاني، در سال 1228 ه. ق. به دنيا آمد. از طفوليت عشق و علاقه وافري به شعر و شاعري داشت. تحصيلات خود را در اصفهان کرد و بر آن شد که در عرصه ادبيات قريحه آزمايي کند. او هم مانند ساير شعراي عهد خود با سرودن عصايد در مدح حکام و بزرگان محلي دست به کار زد ولي در اين کار توفيق نيافت و از عنايت ممدوحان بهره نيافت. پس بر آن شد که به سياحت پردازد و استعداد ادبي خود را به جاي ديگر بيازمايد.

بيست و نه ساله بود که اصفهان را ترک کرد، چندي در قم و کاشان بسر برد و عاقبت پس از سه سال به تبريز آمد و در آنجا اقامت گزيد. در اين شهر بخت با وي ياري کرد و قهرمان ميرزا و محسن ميرزا، از شاهزادگان قاجاريه، به حمايت از او برخاستند تا به خدمت وليعهد رسيد و قصيده هاي باشکوه و مبالغه آميزي که در اعياد تقديم مي داشت پسند خاطر وليعهد افتاد و او به صلات و عطايا سروش را بنواخت و چند سالي به خوشي و آسايش در شهر تبريز زندگي کرد.

در سال 1264 ه. ق.، چون محمد شاه درگذشت، سروش در التزام رکاب ناصرالدين شاه به تهران آمد و جزو خدام خاص دربار شد و صلات فراوان از شاه گرفت؛ و صاحب جاه و مال شد و پس از فوت قاآني، شاعر مقدم دربار شد و از شاه خطاب " خان " و لقب " شمس الشعرا " گرفت. سالها با سمت شاعر رسمي دربار به آسايش گذراند تا به سال 1285 ه. ق.، در 57 سالگي در تهران درگذشت.

آثار سروش عبارت است از قصايد و فتحنامه ها و مثنويها ( ارديبهشت نامه، ساقي نامه، الهي نامه ) و کتابي به نام شمس المناقب، حاوي قصايد در مدح و منقبت رسول اکرم و خاندان نبوت و شصت بند مرثيه و نيز مثنوي به نام روضةالانوار در ذکر واقعه کربلا و ديواني به نام زينةالمدايح. ولي ديوان کامل او جمع آوري و چاپ نشده بود، اخيرا در سال 40-1339 با مقدمه جلال الدين همائي و به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب، با حواشي و فرهنگ لغات، در دو جلد چاپ و منتشر شده است.

شعر سروش

سروش از پيروان مکتب قديم است و قصايد او تقليد استادانه اي است از قصايد انوري، امير معزي و فرخي سيستاني. مي کوشد در اشعار خود مضامين و تشبيهات اصيلتر و جسورانه تري به کار برد و اين ميل و رغبت غالبا او را به تکلف مفرط و گاهي به ابتذال مي کشاند، ولي به هر حال قادر است فکر خود را صريح و روشن و با قدرت و مهارت آشکار سازد. سربيتهاي قصايد او بسيار زيبا و نفيس و با وجود تصنع و تکلف زياد، کاملا شاعرانه و هنرمندانه است.

ابيات ذيل که از يک قصيده او در اقتفاي قصيده فرخي، گرفته شده، بهترين نمونه صنعت شعري اوست:

دو ابر بانگزن گشت از دو سوي آسمان پيدا      به هم ناگاه پيوستند و بر شد از دو سو غوغا

چو پيوستند با هم، بانگ هيجا از دو سو بر شد        سوي هم تاختن کردند گفتي از پي هيجا

الا اي ابر کوشنده که بي کيني خروشنده          چرا بي کين خروشي گر نه اي کاليوه و شيدا

ز گرد تيره ات خورشيد روشن رخ برون تابد          چنان کز گرد لشکر شهسوار دلدل شهبا

سروش در اشعار خود اشاراتي به وقايع زمان کرده که از آن جمله است قصيده بسيار مشهور او در مدح ناصرالدين شاه و قتل خان خيوه ( خوارزمشاه ):

افسر خوارزمشه که سود به کيوان                               با سروش آمد بدين مبارک ايوان

از پي کوشش کشيده بود سپاهي                                 بيش ز برگ درخت و ريگ بيابان

لشکر خسرو بتاخت بر زبر تل                                  آخته شمشير همچو برق درخشان

تاج و کمربند خويش و کيش فدا ساخت                         تا که ز شمشير هندويي ببرد جان

کشتند او را و لشکرش بشکستند                                  لشکر شاهنشه مـظـفـر ايـران

يک سر خس در همه سر خس نيابي                             ناشده از خونشان چو لاله نعمان

 

قاآني

همچنايکه وصال يکي از بهترين شعراي دربار فتحعلي شاه شمرده مي شود، در عهد محمد شاه و جانشين او ناصرالدين شاه نيز شاعر قصيده سراي ديگري برخاست که در مدت زندگي کوتاه 47 ساله خود شهرت و آوازه بسيار يافت.

ميرزا حبيب الله شيرازي، متخلص به " قاآني "، روز 29 شعبان از سال 1223 ه. ق.، در شيراز متولد شد. پدرش، ميرزا محمد علي گلشن، اصلا از طايفه زنگنه بود که در شيراز بدنيا آمده و همانجا پرورش يافته بود. گلشن نيز شعر مي سرود و به قافيه پردازي معروف بود.

قاآني در هفت سالگي به مکتب رفت و يازده ساله بود که پدرش را از دست داد. و با خانواده خود به فقر و تنگدستي افتاد.

شاعر در ترجمه حالي که از خود نوشته گويد: " از نعيم دنيا جز فرش حصير و قرص خميري هيچ نداشتم. احتياجم بر آن داشت که خود پدر خويش شده راهي پيش گيرم. طريق اسلاف شايسته ديدم. بي تشويق و تحريک احدي به مدرسه بابله، که يکي از مدارس شيراز است، رفته حجره گرفته و به درس و مشق مشغول شدم. از آنجا که طبعي موزون داشتم، به يک دو قصيده فرمانرواي فارس را بستودم، مرسوم قليلي، که قوت لايموت شود، مقرر داشت. به همان قناعت کردم و در تحصيل علوم چنان در آن سن همت را گرم جولان کرده که به سالي دو بر اقران پيشي گرفتم، به نوعي که هر کس مي ديد شگفتيها مي کرد و با آنکه منظرم زشت بود، در نظر همه زيبا شدم".

قاآني چند سال هم در اصفهان به تحصيل رياضي و معارف اسلامي گذراند و بعد به شيراز بازگشت و به تدريس عروض و شرح ديوان خاقاني و انوري پرداخت، تا آنکه در سال 1239 ه. ق. شاهزاده حسنعلي ميرزا، شجاع السلطنه فرزند فتحعلي شاه، به شيراز آمد و در تربيت وي اقدام کرد و انواع ملاطفت و مهرباني به جاي آورد.

در اواخر همان سال شاهزاده حسنعلي ميرزا از طرف پدر فرمانفرماي خراسان شد و قاآني را به همراه برد. شاعر در مشهد تحت حمايت و تربيت آن شاهزاده به تحصيل رياضي و حساب مشغول شد و بنا به ميل و اراده او تخلص خود را، که تا آن زمان « حبيب » بود، به قاآني( به نام اکتاي قاآن فرزند شاهزاده حسنعلي ميرزا ) تبديل کرد.

قاآني در خراسـان رغبـت بيشتـر به شعـر و شاعري پـيدا کرد و چون گـشايشي در کارش پيدا شده، و بـه گـفـتـه خود « بختش قوي، کيسه اش فربه، خواسته اش زياد، سيم و زرش از قطمير به قنطار و دراهم و دينارش از آحاد به الوف » رسيده بود، مبالغ زيادي براي گرد آوردن دواوين استادان قديم صرف کرد و کتب بسيار از ادبي و غير ادبي فراهم آورد و به تعليم و تعلم مشغول شد.

بدين سان شاعر مدتي در خدمت و منادمت حسنعلي ميرزا، فرمانفرماي خراسان به سر برد تا آنکه در سال 1242 ه.ق. حکومت کرمان و يزد به شاهزاده مزبور تفويض شد و او با همان لشکر خراساني، که ملازمش بود، به محل ماموريت خود عزيمت کرد. ظاهرا در اين سفر قاآني نيز همراه وي به يزد و کرمان رفته، ولي ما بدرستي نمي دانيم که کي از آنجا بيرون آمده و در چه سالهايي « رشت و گيلان و مازندارن و آذربايجان را گشته و از هر علمي که رواج داشته تحصيل کرده است ». چنين به نظر مي رسد که در سال 1246 ه. ق.، که شجاع السلطنه بي اجازه دولت از کرمان به يزد تاخته؛ و شاهزاده عباس ميرزا به فرمان شاه وي را تحت الحفظ به تهران فرستاده است، قاآني، که حامي و سرپرست خود را از دست داده بود، به اين مسافرتها پرداخته و در همين اوقات نيز به دربار فتحعلي شاه معرفي شده و صله و مستمري و عنوان مجتهدالشعرايي يافته است.

هر چه هست در سال 1248 ه. ق. که شاهزاده عباس ميرزا، نايب السلطنه، ترکمانان سالور را سرکوب و قلعه سرخس را فتح کرده، قاآني را دوباره در شهر مشهد مي بينيم و در زمستان آن سال که « از شدت مجاعه هر دينداري پي ديناري ترک دين گفتي، توشه حلال و گوشه مناسب حال » داشته است.

قاآني در سال 1251 ه. ق.، که محمد شاه بر تخت نشست، به تهران آمد و به حلقه شاعران دربار پيوست و از شاه لقب « حسان العجم » يافت و در سال 1253 ه. ق.، که محمد شاه براي فتح غوريان و قندهار حرکت کرد، ملتزم رکاب بود ولي چون موکب شاه به بسطام رسيد، بيمار شد و با اجازه شاه به تهران بازگشت و پس از مراجعت شاه از جنگ افغانستان، قصيده مفصلي سرود که در آن از دليري و پيروزي ايرانيان و حسن سلوک محمد شاه با اسيران افغاني، از کارشکنيهاي مستر مکنيل، سفير انگليس، و اشغال سواحل جنوبي ايران از طرف کشتيهاي جنگي انگلستان و تهديد به اعلان جنگ، سخن رانده بود.

قاآني در سال 1256 ه. ق. که سي و چهار سال داشت، در تهران همسر اختيار کرد ولي « يارش مارشد » و شاعر او را از نظر انداخت و « همنفسي نو » برگزيد؛ اما همسر تازه هم با وي يکدل و مهربان نشد و عاقبت آن دو « حليله غير جليله » آتش در خانه اش زدند و روزگار بر شاعر شوريده و عشرت طلب سياه کردند.

ظاهرا در سال 1259 ه. ق. بود که به قصد اقامت دايم به شيراز بازگشت و پس از سالهاي دراز دوري از وطن، با دوستان ديرين تجديد ديدار کرد و چندي بعد باز به تهران آمد؛ و باز به شيراز رفت و در اين مسافرتها همشهريان او ابتدا مقدمش را گرامي داشتند و مخصوصا در زمان حکمراني صاحب اختيار، سخت در راحت و آسايش بود.

اما رفته رفته جمعي از ادباي شيراز به آزارش پرداختند و صاحب اختيار هم از فارس تغيير ماموريت يافت و جانشين او معتمدالدوله منوچهرخان گرجي که از شعر و ادب بهره اي نداشت، در پرداخت مرسوم او تعليل ورزيد تا جايي که از اين زندگاني بي حاصل به تنگ آمده در سال 1262 ه. ق.( سال فوت ميرزا شفيع وصال ) با حالي پريشان به تهران آمد و پس از چندي با شاهزاده دانشمند و ادب دوست، عليقلي ميرزا اعتضادالسلطنه، وزير علوم آشنا شد و از بخششها و عطاياي وي بهره مند گرديد و به وسيله او به مهد عليا، مادر ناصرالدين شاه، معرفي شد و بعد به خود شاه، که تازه جلوس کرده و از زمان ولايتعهدي خود او را مي شناخت، راه يافت و شاعر رسمي دربار شد و از آن پس به طور دايم در تهران رحل اقامت افکند و خانواده خود را نيز به تهران آورد و به تربيت فرزندش، ميرزا محمد حسن پرداخت.

شاعر در سال 1270 به بيماري ماليخوليا و پريشان گويي مبتلا شد و روز چهارشنبه پنجم شعبان همان سال درگذشت.

ديوان قاآني به کرات در تهران و تبريز و هندوستان چاپ شده. ابتدا منتخبي از اشعار وي در زمان حيات شاعر در هندوستان طبع و زا آن پس هر چند سال يکبار در نقاط مختلف ايران و هند به صورتي کاملتر چاپ شده و شعرهايي که در گوشه و کنار در دست مردم پراکنده بود، بر آن افزوده شده است. نخستين چاپ مضبوط و صحيح و پاکيزه ديوان قاآني در سال 1274 ه. ق. چهار سال پس از مرگ وي در تهران به انجام رسيد. متصدي چاپ جلال الدوله، يکي از شاهزادگان قاجار بود که خود نيز طبع شعر داشت و غزل را خوب مي سرود و « جلال » تخلص مي کرد و به گفته خود با قاآني « آميزش علمي و ادبي فزونتر از قرابت و پيوند نسبي » داشت. اين شاهزاده « پروردگان خيال او را، که چون کواکب بنات پراکنده و پريشان بوده، چون نجم ثريا جمع و به سامان آورده.... و به اندازه دانش خويش تصحيفات کتاب را پيراسته... و لغاتي را که دور از طباع عامه خلق بوده در حاشيه کتاب جهت آساني ترجمه کرده » و به خط ميرزا محمد رضا کلهر، يکي از بزرگترين استادان خط آن زمان، به چاپ رسانده است.

اين نسخه کاملترين ديوان قاآني و داراي در حدود 21 تا 22 هزار بيت است و مسلما مقدار زيادي از اشعار او گردآوري نشده است.

شعر قاآني

ملک الشعرا بهار درباره قاآني و شعر او گويد « از آن پس که پيروي مکتب صبا را پذيرفته و در اين معني زير بار نفوذ زمانه رفته بود، شروع به تتبع در طرز متقدمان کرد و از غالب اساتيد قديم تقليد نمود و عاقبت سبکي خاص که از آن پس به سبک قاآني شهرت يافت، برگزيد و بالجمله مکتبي از براي خود برگشود که تا ديري شعراي تهران و ولايات ايران به تقليد او شعر مي گفتند ». اما حقيقت آنکه قاآني هرگز صاحب سبک خاص و مکتب مستقلي در شعر نبوده الا آنکه به رواني و شيريني بيان، که در اين هنر مسلم است، از معاصران خود ممتاز است. به قول مولف شعر العجم شاعري او شاعري تازه نيست، بلکه خواب فراموش شده هفتصد ساله را گويي به ياد آورده است.

ترجمه نويسان قاآني از حضور ذهن و رواني طبع وي سخنها گفته و شواهدي آورده اند که غالب اشعار خود را بالبداهه و مرتجلا يا در حال مستي و سرخوشي و لااقل در فرصت کم و بدون حک و اصلاح و موشکافي کافي و پيرايش از عيوب و عرضه بر ناقدان سخن شناسي مي سروده است. محصول اين بديهه گوييها قصايد باشکوه و پرطنطنه اي است که غالبا آنها " کلام فارغ " از آب درآمده است.

اين قصايد مطنطن و مدبدب که در مدح محمد شاه و ناصرالدين شاه و بزرگان آن عهد سروده شده و ديوان قطور آن را تشکيل مي دهد، از نظر ادبي شايسته بحث و بررسي زياد نيستند.  اما ابيات اوليه آنها رنگ هنري خاصي دارد و غالبا مناظر بديع و شگرفي را که مستقيما از زندگاني گرفته شده است، با قلمي قادر تصوير و رنگ آميزي ميکند.

زبان قاآني غني و شيوا است. او تسلط بي نظيري بر الفاظ دارد. کلمات را فخيم و فاخر انتخاب مي کند و در نشاندن هر کلمه به جاي خود توانايي و چيره دستي عجيبي نشان مي دهد و در اين کار، يعني ربودن و بکار بستن کلمات، هيچ شاعر فارسي زبان به پاي او نمي رسد.

قاآني قدر سيم و زر را خوب مي دانست و در قصيده اي آن را چنين توصيف مي کند:

اي سيم ندانم تو به اقبال که زادي؟                             کز مهر تو فرزند کشد کينه مادر

بي ياد تو زاهد نکند روي به محراب                           بي مهر تو واعظ ننهد پاي به منبر

شوخي که به ديهيم شهان ننگرد از کبر                        پيش تو سجود آرد و بر خاک نهد سر

پريشان

رکاکت و پرده دري در بيان مطالب، اثر او کتاب پريشان را نيز که به تقليد ناشيانه اي از گلستان سعدي، ضايع کرده و از قدر و اعتبار آن به مقدار زيادي کاسته است. کتاب پريشان که به خواهش « يکي از بزرگان » و به نام محمد شاه قاجار تاليف شده و در بيستم رجب سال 1252 ه. ق. به پايان رسيده است، عبارت است از 121 حکايت متنوع بزرگ و کوچک و به قول خود مولف « جد و هزلي چند درهم ريخته و برخي نظم و نثر به هم آميخته » که با فصلي در نصيحت ابناي ملوک خاتمه مي يابد.

اينک حکايتي از پريشان قاآني:

سالي ياد دارم که در شيراز چنان زلزله عظيمي اتفاق افتاد که قصر توانگران از بخت هنروران فرسوده تر شد و روي مجاوران از موي مسافران غبارآلوده تر، هر سقفي آستان شد و هر آستاني آسمان.

صحن فلک شد سياه بس که ز غبرا                           گرد به گردون گرد گرد بر آمد

گشت هوا ز مهرير بس که ز هر سو                           از جگر گرم آه سرد بر آمد

قضا را پس از هفته اي که خاک عمارتها شکافتند، پيمانه شرابي چون پيمان عاشقان و ايمان صادقان در زير گل درست يافتند.

مر آن خداي که پيمانه را نگه دارد                         به زير خاک، چو پيمان اهل عشق، درست

ز روي صدق دلا گر به کام شير روي                     به رهروان طريقت قسم که حافظ تست

 

صفا

محمد حسين صفاي اصفهاني در سال 1269 ه.ق. در شهر فريدون متولد شد. در اوايل جواني به تهران آمد و هنوز بيش از بيست سال نداشت که به تصوف و عرفان گراييد و ظاهراً به سالي که ميرزا محمدرضا مستشارالملک، وزير خراسان (که بعدها ملقب به مؤتمن السلطنه شد)، براي انجام دادن کارهاي دولتي به تهران آمده بود، با وي آشنا شد و همراه او به مشهد رفت.

صفا در مشهد غالباً در سراي مؤتمن السلطنه مي زيست و کسي را به خود راه نمي داد و با کسي (جز چند تن که يکي از آنها اديب نيشابوري بود) آميزش نداشت.

در سال 1309 ه.ق. مؤتمن السلطنه درگذشت و وزارت خراسان به ميرزا علي محمد مؤتمن السلطنه، فرزند ارشد وي، رسيد. او نيز، چون پدر، صفا را گرامي ميداشت و درباره او احسان فراوان مي کرد.  چنانکه نزديک سراي خود خانه اي براي او خريد و اسباب زندگيش را فراهم ساخت و هنگامي که از وزارت خراسان معزول و روانه تهران شد، او را به پسر عم خود ميرزا حسين خان معروف به ابا خان سپرد.

صفا سالهاي دراز همچنان گوشه نشين بود. در زندگاني خود زن و همسر نگرفت و در اواخر عمر به سبب افراط در استعمال چرس و بنگ و آلودگيهاي ديگر حافظه خود را بکلي از دست داد. اغلب اوقات از خود بيخود بود و در آن حال جذبه و استغراق خويش را جلوه گاه حق مي پنداشت. غزلهاي چهار پاره زيباي وي در همين دوره بيخبري سروده شده است.

در سال 1314 ه.ق. رنجور شد، و رنجوري وي مدتها طول کشيد. پس از آن بيماري، از ضعف و ناتواني بيش از پيش از مردم دوري جست و ديري نکشيد که از خرد بيگانه گشت و پاي در کوي و برزن نهاد. در دو سه سال آخر عمر به کلي از پاي افتاد و سرانجام در سال 1322 ه.ق. (چند ماه پس از مرگ ابا خان) زندگي را بدرود گفت.

نمونه اي از غزليات وي:

دل بـردي از مـن بـه يـغـما، اي تـرک غـارتـگر مـن               ديـدي چـه آوردي اي دوست، از دسـت دل بـر سر من

عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن ناتوان شد                رفـتـي چو تير و کـمان شد، از بـار غــم پــيـــــکر مــــن

مـي سـوزم از اشتـيـاقـت، در آتـشـم از فـراقـت                   کـانـون مـن سـيــنـه  مـن، سـوداي  مــــن  آذر مـــــن

من مست صـهبـاي بـاقـي، ز آن ساتکين رواقي                فـکـر  تـو  در  بـزم  سـاقـي، ذکـر تـو رامـشـگـر مـــــن

دل در تف عشق افروخت گردون لباس سيه دوخت           از آتـش آه مـن سـوخـت، در آســمــان اخــتـــر مـــــن

گبر و مسلمان خجل شد دل فتنهً آب و گل شد                  صـد رخـنـه در مـلـک دل شـد، ز انـديـشـه کـافـر مـــن

شکرانه کز عشق مستم، ميخواره و ميپرستم                   آمـوخــت درس الــســتــم، اســتــاد  دانــشـــور مـــن

در عشق سلطـان بـخـتـم، در باغ دولت درختم                  خـاکـسـتر فـقـر تـخـتـم، خــاک فـــنـــا افــســر مــــن

اول  دلـم  را صـفـا داد، آيـيـنـه ام را  جــــلا  داد              آخـر به بـاد فـنـا داد، عـــــشــــق تــو خـاکـسـتـر مـــن

تا چند در هاي و هويي، اي کوس منصـوري دل؟             تـرسـم کـه ريـزد بـر خـاک، خـون تـو در مـحـضـر مــــن

بـار غـم عـشـق او  را، گـردون  نـدارد  تـحـمل                کـي مـي تـوانـد کـشـيـدن، ايــن پــيــکـــر لاغـــر مــن

دل دم ز ســر صـفـا زد، کـوس تـو بـر بـام ما زد             سـلـطـان دولـت لـوا زد، از فـــقـــر در کـشـــــور مــــن

نعيم

محمد، فرزند حاجي عبدالکريم  متخلص به "نعيم"، معروف به ميرزا نعيم سدهي، در نيمه شعبان سال 1272 ه.ق. در قريه فروشان از قراي ثلثه سده ماربين اصفهان متولد شد و مقدمات فارسي و عربي را همانجا فرا گرفت. نعيم از ابتداي جواني شعر مي گفت و با دو برادر شاعر به نام نير و سينا، که در قريه فروشان به عرصه رسيده بودند، معاشرت داشت. اين سه تن گفته هاي همديگر را جرح و تعديل و انتقاد مي کردند. نعيم در سال 1298 ه.ق. بهائي شد و به تبليغ پرداخت؛ مضروب و مجروح شد و شبانه به تهران گريخت و در تهران چندي با فقر و مسکنت بسر برد، و زماني تدريس مي کرد.  با آمريکاييها و بعد با انگليسيها ارتباط يافت و به سمت معلم زبان فارسي در سفارت انگليس منصوب شد و بود تا صبحگاه روز سه شنبه نهم جمادي الاول از سال 1334 ه.ق.، که شصت و يکسال و چند ماه از عمرش گذشته بود، چشم از جهان بر بست.

ظاهراً آنچه از نعيم باقي مانده منحصر به اشعار معدودي است که به نام " کليات نعيم " در بمبئي چاپ شده و قسمت اعظم آن منظومه " استدلاليه " است.

شاعر کوشيده است با استشهاد به آيات و احاديث و اخبار و تمسک به اديان ديگر حقانيت بهائيگري را ثابت کند.

 

نثر نويسان

ميرزا رضي

يکي از نثر نويسان آغاز کار قاجاريه ميرزا رضي منشي الممالک، فرزند ميرزا شفيع آذربايجاني، است. ميرزا رضي از خانواده اي برخاسته، که از عقايد صوفيگري پيروي مي کرده اند، ولي اين امر او و پدر وي را از رسيدن به مقامات عاليه دولتي باز نداشته است. ميرزا شفيع مستوفي نادرشاه بود و ميرزا رضي پس از فوت پدر در دولت کريم خان زند و پس از او دربار آغا محمد خان قاجار منصب استيفا داشت و رسائل و نامه ها و فرامين عمده را به عربي و فارسي و ترکي و جغتايي تحرير مي کرد و چون نوبت پادشاهي به فتحعلي شاه رسيد در دربار او عزت و احترام بيشتري يافت و مشهور است که به هنگام سلام هم لوله قرطاس و هم خنجر الماس به کمر مي زده است.

ميرزا رضي به ترکي و گاهي به فارسي و عربي شعر مي سرود و " بنده " تخلص مي کرد. رضا قلي خان هدايت دو قصيده فارسي او را در مجمع الفصحاء ضبط کرده است.

صاحب ترجمه به سال 1222 ه. ق. به بيماري سل در تهران درگذشت و در نجف مدفون شد. وي هنگام مرگ شصت و پنج سال داشت.

ميرزا رضي وقايع جنگ فرانسه و اتريش و روس ( 1805 م) را که از لسان اروپايي به ترکي ترجمه شده بود، براي مطالعه فتحعلي شاه، به زبان پارسي ترجمه کرده است. رساله "عشق و روح" و "حسن و دل" نيز از منشآت اوست و از مشاهير مکاتيب وي نامه مفصلي است که از قول فتحعلي شاه به ناپلئون اول نگاشته و تمام آن در "زنبيل" فرهاد ميرزا معتمدالدوله چاپ شده است.

او را تاريخي است به نام " زينةالتواريخ " که به فرمان خاقان کبير نگاشته. تاريخ مزبور تاليف دسته جمعي است که گذشته از ميرزا رضي، که مولف اصلي بوده، معتمد الدوله نشاط و عبدالرزاق بيگ دنبلي، متخلص به مفتون، و شخصي به نام ميرزا عبدالرحيم اشتهاردي در تحرير آن دست داشته اند.

فاضل خان

ميرزا محمد از طايفه بايندر ترکمان، روز چهاردهم ذيحجهً سال 1198 ه. ق. در گروس به دنيا آمد. در شانزده سالگي يتيم ماند و به عسرت بزرگ شد. چندي پس از مرگ پدر، به عراق و جاهاي ديگر سفر کرد و خط و انشايي فراهم آورد. پس به تهران آمد و به وسيله فتحعلي خان صبا به دربار راه يافت و جزو غلامان خاص درآمد و به فرمان شاه تحت نظر و تربيت صبا مشغول تحصيل شد؛ و در پنج سال چنان معلوماتي از علوم زمان بدست آورد که شاه چون فضايل او را ديد لقب " فاضل خان " به او داد و به سمت جارچي باشي، يعني رئيس و سرکرده مناديان دربار، منصوب شد. او چند سال جزو منشيان مخصوص شاه کار مي کرد و در سفر و حضر ملتزم رکاب بود و چون بياني خوب داشت، قصايدي را که فتحعلي خان ملک الشعراء و ديگران در مدح شاه مي سرودند حفظ و رعايت مي کرد و بدين مناسبت تخلص شعري خود را نيز " راوي " قرار داد.

در روز آدينه، 24 رجب سال 1244 ه. ق. ( 30 ژانويه 1829 م) واقعه ناگوار قتل گريبايدوف، سفير روس در تهران پيش آمد، و هفت ماه بعد شاهزاده خسروميرزا، يکي از پسران کهتر عباس ميرزا نايب السلطنه، با هيئتي براي عذرخواهي مامور دربار روسيه شد. فاضل خان هم جزو اين هيئت بود.

هيئت نمايندگي خسرو ميرزا در راه قفقاز به پوشکين، شاعر نامي روس، برخورد که با آرتش ژنرال پاسکويچ به ميدان جنگ با عثماني مي رفت.

پوشکين شرح اين ملاقات را در سفرنامه ارز روم چنين آورده است:

   « عجله داشتم که هر چه زودتر به تفليس برسم...... منتظر شاهزاده ايران بودند. در نزديکي ده کازبيک (قاضي بيگ) با چند دستگاه کالسکه برخورديم و راه چون تنگ بود، بند آمد. در آن ميان که وسائطه نقليه از کنار هم رد ميشدند، افسر نگهبان به ما گفت که وي شاعر دربار ايران را بدرقه مي کند و به خواهش من مرا به فاضل خان معرفي کرد. به کمک مترجم خواستم به تعارفات پر آب و تاب شرقي بپردازم. اما چقدر شرمنده شدم وقتي که فاضل خان شيرينکاري نابجاي مرا با فروتني ساده و مودبانه اي پاسخ داد و اظهار اميدواري کرد که باز در پترسبورگ مرا ببيند و تاسف خورد که آشنايي ما طولاني نبود. ناچار شدم اين لحن شوخي پر افاده خود را عوض کرده، با عبارات معموله اروپايي با او سخن گويم. اين پيش آمد بايد براي ما روسها درس عبرتي باشد که شوخي و مسخرگي را کنار بگذاريم و من خود از اين پس درباره کسي از روي کلاه پوستي و سر انگشتان خضاب کرده اش قضاوت نخواهم کرد.»

فاضل خان زماني هم به وزارت همدان منصوب گشت، و چون در آنجا وامدار شد و به وي سخت گذشت به تهران بازگشت و دوباره جزو منشيان مخصوص درآمد. در زمان سلطنت محمد شاه هم چندي به همين سمت باقي بود تا عزلت گزيد و « از حضرت سلطان راتبه يافت » و سر انجام در سال 1253 يا 1254 ه. ق. بر اثر بيماري شديد چند ماهه در تهران درگذشت

 

 

صاحبديوان

ميرزا تقي علي آبادي، پسر ميرزا زکي، مستوفي الممالک آغا محمد خان، در علي آباد(شاهي) به دنيا آمد. مردي بود فاضل و کار آزموده و صاحب قلم. چون در محل روزگار بر او سخت گرفته بود و کارش رونقي نداشت، از مازندران به تهران آمد و به وسيله فتحعلي خان صبا به دربار فتحعلي شاه معرفي و ابتدا به سمت منشي مخصوص مشغول کار شد؛ و پس از سه سال به رياست بيوتات سلطنتي منصوب گرديد. او مورد اعتماد شاه بود و پيغامها و رسائل محرمانه شاه به وسيله وي ابلاغ مي شد. چند سال بعد به وزارت زنجان منصوب شد و ده سال در آنجا ماند و پس از ده سال به امر شاه به تهران بازگشت و چندي بعد لقب " صاحبديوان " يافت. اما چهار سال بعد ( 1248 ه.ق.) به جرم اينکه دهي را بي فرمان پادشاه منشور کرده و به سيورغال مردي داده بود، معزول شد و ميرزا تقي نوايي مازندراني به جاي وي منشي الممالک شد.

بعد از جلوس محمد شاه به سال 1250 ه. ق.، علي آبادي در شوال آن سال مامور شد از شاهزاده محمد قلي ميرزا ملک آرا، فرماندار مازندران، که به تهران احضار شده و بيم آن مي رفت که سرکشي کند، استقبال نمايد. او ماموريت خود را به خوبي انجام داد و بعد مامور شيراز شد. در آنجا با وصال شيرازي الفت يافت و پس از سه سال به علت بيماري با اجازه شاه به تهران بازگشت و چندي نگذشت که دچار سکته و خانه نشين شد و به فلج پا و نابينايي گرفتار بود تا در جمادي الثاني سال 1256 ه. ق. درگذشت.

صاحبديوان در شمار چند تن نويسنده طراز اول صدر حکومت قاجاريه است. قائم مقام در منشآتش از او به احترام نام مي برد و در نويسندگي به استاديش مي ستايد.

صاحب ترجمه شعر هم مي سرود و " صاحب " يا " صاحبديوان " تخلص مي کرد. اشعارش تعريفي ندارد. دو نسخه از ديوان او در کتابخانه مدرسه سپهسالار تهران موجود است.

قائم مقام

ميرزا ابوالقاسم فراهاني، فرزند سيدالوزراء ميرزا عيسي، معروف به ميرزا بزرگ از سادات حسيني و از مردم هزاره فراهان، از توابع اراک بود. در سال 1193 ه. ق. به دنيا آمد و زير نظر پدر دانشمند خود تربيت يافت و علوم متداوله زمان را آموخت. در آغاز جواني به خدمت دولت درآمد و مدتها در تهران کارهاي پدر را انجام مي داد. سپس به تبريز نزد پدرش، که وزير آذربايجان بود، رفت. چندي در دفتر عباس ميرزا وليعهد به نويسندگي اشتغال ورزيد و در سفر هاي جنگي با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزيد، پيشکاري شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامي را که پدرش ميرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقيب و با کمک مستشاران فرانسوي و انگليسي سپاهيان ايران را منظم کرد و در بسياري از جنگهاي ايران و روس شرکت داشت.

در سال 1237 ه. ق. پدرش ميرزا بزرگ قائممقام درگذشت و بين دو پسرش، ميرزا ابوالقاسم و ميرزا موسي، بر سر جانشيني پدر نزاع افتاد و حاجي ميرزا آقاسي به حمايت ميرزا موسي برخاست، ولي اقدامات او به نتيجه نرسيد و سرانجام ميرزا ابوالقاسم  به امر فتحعلي شاه به جانشيني پدر با تمام امتيازات او نائل آمد و لقب سيدالوزراء و قائممقام يافت و به وزارت نايب السلطنه وليعهد ايران رسيد و از همين تاريخ بود که اختلاف حاجي ميرزا آقاسي و قائممقام و همچنين اختلاف " بزيمکي ( خودي ) " و " اوزگه ( بيگانه ) " به وجود آمد.

قائممقام که ذاتا مردي بينا و مغرور بود با بعضي از کارهاي وليعهد مخالفت مي کرد، پس از يکسال وزارت در اثر تفقين بدخواهان به اتهام دوستي با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبريز به بيکاري گذراند.

اما پس از سه سال معزولي و خانه نشيني، در سال 1241 ه.ق. دوباره به پيشکاري آذربايجان و وزارت نايب السلطنه منصوب شد.

در سال 1242 ه.ق. فتحعلي شاه به آذربايجان رفت و مجلسي از رجال و اعيان و روحانيون و سرداران و سران ايلات و عشاير ترتيب داد، تا درباره صلح يا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در اين مجلس تقريبا عقيده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائممقام بر خلاف عقيده همه با مقايسه نيروي مالي و نظامي طرفين، اظهار داشت که ناچار بايد با روسها از در صلح درآمد. اين نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه اي در مجلس انداخت و جمعي بر وي تاختند و او را به داشتن روابط نهاني با روسها متهم کردند. پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد.

جنگ با روس ادامه يافت و به شکست ايران انجاميد؛ تا در ماه ربيع الثاني سال 1243 ه. ق. برابر با نوامبر 1827 م. قواي روس به فرماندهي گراف پاسکوويچ تا تبريز راند. شاه قائممقام را از خراسان خواست و دلجويي کرد و با دستورهاي لازم و اختيار نامه عقد صلح به نام وليعهد، به تبريز روانه نمود.

ميرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جديت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامي خانواده عباس ميرزا ساخت و پادشاهي را با وجود برادران بزرگ و مقتدر ديگر در فرزندان او مستقر کرد.

عهد نامه ترکمن چاي در پنجم شعبان 1243 ه. ق. برابر 21 فوريه 1828 ميلادي به خط قائممقام تنظيم و امضا شد و قائممقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد، و درباره آن توضيحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهد نامه بايستي به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار ديگر به پيشکاري آذربايجان و وزارت وليعهد به تبريز مراجعت کرد.

در اوايل  سال 1249 ه.ق. نايب السلطنه براي دفع فتنه ياغيان افغاني عازم هرات شد و قائممقام را نيز همراه برد. عباس ميرزا که بيماري سل داشت، در مشهد بستري شد و فرزند خود، محمد ميرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس ميرزا درگذشت و قائممقام، که جنگ را صلاح نمي دانست، با يارمحمد خان افغاني عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد ميرزا در ماه صفر سال 1250 ه.ق. به تهران وارد شد و در همان ماه جشن وليعهدي او به جاي پدر برپا شد و وليعهد ايران به فرمانروايي آذربايجان و قائممقام به وزارت او عازم تبريز شدند.

چندي نگذشت که فتحعلي شاه در جمادي الاخر سال 1250 ه. ق. در اصفهان درگذشت. اين خبر به آذربايجان رسيد و محمد شاه قصد عزيمت به پايتخت را کرد. قائممقام جهانگير ميرزا و خسرو ميرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبيل زنداني بودند، نابينا کرد و وسائل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبريز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودي به همراهي قائممقام به تهران حرکت کرد و روز 14 شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاري برگزار و قائممقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداري  شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و ساير اعمام شاه و گردنکشان ديگر را به جاي خود نشاند. اما با اين همه خدمت، به صدارت محمد شاه دير نپاييد و سختگيريهاي او و سعايت حاسدان و مخصوصا فتنه انگيزيهاي بيگانگان، عاقبت شاه را بر وي بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل ييلاقي خانواده سلطنتي، زنداني و پس از چند روز خفه کردند و بدين قرار به زندگاني مردي که از بزرگان ايران و ابلغ المترسلين آن زمان بود، پايان داده شد.

قائم مقام مردي فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه " يک ديپلمات صحيح و با معني ايراني " بود که به واسطه اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سياست همسايگان ايران به خوبي آشنا و به قدر تسلط کاردينال مازارن بر لويي چهاردهم، در مزاج شاه جوان ايران نفوذ داشت و با اين حال محال بود از او امتيازاتي که به ضرر دولت باشد، به دست آورد. انگليسيها يقين داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نيست بتوان در امور داخلي ايران رخنه کرد. نويسندگان انگليسي، که در آن تاريخ در ايران سياحت مي کردند، مانند ليو تنان کونولي، دکتر وولف و فريزر، همه در عين ستايش، قائممقام را به دوستي با روسها و تحريک عباس ميرزا، نايب السلطنه، به سرپيچي از نصايح دوستان انگليسي و طرح نقشه تصرف هرات متهم مي کنند و حس بدبيني و دشمني فوق العاده خود را نسبت به اين مرد بزرگ، که در آن هنگام تنها کسي بود که مي توانست ايران را به خوبي اداره کند، پنهان نمي دارند.

مجموعه رسائل و منشآت قائممقام، که حاوي چند رساله و نامه هاي دوستانه و عهد نامه ها و وقفنامه هاست و محمود خان ملک الشعراء مقدمه اي بر آن نوشته، به اهتمام شاهزاده فرهاد ميرزا در سال 1280 ه.ق. در تهران چاپ شده است.  

 

                                                                                                       پایان